http://www.baharnewspaper.com/News/91/11/18/5068.html

پس از نخستین انتخابات پارلمانی در مصر و در پی سقوط دولت مبارک، جامعه سلفی‌های این کشور توانستند به ‌درصد قابل ملاحظه‏ای از آرای انتخاباتی دست پیدا کنند. احزابی چون نور، فضیلت، اصلاح و... 8/27‌درصد سهم انتخاباتی را به خود اختصاص دادند، به گونه‌ای که 108 کرسی نمایندگی مجلس مصر را این ائتلاف، طی نخستین حضور خود در صحنه سیاسی به دست آورد. این رویداد از آن‌جا مهم تلقی می‌شود که جمعیت قابل ملاحظه‌ای از سلفی‌های در یک کشور عربی پذیرفتند، مشروعیت حضور خود در ساختار جامعه مدنی را با آرای عمومی مرتبط کنند. البته سابقه حضور سلفی‌ها در انتخابات مجلس کویت و به صورت مستقل در برخی دیگر از کشورهای اسلامی وجود دارد، اما اهمیت شاخه مصری مشارکت‌کننده در تعیین سرنوشت سیاسی ملی بیشتر از دو وجه بود: 1)کمیت جامعه مصری، 2)عواملی برگرفته از کیفیت قانون انتخابات در این کشور چون: نظام نظارتی سازمان انتخابات، فضای اجتماعی بازتر مصر در قیاس با برخی دیگر از کشورها، تنوع اجتماعی موجود در این کشور که اقلیت قبطی غیرمسلمان یا طبقات صوفیان سنتی هر یک عُشری از جامعه را شامل می‌شوند و قس علی‌هذا. بدیهی است در بدنه گروه‌های تندرو سلفی در مصر، بودند و هستند افرادی که اصولا حضور در ساختار انتخابات را به نوعی حرام دانسته و سعی بر آن دارند در مقابل این تفکر، یعنی رقابت انتخاباتی و پذیرش نظام مراجعه به آرای مردم، جبهه متمرکز خود را حفظ کنند. بنابراین با توجه به این رویکرد، می‌توان پرسش داشت که آیا حضور فراگیر جامعه سلفی در رقابت انتخاباتی را باید عبور از این مانع تلقی کرد؟ به واقع، این‌جا یک پرسش بنیادی‌تر مطرح خواهد شد؛ آیا دنیای سلفی پیرامون ما با پراکندگی‌های متعدد و جغرافیایی متنوع از مناطق شبه‌قاره تا شمال افریقا در مسیر یک تحول بنیادین در تاریخ حیات خود واقع شده است؟ برخی اعتقاد دارند، بازنگری تئوریک سلفیان مصر طی یک دهه اخیر در زندان‌های رژیم ساقط‌شده مصر روی داده و همین عامل بود که «اسباب امتزاج جنبش سلفی را با حرکت و بازی سیاسی»، آن‌گونه که شاهدش هستیم، رقم زد. 
