http://www.baharnewspaper.com/Page/Paper/91/09/27/8

  • «دالان خاورمیانه‌ای» و آینده پیش روی آن
  • سیدعلی موجانی*

  • تحولات ماه‌های اخیر در منطقه عمومی خاورمیانه این سوال را به ذهن متبادر می‏کند که ما و منطقه‏ای که در آن زندگی می‌کنیم در چه مسیری قرار گرفته است؟ و اصولا در نظام بین‏الملل چه الگویی برای تعریف ترتیبات امنیت منطقه‎‏ای در حال شکل‏گیری است؟ وزیر خارجه پیشین اسراییل «لیونی» معتقد است که دولت نتانیاهو که به احتمال قریب به یقین حائز اکثریت مطلق در انتخابات پیش از موعد اسراییل است، افراطی‌ترین دولت در تاریخ حیات رژیم صهیونیستی به شمار می‏آید. ظاهرا نگرانی لیونی مورد توجه هم‌پیمانان سنتی رژیم اسراییل نیز واقع شده است. به طوری که جامعه جهانی برای نخستین بار شاهد یک اقدام نسبتا دسته‌جمعی کشورهای غربی برای تلنگر به رفتار خارج از چارچوب این رژیم بود. اقدام مشترک بسیاری از کشورهای اروپایی در احضار سفرای اسراییل پس از تصمیم نتانیاهو به ایجاد شهرک‌سازی، یا فراگیر شدن تقاضای بررسی وضعیت تاسیسات هسته‏ای خارج از کنترل این رژیم، نمونه‌های روشنی از این نگرانی است. البته عملیات نظامی اسراییل در حمله به غزه و واکنش افکار عمومی جامعه جهانی هم یک نکته قابل تامل دیگر در این خصوص است.

    در حقیقت حوادث روی‌داده بعد از انقلاب‌های کشورهای عربی شمال افریقا و خاورمیانه - یا به روایتی همان بیداری اسلامی - که منجر به افزایش بی‏ثباتی در منطقه شده و سیاست سردرگم قدرت‌های بزرگ که مصداق بارز آن درخصوص سوریه را می‌توان مثال زد، هم از دیگر سو به این نگرانی دامن زده است. به این معنا که در جغرافیایی که اسراییل در آن با حمایت دولت‌های غربی متولد شد، تغییراتی بنیادین در حال رخ دادن است. اکنون بیش از یک دهه است که از حادثه 11 سپتامبر گذشته و تبعات نامیمون اشغال افغانستان و حمله به عراق که زمینه‌های بی‏ثباتی منطقه را فراهم کرد در کنار تحریم‌های اعمال‌شده علیه ایران چه در قالب قطعنامه‌های شورای امنیت و چه خارج از چارچوب این شورا با اعمال تحریم‌های یک‌جانبه اروپا و آمریکا، افزایش تلاطمات سیاسی- اجتماعی منطقه را در پی داشته است. به طوری که بیم آن می‌رود تحولات پیش رو خسارات جبران‏ناپذیری را به سرزمین‏های اسلامی از افغانستان تا شمال افریقا وارد آورد.
    منطقه ما جغرافیایی پرحادثه در تمام قرن گذشته به‌ویژه بعد از جنگ جهانی نخست بوده و به نظر می‌رسد که کماکان ناپایداری و بی‏سرانجام ماندن نتایج جنگ جهانی اول اسباب تنش‌آفرینی و بی‏ثباتی را در این منطقه شدت بخشد. اگر در تعریف سنتی خاورمیانه جغرافیایی در فاصله مصر و افغانستان و شبه‌جزیره عربستان و ترکیه بود، اکنون می‌توانیم بگوییم که این جغرافیا گستره‏ای وسیع‌تر از تعریف سنتی خود را یافته است؛ تعریفی که ظاهرا در استراتژی «خاورمیانه بزرگِ» طرح‌شده از سوی ایالات متحده آمریکا، مصداق پیدا کرده است. ایده خاورمیانه بزرگ که نخستین بار در سال 1980م مطرح شد، عناصر متنوع درون‌منطقه‏ای را دربر گرفت. در این تعریف از کشمیر، پاکستان و افغانستان تا مناطق مسلمان‏نشین شمال افریقا قلمرو خاورمیانه‌ای جدیدی بودند که آمریکا می‏کوشید برای آن تعریف نوینی را شکل دهد.
