http://www.farheekhtegan.ir/content/view/54569/44/

فرهیختگان/فاروق مقصودی: در نگاه هگل به فلسفه، تاریخ نقشی کلیدی و اساسی دارد. ا ز نظر وی، فلسفه یعنی شناخت تاریخ جهانی.

فلسفه، شناخت واقعیت و دربردارنده تاریخ است. به اعتقاد هگل، تاریخ جهانی، مسیر و مقصدی دارد که تابع عقلی مطلق است. او معتقد است که هدف و غایتی در زندگی اقوام و ملت‌ها وجود دارد. هدف جهان و زندگانی انسان، خوشبختی نیست، بلکه رسیدن به خودآگاهی است. در سالمرگ این متفکر، گفت‌وگویی کوتاه داشتیم با روح‌الله اسلامی دانش‌آموخته اندیشه سیاسی دانشگاه علامه طباطبایی که از نظرتان می‌گذرد.

«فلسفه تاریخ» ترکیبی متناقض را نمایش می‌دهد. این مفهوم چگونه تعریف می‌شود؟ به عبارت دیگر چطور فلسفه و تاریخ همنشین هم می‌شوند؟
فلسفه در یک بیان کلی می‌تواند این‌گونه تعریف شود: «پرداختن به چرایی امور»، یعنی وقتی که انسان‌ها به دنبال پرسش‌های عمیقی در ارتباط با هستی و وجود باشند، به فلسفه رجوع می‌کنند. فلسفه به دنبال پاسخ این پرسش‌ها است که «هستی چیست؟» یا «چه غایتی در هستی وجود دارد؟»، «آیا هستی وجود دارد؟» و « آیا می‌تواند هستی وجود نداشته باشد؟» در مرحله بعدی پرسش این است که «آیا در هستی معنایی وجود دارد؟»، «راه کشف حقیقت در هستی چیست؟» و «انسان‌ها چگونه می‌توانند در این دنیا یا در این هستی به یک نوع فضیلت دست یابند؟». بنابراین فلسفه عبارت است از پرسش‌های بسیار بنیادی و عمیق از هستی و وجود. معمولا فیلسوف‌ها دغدغه حقیقت دارند. حالا فلسفه می‌تواند در ارتباط با سایر حوزه‌ها باشد. مثلا فلسفه سیاسی می‌آید غایت امر سیاسی را بررسی می‌کند یا مثلا فلسفه تاریخ که موضوع بحث ما است راجع به این صحبت می‌کند که «اساسا تاریخ چیست؟»، «چه غایتی در تاریخ وجود دارد؟» و «با چه روش‌ها و معرفت‌هایی می‌توان تاریخ را بررسی کرد؟»
خود واژه «تاریخ» در بدیهی‌ترین حالت به معنای رویدادها و حوادثی است که در گذشته اتفاق افتاده است و فرقش با فلسفه این است که می‌گویند فلسفه انتزاعی‌تر و کلی‌تر است ولی تاریخ عینی‌تر و واقعی‌تر است؛ یعنی رویدادها و وقایعی که در زندگی انسانی یا طبیعی یا اجتماعی روی داده است، تاریخ است. تاریخ هم متفاوت است؛ می‌تواند تاریخ پزشکی باشد، تاریخ اجتماعی باشد، تاریخ پوشاک باشد یا تاریخ سیاسی باشد. لذا رویدادهای عینی‌ای که در زندگی اتفاق می‌افتد در ذیل مفهوم تاریخ قرار می‌گیرند. بنابراین فرق فلسفه و تاریخ این می‌شود که فیلسوفان معمولا منزوی‌ترند، عمیق‌ترند، دنبال معانی کلی‌اند، دغدغه‌ حقیقت دارند و به دنبال فرمول‌های تکرارشونده‌ای در موضوعاتی که مورد مطالعه قرار می‌دهند، هستند. ولی مورخان نسبی‌گراترند، به جزئیات هم می‌پردازند، عینی‌گراترند و به یک معنی می‌شود گفت که تاریخ بیشتر با واقعیات و زندگی پر از درد و غم و رنج و عینیات سر و کار دارد.