عمادالدین عبدالغفور رهبر حزب سلفی نور که طی سه هفته اخیر با خروج از این حزب و ایجاد حزب جدیدی به نام«وطن» رویکرد نوینی را در صحنه فعالیت‌های سیاسی جامعه سلفی مصر رقم زد، در سال 1960 در شهر بندری اسکندریه متولد و در سال 1983 از دانشگاه پزشکی اسکندریه فارغ‌التحصیل شد. عمادالدین جوان از 15سالگی در تجمعات و حلقه‌های فکری- فرهنگی جامعه مذهبی اسکندریه مشارکت داشت. او در 17سالگی دعوت سلفیان را پذیرفت و در فاصله چند سال پس از پایان دوره تحصیلات برای مشارکت در مداوای جهادگران عملیات علیه نیروهای اشغالگر راهی افغانستان شد. حضور او در افغانستان برای دوره‏ای نسبتا طولانی، این امکان را فراهم کرد که عمادالدین عبدالغفور به زبان فارسی تسلط پیدا کند. وی پس از حوادث سیاسی سالیان اخیر در افغانستان، به ترکیه وارد شد و پس از ازدواج در آن کشور با یکی از اتباع ترک به کشورش بازگشت. نگارنده هنگام مشارکت در سمینار «خاورمیانه دین و سیاست» (ساکاریا - نوامبر 2012) امکان گفت‌وگوی نسبتا متنوعی را با وی به دست آورد، از این منظر فرصتی فراهم شد تا فهم تاریخی و تئوریک خود از حرکت سلفی مصر را با اتکا به اشارات وی مورد ارزیابی قرار دهم. امکان دیدار یکی از رهبران جامعه سلفی مهم‌ترین کشورهای دنیای اسلامی، به لحاظ تاثیر اجتماعی آن‌ها، پرسش‌های تازه‌ای را به ذهن متبادر کرد که دغدغه خلجان اندیشه را به دنبال آورد. عبدالغفور با همراهی محمد نور سخنگوی حزب سلفی نور در نشست یادشده حضور فعالی داشتند و به عنوان زوجی مکمل می‌کوشیدند در نشست‌های هم‌زمان یا در مقام سخنران و ناقد، یا شنونده و ناظر مشارکت کنند. اینک با گذشت قریب به دو ماه، هر دو آن‌ها از رهبران حزب جدیدالتاسیس «وطن» هستند. به باور صاحب این قلم اقدام به انشعاب از جریان جاری سلفی و تولد «وطن» از ذات «نور» نشان از همان تحولی است که تفکر سنتی سلفی را طی یک دهه اخیر با بازخوانی آرمان‌ها و اصول به چالش گرفته بود؛ تحولی که بی‌توجهی به آن می‌تواند تصویر و شناخت ما را از رویدادهای بعدی دگرگون کند. 

برخلاف انتظار اولیه، عبدالغفور از ورود به مباحث پرمسئله و چالش‌برانگیزی چون نقد سیاست حزب نور در ارائه تصاویر تبلیغاتی زنان نامزد آن حزب که توسط هموطنش راشا تقی‌الدین مطرح شد، اِبایی نداشت. ارزیابی ناظری که به گفت‌وگوی این دو می‌نگریست، آن بود که نماینده جامعه سلفی مصر در ظاهر چهره مسئولیت‌پذیری را برای مواجهه با واقعیت‌های اجتماعی به خود گرفته است. در یک گفت‌وگوی دیگر که میان نماینده حزب اخوانی عدالت و توسعه، ولید مقداد با عبدالغفور صورت پذیرفت، رقیب اخوانی حزب سلفی نور، به‌این نکته اشاره کرد که «عدم امکان تمایز بین امر دعوت و اصول سیاست از ناحیه حزب سلفی نور» است که موجب پیچیدگی و عدم شفافیت سلفی‌ها در مسیر تحولات اجتماعی مصر شده است. عمادالدین عبدالغفور حتی از دعوت من برای گرفتن تصویر نیز خودداری نکرد. شاید تنها نکته جالب آن بود که چون نماینده اخوانی را نیز به جمع خود فرا خواندم، با کنایه به هموطن اخوانی‌اش رو کرد و گفت: «دوران عجیبی است؛ یک شیعه حلقه وصل اخوان و سلف شده است.» 