    تاریخ به ما می‌گوید: هم‌زمان با حادثه 11 سپتامبر 2001، کسری بودجه آمریکا افزون بر 10هزار‌میلیارد دلار شد. آمریکا از پیوستن به پیمان «کیوتو» درباره محدود کردن تولید گازهای گلخانه‌ای و نیز ممنوعیت توافقات خلع سلاحی گذشته خود با شوروی سابق روی گرداند و نظام سنتی دوقطبی در فضای پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی به یک «دنیای بی‏قطبی» نزدیک شد. از این دوره آمریکا حضور خود در کشورهای منطقه را با تعریف در شکل دادن به پایگاه‌های نظامی - عملیاتی تغییر داد و کوشید با از میان برداشتن توان کشورهای درون منطقه زمینه نزول روند توسعه این کشورها را فراهم کند.
    بی‏ثباتی در پاکستان، حمله به افغانستان، اشغال عراق و فروپاشی ساختارهای آن کشور، افزایش فشار سیاسی، مالی و بانکی به ایران به بهانه برنامه هسته‏ای جمهوری اسلامی ایران، انفجار اطلاعاتی روی‌داده پس از انتشار اسناد آمریکا در سایت ویکی لیکس که با سقوط برخی از دولت‌های مستبد اما سنتی منطقه روی داد، اقدام مشترک آمریکا و ناتو در از میان بردن زیرساخت‏های کشور نفت‌خیز و تاثیرگذاری چون لیبی و حتی روندهای در پیش گرفته‌شده برای ورود سوریه به یک جنگ داخلی ویرانگر و رویه‌های متناقض اعمال‌شده پس از سقوط نظام حسنی مبارک در مصر که به بی‏ثباتی این کشور مهم و تاثیرگذار منتهی شده، انتزاع جنوب سودان و تجزیه این کشور بزرگ اسلامی، گسترش بی‏ثباتی در صحرای بزرگ افریقا که اینک با نوزایی کشور خودخوانده طوارق به نام «ازواد» خود را به ما نشان می‌دهد، چه پیامی را در بطن خود برای آینده ما دارد؟
    این‌جا دیگر تردیدی نیست که فرقه‌گرایی، فراگیر شدن تروریسم، افزایش اختلافات قومی و مذهبی، ناکارآمدی نظامات سیاسی درون منطقه‏ای در حل مشکلات خود، سرریز شدن بحران مالی- اقتصادی آمریکا و اروپا به منطقه، نگرانی از شکنندگی دولت‌های خاندانی در شبه‌جزیره عربستان در کنار مجموعه حوادث سیاسی پیش گفته یقینا آینده مشترک ما و همسایگانمان را مبهم و پرمخاطره کرده است.
    اگر در چارچوب نگاه تئوریک به این کهکشان مسائل بغرنج نظر بیندازیم، درمی‏یابیم که نوعی خلأ نسبی قدرت و برهم خوردن توازن و تناسب در نیروهای درون‌منطقه‏ای آغاز شده که چه بسا بتوان ریشه آن را در تفکر جدیدی که امروز غربی‏ها از آن سخن می‏گویند بازشناخت: «ضرورت توجه به منطقه پاسفیک و کنترل آسیای جنوب شرقی» فصل مشترک تمام ارزیابی‌ها و تحلیل‏هایی است که برای دکترین سیاسی خارجی آمریکا ترسیم می‌شود. این وضعیت اگر مصداق عینی داشته باشد و در حقیقت بخواهد نگرانی‌های ایالات متحده را از قدرت گرفتن چین معنا کند برای ما یادآور فضایی است که بخش‌هایی از خاورمیانه در اواخر دهه 60 و اوایل دهه 70 میلادی قرن گذشته با آن روبه‏رو شد.
