http://didban.ir/ad-384.htm

(قسمت اول امتناع اندیشه سیاست خارجی قبل از انقلاب اسلامی)


کشورهای جهان سوم اغلب به علت هایی چون استبدادی بودن حکومت، نبود ارتباط میان نهادهای علمی و سیاسی، وابستگی دولت به خارج و نداشتن قدرت چانه زنی در محیط بین الملل دارای اندیشمندان و مکاتب فکری در سیاست خارجی نیستند. برای مثال کشور ایران از زمان صفویه به بعد دارای دولت واحد، دین سراسری و قلمروی سرزمینی مشخص گردید و با کشورهایی چون پرتقال، انگلیس، روسیه، عثمانی و .... رابطه برقرار کرد. سیاست خارجی ایران از زمان صفویه تا مشروطه تنها بر اساس وقایع بین الملل و سلسله اقدامات تدافعی یا تهاجمی سلسله های قبیله ای دنبال میگردید. ایران دارای اندیشه ای مشخص در سیاست خارجی نبود و تنها برخی از پادشاهان زیرک و قدرتمند مثل شاه عباس، نادرشاه یا آقا محمد خان می توانستند از تحولاتی که به دنبال نابودی ایران در محیط بین الملل بود جلوگیری کنند و با استفاده از توانایی های نظامی و قبیله ای و افراد خبره و متخصص جلوی تجزیه ایران و یا بسته شدن قراردادهایی بر ضد ایران را بگیرند. در واقع سیاست خارجی ایران تا زمان مشروطه مبتنی بر اصول اندیشه ای خاصی نبود بلکه اغلب تحت تاثیر وقایع منطقه ای و جهانی در جهت حفظ منافع ملی و تمامیت ارضی شاهان با راهنمایی وزیران دست به اقداماتی میزدند. ایران اغلب وابسته و بسیار عقب افتاده و ضعیف بود. با بوجود آمدن مدرسه علوم سیاسی اولین جریان های بررسی علمی و انتقادی سیاست خارجی ایجاد گردید. اغلب رویه های متفکرانی چون فروغی، حکمت، بهار، تقی زاده در بحث سیاست خارجی ایران بیرون امدن از نفوذ سیاسی، اقتصادی و نظامی انگلیس و روسیه و نزدیک شدن به کشورهایی چون آلمان یا آمریکا بود تا در پرتو اتحاد و ائتلاف با قطب جدید بتوانند منافع ملی ایران را بهتر تامین نمایند. مشروطه ناکام ماند و میراث آبادانی و توسعه ایران با روایت ملی گرایی باستان گرا با کنار زدن روایت های اسلامی و آزادی خواهانه توسط پهلوی ها دنبال گردید. متفکران علوم سیاسی که تحصیلات آکادمیک داخلی و خارجی داشتند با اتخاذ رویه ای محافظه کارانه به ساختار قدرت سلطنتی پهلوی نزدیک می شدند و اغلب در نهادهای بروکراتیک سیاست خارجی ایران جذب می شدند. در عهد پهلوی نیز به علت تداوم ساختار اقتدارگرای سلطنت و ادعای همه چیز دانی پدر و پسر در شکل پاتریمونیالیسم پهلوی عملا راهی برای ورود اندیشه های متفکران سیاست خارجی باز نبود.
حتی در دوران مصدق نیز رویه های اندیشه ای برای سیاست خارجی ایران ایجاد نشد بجز چند مقاله ژورنالیستی در روزنامه ها که طیف های محافظه کار، ملی گرا یا مارکسیست برعلیه هم و به طرفداری از کشورهای حامی خود می نوشتند. شاه در ابتدا با انداختن مصدق به سمت آمریکا کشیده شد و آمریکا جایگزینی برای انگلیس بود که سابقه کودتا، جنگ، جدا کردن خاک ایران و هزاران تحقیر را در ذهن ایرانیان به جای گذاشته بود. با ورود به دهه هفتاد ایران کمی مستقل تر شد و به سمت اعراب و شوروی نیز گرایش پیدا کرد و تلاش داشت تا سیاست خارجی استقلال ملی را به نمایش بگذارد. در این دوران نیز با وجود تحصیل کردگان و متخصصان در سیاست خارجی اما از اندیشه های علمی تحلیل گر در سیاست خارجی خبری نبود. تداوم استبداد شاهنشاهی، بروکرات بودن نخبگان آکادمیک ایران از یکسو که آنها را اجرایی و گوش به فرمان می کرد و روشنفکر بودن نخبگان خارج از قدرت که آنها را آرمان گرا می ساخت دو عامل بسیار مهم در نوشته نشدن و بی نقد ماندن سیاست خارجی ایران گردید. هیچ گونه مکتب فکری، اندیشمند و طرح انتقادی راجع به سیاست خارجی نوشته نمی شد و خلاء فکری بزرگی دستگاه سیاست خارجی ایران را هدایت می کرد که منجر به پیشی گرفتن تحولات و رخدادهای بین الملل بر رخدادهای سیاست خارجی ایران بود، یعنی طرحی از پیش تعیین شده، مورد نقد و بررسی قرار گرفته که مورد اجماع فکری نخبگان سیاست خارجی باشد اجرا نمی گردید. شاه دوست داشت که ایران قدرت پنجم نظامی و اقتصادی دنیا شود و بازگشت به امپراطوری ایران باستانی که خودش جانشین کورش باشد جای هیچ گونه طرح و برنامه واقع گرایی را نمی داد. نخبگان سیاست خارجی خود را به صورت کارمندان و انسان های ابزاری ای می دیدند که می بایست دستورات صادر شده از بالا را بی کم و کاست دنبال کنند. شاه خود را پدر ایران می دید و رفتارهای غیرقابل پیش بینی بسیار زیادی از خود نشان می داد. به عنوان مثال در حالی که به صورت غیررسمی اسرائیل را به رسمیت شناخته بود و با این کشور روابط اطلاعاتی، اقتصادی بسیار بالایی برقرار کرده بود از سوی دیگر به سمت اعراب رفت و در کنفرانس کشورهای اسلامی طرح ایستادن در برابر غرب و یا کم کردن تولید نفت و بالا بردن قیمت نفت را مطرح می کرد. با آنکه متحد استراتژیک آمریکا بود و همیشه در تقسیم بندی های جنگ سرد به بلوک سرمایه داری تعلق داشت اما در دهه هفتاد به سمت چین و شوروی نیز گرایش پیدا کرد و روابط فرهنگی و اقتصادی بالایی با آنها برقرار کرد. سیاست خارجی ایران متکی به اهداف و ارزوهای یک شخص گردید و جایگاه اندیشه های انتقادی و آکادمیک در این عرصه خالی بود. سه اتفاق با به وجود آمدن انقلاب اسلامی افتاد، که باعث شد اندیشه های زیادی راجع به سیاست خارجی ایران نوشته شود.