فرق فلسفه تاریخ با تاریخ فلسفه کجاست؟
تاریخ فلسفه مجموعه افکار، عقاید و اندیشه‌هایی تا اکنون که راجع به هستی، وجود و حقیقت از ابتدای آفرینش تاکنون شکل گرفته را بررسی می‌کند مثلا از دوره‌ای که زرتشت یا افلاطون یا سقراط بوده تا قرون‌وسطی و دوره جدید، ولی اگر ما بیاییم مجموعه اندیشه‌هایی که راجع به «تاریخ» است را جمع کنیم، یعنی اینکه تاریخ چیست؟ چه سیری داشته است؟ چه دوره‌هایی طی کرده؟ و آیا در تاریخ غایتی وجود دارد یا نه؟ چه فرم‌ها و قواعدی در تاریخ وجود دارد؟ این می‌شود فلسفه تاریخ. یعنی هر زمانی که مورخان برای جمع‌آوری و سامان‌دادن اطلاعات خودشان به ایده‌های کلی‌ای بپردازند که از فلسفه وام گرفته باشند، می‌شود فلسفه تاریخ. معمولا مورخان می‌توانند رویدادهای گذشته را از زوایای گوناگون پردازش کنند. مثلا وقتی شما آثار آیت‌الله مطهری را می‌خوانید، روندی از تاریخ برای شما ترسیم می‌کند که صبغه و رنگ و بوی مذهبی دارد. یعنی ایده‌های مذهبی قصدیت آیت‌الله مطهری می‌شود برای تفسیر تاریخ، تفسیر زندگی پیامبر (ص) و تفسیر زندگی امامان (ع). از سوی دیگر یک مورخ می‌تواند از قصدیت‌ها و روش‌های علمی هم استفاده کند. حالا اگر یک مورخ بیاید از فلسفه برای تفسیر رویدادها کمک بگیرد، می‌شود فیلسوف تاریخ.
مناسبت این گفت‌وگو سالمرگ «فردریش هگل» است. سوالی که مطرح می‌شود این است که صیرورت تاریخ در اندیشه هگل به چه شکلی است؟ به عبارت دیگر چرا هگل دستگاه فلسفی خودش را تاریخمند می‌داند؟ تاریخ چه اهمیتی برای هگل دارد که در نظام فلسفی او اینچنین اعتبار می‌یابد؟
همان‌طور که می‌دانیم اولین فیلسوف تاریخ بعد از اینکه در قالب رشته‌ای آکادمیک مطرح می‌شود، کالینگوود است. یعنی اولین شخصیتی که فلسفه تاریخ را مطرح می‌کند، کالینگوود است. منتها کالینگوود هم وقتی بررسی می‌کند که ما چه کسانی را می‌توانیم به‌عنوان پیشتازان فلسفه تاریخ برشماریم، از بزرگ‌ترین متفکری که نام می‌برد، هگل است. هگل به یک معنایی دارد تاریخ اندیشه‌های گذشته تا زمان خودش را بررسی می‌کند. یعنی هگل مثل متفکرهای قبل از خودش دارد تاریخ فلسفه را می‌نویسد اما فرقی که او با متفکرهای دیگر مثل افلاطون، آکوئیناس یا هابز دارد این است که به تاریخ اصالت می‌دهد. یعنی هگل در ترسیم سیر عقاید و افکار گوناگون به تاریخ اهمیت ویژه‌ای داده و آن را به‌عنوان یک متغیر اصلی طرح می‌کند که به وسیله آن می‌تواند جبر و صیرورت را در اندیشه‌های بشری نشان دهد.
این مهم بخش اصلی کار فکری هگل را تشکیل می‌دهد. در بیانی ساده نشان‌دادن عاملیت تاریخ در سیر اندیشه توسط هگل به چه ترتیبی است؟ البته می‌دانیم که اندیشه هگل پیچیدگی زیادی دارد و ساده‌سازی آن به یک معنی در اینجا عمدی است.
هگل ابتدا می‌گوید شما هر چیزی را که دارید مشاهده می‌کنید - یعنی هر امر واقعی- عقلانی است. دوم اینکه امور عقلانی مبتنی‌بر یک فرمول، در طول تاریخ جلو می‌آید و اسم آن فرمول را «دیالکتیک» می‌گذارد. دیالکتیک می‌گوید همیشه میان کسانی که قدرت دارند و کسانی که قدرت ندارند جریان تنازع برقرار است. یک عده می‌شوند «خدایگان» که قدرت در دست‌شان است، حاکمند و سعی می‌کنند وضع موجود را حفظ کنند. عده‌ای دیگر هم می‌شوند «بندگان» که قدرت ندارند، به وضع موجود اعتراض می‌کنند و همیشه سعی می‌کنند با حرکت‌های اصلاحی و انقلابی و افکار و اندیشه‌هایی که وضع موجود اعتراض می‌کنند را به هم بریزند، به جنگ با طبقه حاکم بروند. تاریخ، دیالکتیک میان «خدایگان» و «بندگان» است. حالا وقتی که شما سیر تاریخ را از یونان‌باستان، ایران‌باستان و مسیحیت به دوران متاخرتر نگاه می‌کنید، افکار و عقاید در طول تاریخ در زد و خورد هستند.