    در دوم ژانویه 1968 دولت کارگری بریتانیا تصمیم گرفت معاهدات تاریخی خود با سواحل متصالح در حاشیه جنوبی خلیج‌فارس را ملغا کند. این به آن معنی بود که افزایش بحران‌های اقتصادی مانع از آن شده بود تا یکی از قدرت‌های پیروز برخاسته از جنگ جهانی دوم، یعنی بریتانیا بتواند کماکان سلطه خود را بر منطقه ژئواستراتژیک خلیج‌فارس تداوم بخشد. اندکی پیش از این در 26 ژوئیه 1956 با ملی شدن کانال سوئز و به تبع آن «جنگ کانال» زمینه‌های اضمحلال قدرت بریتانیا، خود را نمایانده بود.
    اعلام خروج انگلستان از خلیج‌فارس و مجموعه تحولاتی که پس از این رخ داد تصویر مشابهی از آزاد شدن ظرفیت‌های نهفته بحران‌زایی منطقه را نشان می‌دهد. قومیت‌گرایی و ناسیونالیسم در منطقه عربی و حتی در ایرانِ زمان شاه که در باستان‏گرایی خود را باز می‏جست، آغازی شد بر مجموعه متنوعی از تغییرات در سیستم امنیت منطقه‏ای و آغاز یک دوره پرتنش و تقابل میان کشورهای اسلامی. ایرانی‏ها و مصری‌ها که سرخوش از ملی شدن صنعت نفت و کانال سوئز بودند در مسیر قوم‌گرایی که با روی کار آمدن جمال عبدالناصر و پان‌ایرانیست‌های ایرانی جلوه پیدا کرد دوره سرد روابط خود را آغاز کردند. رقابت بین فلسطینی‏ها و اردنی‏ها در «سپتامبر سیاه» شکل خونین به خود گرفت. حزب بعث عربی در سوریه و عراق با کودتاهای رخ‌داده متولد شد. در نظام خاندانی عربستان سعودی با مرگ ملک سعود در 27 فوریه 1969م، زمینه برای پادشاهی ملک فیصل فرزند ناراضی و تندرو موسس دولت سعودی فراهم شد. قذاقی در اول سپتامبر 1969م کودتای معروف خود را عملی ساخت، مصر به دخالت آشکار نظامی در یمن مبادرت ورزید، مسجدالاقصی در 21آگوست همان سال از سوی عناصر افراطی اسراییلی طعمه حریق شد، درگیری‌های مرزی بین عربستان و یمن آغاز شد، نظام بعثی عراق در رویکردی مداخله‌جویانه در واکنش به اعاده حاکمیت بر جزایر ایرانی خلیج‌فارس به طرح اتهام و درخواست تشکیل جلسه در شورای امنیت در 9 دسامبر 1971م مبادرت کرد. منطقه جولان که به اشغال قوای اسراییلی درآمده بود صحنه درگیری‌های میان سوریه و اسراییل شد و درگیری مرزی میان سوریه و اردن نیز در سال 1971م آغاز شد. مجموعه این حوادث در یک ظرف زمانی کوتاه، یعنی سه‌ساله روی دیگری را از منطقه ترسیم کرد که تا پیش از آن کمتر قابل انتظار بود. آمریکا که در جنگ ویتنام درگیر شده بود، در این سال‌ها کوشید با اعمال سیاست «دوستونی» نیکسون زمینه ایفای نقش منطقه‏ای را برای دو کشور ایران و عربستان در تقابل با آنچه که در حال وقوع بود، فراهم آورد. مطالعه تاریخی آنچه در این دوره زمانی تا جنگ 1973م اعراب و اسراییل رخ داد، موید آن است که در این دوره کوتاه‌مدت مجموعه عناصری وارد صفحه شطرنج سیاسی منطقه شده بود که بروز و ظهور آن‌ها خارج از کنترل بازیگران اصلی و نشان‌دهنده ذات بحرانی خاورمیانه بود. این وضعیت در شرایطی بروز یافته بود که کشورهای مهم و ثروتمند منطقه در آستانه یک جهش توسعه‏ای قرار گرفته بودند و چنانچه امکان طی طبیعی این دوران از ‌گذار خود را داشتند چه بسا فضای سیاسی- اجتماعی خاورمیانه‌ای متمایز از واقعیاتی که با آن در دهه‌های بعد روبه‌رو شدیم، معنایی تازه می‏یافت.