1-استقلال سیاست خارجی:
وابستگی سیاست خارجی ایران و قرار گرفتن ایران در بلوک سرمایه داری باعث شده بود که ایران تابعی از متغیرهای هژمونیک یک قطب باشد. اتحادها، ائتلاف ها، جنگ ها و پیمان های ایران از بیرون به قصد توازن قوای بین الملل بسته می شد و اصلی ترین شاخصه ای که هدایت سیاست خارجی ایران را بر عهده داشت جلوگیری از نفوذ کمونیسم در ایران بود. در این میان تنها کارگزاران و مجریان توانمند می توانستند وارد عمل شوند و فضای اندیشه ای به خصوص رویکردهای انتقادی و علمی جایی در سیاست خارجی نداشتند. با شکل گیری انقلاب اسلامی و شعارهایی چون نفی ظلم پذیری، قاعده نفی سبیل، نه شرقی نه غربی ایران وابستگی به بلوک دوگانه را کنار گذاشت و با هویت اسلامی و هدف استقلال به عنوان بازیگر اثرگذار منطقه و جهان تبدیل شد. در این زمان بود که ایران مقابل اسرائیل، امریکا و غرب ایستاد به نحوی استقلال خواهی را با حمایت از جنبش ها، کشورها و حتی کنشگران اثرگذار مقاومت آغاز کرد. در این زمان اغلب نوشته ها در مورد سیاست خارجی ایران به خصوص در خارج کشور نوشته شد که سیاست خارجی جدید ایران چیست؟ بر چه مولفه هایی استوار شده است؟ راه های ارتقا و نقد آن چیست؟ نویسندگان بسیاری از زاویه انتقادی یا همدلانه سیاست خارجی ایران را در قالب علمی بررسی کرده اند، به نحوی که نحوه روی کارآمدن و اتخاذ سیاست خارجی متفاوت برایشان جذاب بود.