یعنی تاریخ دیالکتیک بین عقلانیت‌های گوناگون- عقلانیت‌های حاکمان از یک‌سو و عقلانیت‌‌های محکومان از سوی دیگر- است. منتها هگل معتقد است که این پدیده دارای یک سیر تکاملی است. این سیر به چه شکلی است؟ سیرش به سمتی است که از شکل آگاهی‌های برده‌ای که مثلا در دوره یونان باستان بوده است به شکل آگاهی‌ها و هستی‌شناسی‌های اندوهباری که در دوره جدید ظهور می‌کند، تغییر یافته و سپس به شکل آگاهی‌های آزادی‌بخش دوره مدرن درمی‌آید. هگل معتقد است این آگاهی‌های دوران مدرن، اوج عقلانیت است. هگل می‌گوید زمانی که انقلاب فرانسه رخ داد و ناپلئون قدرت را به دست گرفت شاهد پایان تاریخ هستیم یعنی جایی که بردگان و بندگان تاریخ که همان شهروندان باشند علیه حکومت قیام کردند و خودشان قدرت را در دست گرفتند. این اتفاق نمود پایان تاریخ است. یعنی حاکم‌شدن شهروندان و اندیشه لیبرالیستی از نظر هگل پایان تاریخ است، البته به یک معنایی. این سیری است که هگل از فلسفه تاریخ ترسیم می‌کند. یک صیرورت و جبر تاریخی در آن وجود دارد و به سمت آزادی است.
همین نگاه هگل به تاریخ یا بازیابی اعتبار تاریخ در اندیشه هگل چه تاثیری بر نحله‌های فکری بعد از او دارد؟ یا حتی خارج از فضای اندیشه‌ای و در عمل این نوع نگاه هگل به تاریخ چه تاثیری داشته است؟ کما اینکه بعضی‌ها معتقدند سربرآوردن نازیسم و فاشیسم در اروپای نیمه‌نخست قرن بیستم نشات‌گرفته از اندیشه‌های هگل است.
شما اگر به تاریخ اصالت بدهید و بعد بگویید تاریخ دارد به سمتی حرکت می‌کند و آن سمت هم دارای ویژگی‌های خوبی است و همین سمتی است که من پیش‌بینی کرده‌ام و اکنون ما در این سمت حرکت می‌کنیم، این مسیری است که هگل مطرح می‌کند و بعد از او هم ادامه پیدا می‌کند. یعنی ما بعد از هگل دو جریان اصلی در اندیشه، خصوصا اندیشه سیاسی و فلسفه تاریخ داریم که یکی مارکسیسم است و دیگری لیبرالیسم. هم مارکسیسم و هم لیبرالیسم به‌خاطر اینکه تکامل خودشان را توجیه کرده و نشان دهند که اوج خرد و اندیشه بشری هستند، به هگل تمسک می‌جویند. مثلا مارکس به اندیشه هگل چنگ می‌زند. البته خوانش جمع‌گرا و ساختاری از اندیشه هگل ارائه می‌دهد و نشان می‌دهد که پایان تاریخ همانی است که هگل بیان کرده است. البته معتقد است که هگل خیلی ذهنی و محافظه‌کارانه آن را مطرح کرده؛ باید انقلابی این بحث را مطرح کرد، باید نشان داد که چگونه طبقات پایین جامعه- کارگران، دهقانان، زنان و گروه‌های تحت ستم- انقلاب می‌کنند و طبقه حاکم را به زیر می‌کشند و برابری را بر جهان حاکم می‌کنند. این می‌شود یک روایت که دوره‌ای ۴۰-۳۰ ساله را در تاریخ و روابط بین‌المللی رقم زده و ما شاهد به وجود آمدن کشورهای مارکسیستی و سوسیالیستی تحت همین دیالکتیک هگل با قرائت مارکسیستی هستیم. روایت دیگر رویکرد لیبرالیستی می‌شود. کسانی اعتقاد دارند که لیبرال دموکراسی و آن عقلانیت هگلی که متصور است، فردگراست. بر اساس این رویکرد بحث‌های جامعه مدنی، دموکراسی و حقوق شهروندی که هگل مطرح می‌کند، مفاهیمی لیبرالیستی است که بر همه عقاید دیگر پیروز می‌شود. مثلا فوکویاما نشان می‌دهد که بحث هگل در برخورد با فاشیسم، بنیادگرایی دینی و مارکسیسم پیروز می‌شود و پایان تاریخ لیبرال دموکراسی است. به این ترتیب در هر دو رویکرد مارکسیستی و لیبرالیستی می‌بینیم که تاثیرات هگل و فلسفه تاریخش اثرگذار بوده است.
و در پایان...
اما منتقدان هگل هم کم نیستند و بیشتر کسانی هستند که از اندیشه‌های کانت سود می‌برند. متفکرانی چون جان رالز و پوپر، پوپر، هگل را به مثابه یک تمامیت‌خواه ایدئولوژیک می‌داند که اندیشه‌اش به سمت جنگ و نژادپرستی گرایش دارد و معتقد است آرمان‌هایی که هگل ایجاد می‌کند به سوی یک جهنم‌سازی و جامعه بسته سوق می‌یابد.