http://www.mardomsalari.com/Template1/News.aspx?NID=155213

ارسطو، فارابی و بسیاری از متفکران سیاسی و سیاستمداران، سیاست را دارای دو نوع حیطه می‌دانند: عرصه نظریه، دانش، علم و ایده‌ها و عرصه عمل، کنش و فعالیت سیاسی. عرصه دانش سیاسی اغلب با غایت‌ها سرو کار دارد و به دنبال حقیقت و بررسی پدیده‌های خارج از متن خود است. اندیشمند سیاسی دنیا را آرمانی می‌بیند حتی زمانی که واقع‌گرا پدیده‌ها را بررسی می‌کند منافع ملی و قدرت به قصد دموکراسی، نیروی مردم یا تمامیت ارضی برایش اهمیت دارد. متفکر سیاسی دولت ندارد خود را ابزار قدرت فرض کند. از دید یک اندیشمند سیاسی عرصه سیاست بسیار بحرانی شده است و نیاز به اصلاح یا تغییرات بنیادین دارد. در ذهن اغلب متفکران سیاسی تصویری از انسان آرمانی، جامعه آرمانی وجود دارد و برخی از سیاستمداران با قصدیت‌های مادی جامعه را به فساد کشیده‌اند. متفکران سیاسی منتقدانی هستند که کمتر به قدرت نزدیک می‌شوند. شبیه‌ زاهدانی که از پادشاه طلبی ندارند و می‌دانند که اگر به قدرت نزدیک شوند و از او خواسته‌هایشان را طلب کنند دیگر زاهد نیستند. اغلب اساتید، دانشجویان، روزنامه‌نگاران، محققان، روشنفکران، روحانیون سیاسی در این دسته جای می‌‌گیرندو به دنبال اصلاح جامعه و روندهای سیاسی هستند. در حالی که وزیران، دبیران، کارگزاران، معاونان، سفیران و اغلب بروکرات‌ها به صحنه عمل سیاسی وارد شده‌اند. عمل سیاسی می‌تواند اعتراض گونه یا محافظه‌کار باشد. اغلب کنشگران سیاسی موافق قدرت حاکمه هستند. معامله، مبادله، چانه‌زنی، لابی کردن، چند شخصیتی و تغییر قدرت و روابط سیاسی به صورت اخلاق جایگاهی در این عرصه تفسیر می‌شود. کنشگران سیاسی، متفکران سیاسی را انسان‌هایی ناتوان و منزوی می‌دانند که روابط اجتماعی پایینی دارند و اطلاعاتشان ناقص است. کنشگران سیاسی، متفکران را انسان‌هایی آرمانی و انقلابی می‌دانند که از نزدیک شدن به قدرت می‌ترسند و هیچ تجربه و سابقه عمل در محیط واقعی را ندارند. در عرصه عمل سیاسی غایت‌ها شکسته می‌شوند و اغلب آرمان‌ها فرو کاسته به مشکلات معاش و پول و بودجه و کمبود‌های عینی و نقدهای مداوم می‌شود. کنشگران سیاسی بسیار کم‌حاضر می‌شوند فضای خود را محدود و مشروط کنند مگر آنکه مجبور شوند. میان دو عرصه نظری و عملی همیشه درگیری وجود دارد و این دو با یکدیگر سر ستیز دارند. به نظر می‌رسد تنها راه‌حلی که می‌تواند این دو دغدغه را کمی به هم نزدیک کند به وجود‌آمدن رویکرد پدیدار‌شناسی در سیاست‌گذاری باشد. پدیدارشناسی به متن‌ها احترام می‌گذارد و بازیگران عملی و نظری را به خود واگذار می‌کند. پدیدارشناسی رویکردی تفهمی و روادارانه دارد و هیچ گزاره‌ای را از بالا به پایین بر جامعه تحمیل نمی‌کند. بازی دادن کنشگران کوچک و احترام به جامعه بهترین راه‌حل گریز از فساد و تن ندادن به سرخوردگی ناشی از دادن شعارهای بزرگ است. پدیدارشناسی به شدت تمرکززدا است.