    خروج بریتانیا از منطقه و عدم پذیرفتن «مسئولیت‏های دوران اشغال یا اعمال حاکمیت» توسط این کشور و چارچوب کلی شکل‏گرفته دوران جنگ سرد سبب شد تا تلاطمات سیاسی و اجتماعی در محیط جغرافیایی ما شکلی تازه پیدا کند. اگر در شرایط کنونی به سیاست خروج نیروهای ائتلاف از عراق و افغانستان بدون تعیین مسئولیت‏های متوجه به کشورهای تشکیل‌دهنده این ائتلاف در «دوران اشغال» و حتی «مشروعیت اقدام نظامی» آن‌ها نظر بیندازیم درخواهیم یافت که متاسفانه فضای عمومی منطقه ما از شرایطی مشابه یا نزدیک به دوره تاریخی پیش‌گفته برخوردار شده است. این‌جا اشاره نگارنده آن است که با درک این تشابهات آیا می‌توان از تجارب تاریخی نامیمون گذشته به عنوان شاخص‌هایی برای پیش‏بینی آینده فراروی خود سخن به میان آوریم؟! تاریخ تکرار نمی‌شود اما حوادث تاریخی از تشابهات و نتایج مشترکی می‌توانند برخوردار باشند. کم‌توجهی به شناخت عمیق آنچه بروز یافته و تحلیل دقیق و عمیق حوادث گذشته مانع از آن خواهد شد که ما بتوانیم در توصیف آنچه قرار است روی دهد موفق باشیم. این نکته در حقیقت مزیت جریان‌های تاریخ‌سازی است که با مطالعه واقعیات و درک ظرفیت‌ها و امکانات موجود می‏کوشند مسیر تاریخ مناطق مختلف را به گونه‏ای رقم زنند که در چارچوب «حفظ برتری سنتی» آن‌ها عمل کند. بریتانیا در اواخر دهه 50 میلادی اگرچه در جمع قدرت‌های پیروز جنگ دوم قرار داشت، اما نظامی از درون تکیده، خسته و کم‏توان بود، که تنها با استفاده از همین مزیت نسبی توانست به رغم تمام ضعف‏های خود بدون پرداختن مابه‌ازای دخالت‌های آشکار و پیوسته‏اش در خاورمیانه با خروج نیروهایش این بار در لباس کشوری میانجی حفظ صورت قدرت ظاهری خود را تداوم بخشد.
    شاید دنیای غرب به‌ویژه آمریکا با مجموعه‏ای از بحران‌های اقتصادی و اجتماعی خود تنها با توجه به قدرت تحلیل از شرایط و با هزینه‌هایی به مراتب کمتر از دخالت‌های نظامی که طی دهه گذشته هزینه کرده، تصمیم دارد از این «دوره تاریخی» عبور کند و به این ترتیب ضمن تجمیع نیروی خود در مواجهه با قدرت معارض اقتصادی- سیاسی جدید، یعنی چین در منطقه پاسفیک و ایجاد نوعی منطقه ویژه در جغرافیایی که «خاورمیانه‌ای جدید» نامیده شده ضمن مسئولیت‏گریزی، زمینه برتری نسبی خود را در دهه‌های آینده حفظ کند. اعمال سیاست مهار و تحدید ایران، بی‏ثباتی در مصر، تخریب زیرساخت‏های کشورهای دارای ظرفیت تاثیرگذار چون عراق، سوریه یا لیبی که شاهد آن طی سال‌های اخیر بوده‌ایم، آیا نمی‌تواند نشان از توجه به این رویکرد باشد؟
    به نظر می‌رسد امروز دو دیواره دفاعی پیرامون بخش‌هایی از خاورمیانه که در منافع درازمدت دنیای غرب و آمریکا تاثیرگذاری آنی دارند، شکل گرفته است. استقرار موشک‏های پاتریوت ناتو در سرتاسر نوار مرزی جنوبی ترکیه و چیدمان ناوگان و پایگاه‌های دریایی کشورهای غربی در سواحل جنوبی خلیج‌فارس این دو جدار دفاعی را شکل داده است. به این ترتیب به دلیل اهمیت منابع نفتی و حفظ تداوم نفت از شریان شبه‌جزیره به اقتصاد کشورهای یادشده، به رغم همه بی‏ثباتی‏های حکومت‌های خاندانی منطقه، سیاست دنیای غرب و آمریکا حفظ وضع موجود و ممانعت از تسری بحران‌هایی است که بنا به ارزیابی آن‌ها قرار است در جغرافیای شبه‌جزیره -