2- تغییر خاستگاه نخبگان سیاست خارجی:
به اعتقاد بسیاری از متفکران فلسفه علم، ساختار اجتماعی مردمی توانایی تولید علم دارد . در دوران پهلوی هنوز طبقه حاکمه سیاسی و نخبگان فکری و عملی سیاست خارجی از طبقات بالا بودند. شاهزادگان و زمینداران و اشراف بزرگ به صورت روابط قوم و خویشی اجازه ورود به عرصه سیاست خارجی را پیدا می کردند. این مورد به خصوص برای سیاست خارجی که ماهیتا اشرافی است بسیار تشدید می گردید. طبقات بالا بسیاری از امور تشریفات و فنون و اداب دیپلماسی را بدیهی می دانستند و هیچ گاه رویه ای انتقادی و علمی به سیاست خارجی ایران نداشتند. در واقع سیاست خارجی ایران برایشان از طریق روابط خونی و نژادی به دست می آمد و با آن رابطه ای ناخودآگاهی داشتند. در حالی که بعد انقلاب خاستگاه طبقاتی نخبگان به هم ریخت و آموزش وجهی دموکراتیک و مردمی پیدا کرد. بسیاری از شهروندان ایرانی از طبقات متوسط و پایین به خصوص از شهرستان ها جذب دستگاه آکادمیک علم سیاست و روابط بین الملل شدند و طبیعی بود که به سیاست خارجی نگاهی انتقادی داشته باشند. بنابراین جمهوری اسلامی با توجه به شورشی که بر علیه اشرافیت انجام داد علم سیاست و به خصوص رویکرد اندیشه ای به سیاست خارجی را تغییر داد.


3- به متن چسبیدن سیاست خارجی ایران:
بعد از انقلاب سیاست خارجی ایران به عرف و اعتقادات مذهبی مردم ایران نزدیک تر شد. بعد از مشروطه ساختار آگاهی ملی گرا و مدرن توانست همه روایت های اسلامی و مدرنی را که دغدغه برابری، آزادی و اسلامی داشتند به کنار بزند. سیاست خارجی ایران در دوران پهلوی از ملی گرایی و توسعه ناموزون اقتدارگرا تنها وجه استبدادی و فردگرایی را پیاده می کرد. هیچ گونه اندیشه سیاسی در مورد سیاست خارجی وجود نداشت جز دستورات شاه و دربار که با توجه به محوریت جهان سرمایه داری به قصد جلوگیری از نفوذ کمونیسم پیاده می گردید. بعد از انقلاب با توجه به اهداف بومی گرایی و بازگشت به خویشتن، سیاست خارجی ایران ماهیتی مذهبی پیدا کرد. حمایت از کشورها و جنبش های اسلامی، تکلیف محوری در سیاست خارجی و ایجاد محور مقاومت در روابط بین الملل با استفاده از آموزه های اسلامی و شیعی باعث گردید که زبان سیاست خارجی ایران به زبان مردم نزدیک باشد. بر این اساس با توجه به نزدیک شدن سیاست خارجی ایران به متن زندگی مردم و مذهبی شدن آن نقدها، طرفداری ها و ارائه الگوهای متفاوت بسیار زیاد گردید. بعد از انقلاب ماهیت اندیشه ای، محتوایی و تکنیک های اجرایی سیاست خارجی اسلامی از زاویه دید طرفدارانه و انتقادی مورد تاکید قرار گرفت امری که باعث پیدایش متون اندیشه ای در مورد سیاست خارجی گردید.
در مقالات بعدی به جریان های سیاست خارجی در جمهوری اسلامی پرداخته می شود.