    به‌مصداق آنچه در بحرین روی داد - بروز پیدا کند. مشارکت عربستان در تغییر نظام یمن که با حمایت غرب روبه‌رو شد نیز در قالب همین نگرش معنا پیدا می‌کند. در خط شمالی یعنی دیواره دفاعی موشکی مرزهای ترکیه هم می‌توان این نگاه استراتژیک را دریافت که اروپا تمایل دارد از ترکیه به عنوان سپر امنیتی اروپایی استفاده کند؛ سپری که با اعزام بخش‌هایی از ناوگان دریایی این کشورها در مدیترانه عملا پیوسته و تکمیل خواهند شد. بنابراین خاورمیانه بحران‌زده بدون ترکیه و شبه‌جزیره به واقع دالانی است در طولی از منتها‌الیه پامیر تا اطلس. «اگر این برآورد و ارزیابی، منطقی جلوه کند آنگاه درمی‏یابیم که چرا باید روسیه و چین احساس خطر کنند» و در موضوع سوریه سیاستی متفاوت از مسیر پیموده‌شده در یک دهه اخیر در همراهی با غرب را برگزینند. «برای روسیه پایگاه نظامی طرسوس تنها ایستگاه حضور نظامی در منطقه‏ای‏ است که در میان این دو دیواره دفاعی که خاورمیانه جدید را به شکل دالانی ترسیم کرده، قرار دارد.» در این «دالان خاورمیانه‌ای» مجموعه‏ای از کشورها با سرنوشتی نزدیک به هم قرار گرفته‏اند به غیراز سرزمین‏های اشغالی فلسطین که چتر هسته‏ای آمریکا و غرب بر فراز آن گسترده شده، عموم کشورهای منطقه اینک درگیر بحران‌های اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و حتی مذهبی- قومی هستند؛ بحران‌هایی که می‌تواند گاه چنان حاد شود که در مصداق سوریه و لیبی منجر به جنگ داخلی شود و گاه چنان تضعیف‏کننده باشد که برای کشورهایی چون عراق و مصر توان‏فرسا شود.
    به نظر می‌رسد «دالان خاورمیانه‌ای» در آستانه بحرانی عظیم و فراگیر است؛ بحرانی که می‌تواند آغازگر یک جنگ فرقه‏ای یا قومی و حتی در وضعیت کنونی مصر یک تنازع طبقاتی میان‌مدت باشد. نظامات سیاسی درون‌منطقه‏ای در پی تحولات سال‌های اخیر، تغییر ماهوی یافته است. کم‏تجربگی در کنار ورود عناصر قابل تامل به ساختار سیاسی عموم کشورهای این دالان، فروپاشی نهادها و زیرساخت‏های اجتماعی، افراط‏گرایی برخاسته از تصورات نابجا که گاه عامدانه و گاه از سر کم‏توجهی بروز یافته در کنار مجموعه سیاست‌های فرامحیطی به احتمال گسترش و از کنترل خارج شدن بحران افزوده است. برخلاف انتظار و حتی تصور اولیه جنس انقلاب‌های دنیای عرب الزاما یکسان نبود. به همان میزان که در تونس یک تحول اجتماعی بروز یافته بود، در یمن تحول بیش از آن‌که سیاسی باشد، قبایلی بود. در مصر بحران اکنون خود را در سطح طبقات سیاسی اجتماعِ مصری جلوه‏گر کرده است. بنابراین بازی‌های جدیدی در «دالان خاورمیانه‌ای» روی خواهد داد که یافتن فصل مشترک میان آن‌ها دشوار است و هر یک از این پدیده‌ها که به نظر می‌رسد عموما نارس متولد می‌شوند، خود مجموعه‏ای جدید از مسائل را در منطقه تولید یا بازتولید می‌کنند. به تعبیری اگر به فوریت برآورد دقیقی به دست نیاید و چاره‏ای اندیشیده نشود، این پیچیدگی‏ها و وضعیت مبهم فرصت مناسبی را فراهم خواهد کرد تا امکان مواجهه آمریکا و دنیای غرب با قدرت نوظهور چین کم‏هزینه و موفقیت‏آمیز باشد.
    یک فاکتور مهم که کماکان نقش کلیدی خود را در «دالان خاورمیانه‌ای» حفظ کرده و می‌تواند مهم‌ترین ایستگاه برای اجرای «ضربه‌های مهار» و نه الزاما «حملات فراگیر» طی میان‌مدت باشد، اسراییل است. مصداق این بیان آن چیزی بود که در رابطه با سودان طی هفته‌های گذشته شاهدش بودیم: انجام عملیات پروازی بدون آن‌که خاستگاه، مجریان، حامیان و... آن مشخص باشد. پس برای کنترل محیط جدید «دالان خاورمیانه‌ای» ما، اسراییل باید نقش ایستگاهی خود را ایفا کند و این دقیقا همان رویه‏ای است که این رژیم در دهه 70 میلادی با آن روبه‌رو شد.
    اسراییل در این دکترین نگاه منطقه‏ای باید «مهارکننده» باشد و نه «شروع‏کننده». به نظر می‌رسد این وضعیت است که برای هیات حاکمه، یا جریان راست افراطی کنونی حاکم بر اسراییل، چندان دلچسب نیست. بازگشت به شرایط دهه 70میلادی یعنی ورود به دوران «جنگ فرسایشی» حتی می‌تواند یادآور حادثه تلخ پیروزی ارتش‏های سوریه و مصر در حمله غافلگیرانه علیه اسراییل و شکست خط بارلو در شش اکتبر 1973م باشد. چه بسا اسراییل نمی‌خواهد در دوران انتقال هژمونی آمریکا از خاورمیانه به آسیا- پاسفیک تنها نقش یک «اسب» را در بازی شطرنج منطقه‏ای داشته باشد که هرازچندی با جهشی در صفحه شطرنج بازی کند و تنها فضا را برای بازی وزیر و دیگران توسعه بخشد. اسراییل تا پیش از این، خود وزیر مقتدر صفحه شطرنج سیاست بین‌الملل آمریکا بوده است اما اکنون نقش او تنها به «جهیدن» محدود خواهد شد.
    فشار سیاسی وارده به دولت نتانیاهو در مسیر منتهی به انتخابات اخیر آمریکا و تا حدی کنترل آن در جهت‏دهی اجماع جهانی برای مقابله نظامی با ایران، در کنار اقدامات سیاسی چون احضار سفرای این رژیم توسط دولت‌های اروپایی یا طرح بحث ضرورت بازرسی از تاسیسات هسته‏ای این کشور، در حقیقت همه به نوعی کنترل روندی است که نتیجه آن باید بتواند نقش ابزاری اسراییل در «دالان خاورمیانه‌ای» را حفظ کند. در مقابل این سیاست، طبیعی است که مقامات رژیم صهیونیستی ناخرسند و عصبی باشند تا به آن حد که نتانیاهو از خود چهره‏ای کاریکاتورگونه را در مجمع عمومی ملل متحد ارایه کند یا این‌که با حمله به غزه به نوعی بخواهد کماکان اولویت نخست سیاست خارجی آمریکا را معطوف به خود کرده و به این ترتیب عوائد حاصل از حمایت‏های آمریکا را نسبت به خود افزایش دهد. با این همه به نظر می‌رسد که آمریکایی‌ها هم درک غیرصحیحی از پس‌زمینه‌های ذهنی و رفتارهای غیرقابل کنترل اسراییل ندارند. آن‌ها دستِ متحد و شریک سنتی خود کاملا خوانده‌اند و هر آن انتظار دارند این مهره رام‌نشده صفحه شطرنج منطقه‏ای در قالب امکانی که مهره اسب در صفحه شطرنج دارد، جهشی ناخواسته داشته باشد و مسیر همه پیش‌بینی‌ها را تغییر دهد.
    * پژوهشگر تاریخ خاورمیانه و مدیرکل پیشین اسناد و تاریخ دیپلماسی وزارت خارجه