هنگامی‌که دو ماه پس از این دیدار یادداشت‌های خود از آن جلسه را مرور می‌کنم با ارزیابی شخصی آن لحظه مباحثه‌گر اخوانی مقداد روبه‌رو می‌شوم که معتقد بود: «همین پیچیدگی و عدم شفافیت [در مبانی تئوریک] است که سبب می‌شود سلفی‌های حزب نور در مسیر تحولات اجتماعی با بحران‌های درونی و انشعاب‌های قریب‌الوقوع مواجه شوند.» کمتر از دو ماه از این بیان عمادالدین عبدالغفور از توجه به مبدأ «نور» به تدبر در امور «وطن» روی چرخاند؛ تحولی که با منطق باورها و آموزه‌های سلفی به ظاهر تباینی ندارد. البته این تنها نکته رویه تحول‌گرایانه عبدالغفور نبود. وی در آن نشست تاکید داشت که روابط با بیگانگان، بنای اقتصاد اسلامی و تبادل‌های دیپلماسی از اصولی است که اکثریت تفکر سلفی امروز مصر به آن پای‌بند هستند. او در گفت‌وگوی خصوصی هم تاکید داشت که مشکلات بین «رجال دعوت» و «رجال سیاست» در میان سلفی‌ها وجود دارد اما معتقد بود که این تقابل در مسیر «دولت‌سازی» قابل هضم است. هنگامی که با این پرسش نگارنده مواجه شد که چه افقی را می‌توان برای آینده جامعه سلفی مصر ترسیم کرد؟ پاسخ او چنین بود: «نظریه سیاست اسلامی قابل اجرا را دنبال می‌کنیم و با تاسیس حزب سیاسی مستقل و استفاده از نماینده‌های فراوان از لایه‌های مختلف اجتماع مصر بر آن هستیم که تصویر جدید و عمل‌گرایانه را از باور سلفی ارائه کنیم.» شاید بیان این نکات در آن گفت‌وگوی مختصر بیشتر یک آرزوی شیرین و رویایی را جلوه‌گر می‌کرد. آیا می‌توان تصور کرد جامعه سلفی مصر به جای تاکید بر «نص شریعت اسلامی» از عبارت نظریه «سیاست اسلامی قابل اجرا» سخن بگوید؟ آیا ممکن بود به این پنداشت رسید که سلفی‌های مصر مصمم شوند با پذیرش نماینده‌های مختلف از لایه‌های اجتماعی مصر، نظام «سلفی مدرن» را نمایندگی کنند؟ به رغم این میزان از بیان اغراق‌گونه، بررسی اخبار چند هفته پیش موید آن است که عبدالغفور و مجموعه قابل ملاحظه‏ای از دیگر شخصیت‌های سلفی حزب نور، از آن حزب منشعب شدند. آن‌ها دلیل اعتزال‌جویی خود را «عدم توافق در درون حزب نور پیرامون نقش شورای علمای دین» برشمرده، چنین ابراز کردند که «فصل جدیدی را در تاریخ مصر رقم زده‌اند؛ فصلی که در آن مولفه‌هایی چون عدالت اجتماعی، حرمت انسانی و شریعت است که حرف می‌زند.» یسری حماد یکی از سخنگوهای سابق حزب نور و از اطرافیان جریان انشعابی تاکید کرد که «حزب وطن آمادگی خود را برای همکاری با تمام مصری‌ها با هدف تحقق اهداف انقلاب این کشور اعلام می‌کند.» 
به راستی با این میزان از اطلاعات در دسترس، می‌توان پذیرفت که جامعه سلفی مصر از الگوهای رفتاری متفاوت نسبت به تصور سنتی ما از دنیای سلفی پیرامونمان برخوردار شده‌اند؟ یا باید معتقد بود که سلفی‌های مصر با درک نتایج همه‌پرسی اخیر قانون اساسی و رویکرد به نقش‌آفرینی بسته «آرای خاکستری» اکثریتی که در همه‌پرسی مشارکت نکردند بر آن هستند، در انتخابات پیش روی مجلس نمایندگان مصر با به‌کار بستن ادبیاتی تازه و فراگیر و در شرایطی که دولت اخوانی حاکم در چالش با مسائل اجتماعی خود مثل موضوع زباله‌های شخصی، سوخت، نان و... ناموفق عمل کرده، سهم بیشتری را از قدرت به چنگ آورند؟ اگر برای نگارنده این امکان فراهم نبود تا دو ماه پیش از این حوادث از فرصت زنده گفت‌وگو و شناخت شخصیت جریان سلفی موثری برخوردار شوم، چه بسا قضاوت امروزی من نیز فراتر از این پنداشت نبود که تشکیل حزب جدیدی به نام وطن یک عمل فرصت‌طلبانه صرف از ناحیه رهبری جامعه سلفی مصر برای جلب بیشتر افکار عمومی است. لیکن رویه‌های رفتاری آن چندروز، اندیشیدن به احتمالات دیگری را نیز ضروری می‌کنند. عبدالغفور بعد از اعلام تاسیس حزب جدید وطن، در نخستین حضور رسانه‏ای و سیاسی خود در صحنه اجتماعی دنیای عرب و مقارن دیدار وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی ایران از قاهره با حضور در یک «کنفرانس ضد ایرانی» در حمایت از تجزیه ایران سخن گفت. عبارات به کار گرفته‌شده در سخنان وی یعنی توجه به مسئله «اقوام»، هم با سنت و تفکر شناخته‌شده سلفی تباینی ندارد و هم ورود به ادبیاتی است که هم‌مسلکان معتقد به ضرورت بازگشت به «رویه سلف» وی، نیز در منابر خود چنین سطح‌بندی از ابنای بشر را عملی مجرمانه می‌شمارند. در یک برآورد اولیه باید گفت: چنین ادبیاتی، بیشتر بیانی است که با قامت یک ملی‌گرا و ناسیونالیست تناسب دارد و نه یک سلفی. پس، سوال جدید این خواهد شد که این تناقض رفتاری یک رهبر مدنی سلفی را چگونه معنا می‌توان کرد؟ حقیقت آن است که در تمام این روزهای اخیر گفت‌وگوها و مطالعات متعددی برای یافتن پاسخ این پرسش دنبال کردم که فصل مشترک آن‌ها مرا متوجه یک واقعیت ظریف و مهم در مسیر سرنوشت سیاسی «دالان خاورمیانه‌ای» کرد که در آن زندگی می‌کنیم. به این معنی که می‌توان در تاریخ، نمونه‌هایی را یافت که دین یا مذهب بر موتور ناسیونالیسم یا همان عصبیت مورد مثال ابن‌خلدون و امثالش سوار شدند و نظامات جدیدی را بَرساختند. بنابراین در این وضعیت، با بررسی کارکرد این الگو و تاریخ آن نتیجه می‌توان گرفت که این شاخه از دنیای سلفی پیرامون ما، با قرائتی تازه و در قالبی که نوعی از ناسیونالیسم مذهبی یا دینی را نمایندگی می‌کند، در حال ظهور است. تاریخ قرن گذشته و در جغرافیای «دالان خاورمیانه‌ای»اما نمونه‌هایی از این پدیده را داشته است: در مثال پاکستان و هند مشاهده می‌توان کرد که دین سبب شد تا هویتی قومی- ملی، با تجزیه شبه‌قاره متولد شود. امروز ما در شبه‌قاره از دو کشور نام می‌بریم که هر دو آن‌ها تمایز خود را برای شکل دادن به عنصر هویت ملی بر شالوده دین بنا نهاده‌اند. این پدیده به نوعی دیگر در مصادیق دیگری هم جلوه کرد که سخن پیرامون آن را جایی دیگر باید وانهاد، اما در تاریخ دنیای اسلام، بارزترین نمونه در این زمینه خلافت امویان دمشق است. در حقیقت امویان توانستند با اتکا به ظرفیت‌های دین اسلام برتری نژادی خود را بر موالی مشروع کنند و به این ترتیب بنیان خلافتی را با ویژگی‌هایی متفاوت از اصول عهد نخست اسلامی پی افکنند. ما در «دالان خاورمیانه‌ای» که زندگی می‌کنیم به لحاظ واقعیت‌های سیاسی با محیطی ناپایدار روبه‌رو هستیم و تمام تلاش نظام‌های اجتماعی و سیاسی منطقه طی دهه‌های اخیر حرکت برای تقلیل تنش‌ها و افزایش ثبات بوده است. اما متاسفانه می‌توان گفت با همه اهتمامی که صورت پذیرفته نتایج چندان امیدوارکننده نبوده است. آیا از خود پرسیده‌ایم ظهور یک ناسیونالیسم دینی- مذهبی در جامعه مصر به مصداق آنچه که جریان تحول‌خواه سلفی دنبال می‌کند، چه نتایجی را می‌تواند بر ثبات سیاسی درون‌منطقه‏ای داشته باشد؟ این‌جا برای درک عمیق موضوع باید مثالی عینی و روشن را بیان داشت. «طُوارق» مجموعه‌ای پراکنده و صحرانورد بودند که نه در نیمکره‌ای دیگر، بلکه در سرزمینی پیوسته به وادی النیل پراکنده هستند. هویت طُوارق در آمیزه‌ای از آیین‌ها و باورهای قومی یا سروده‌ها و اُوراد فولکلوریک تعریف می‌شد، اما یقینا قلمرو سیاسی و حاکمیتی طُوارق یک واحد سیاسی نبود. تعامل با آن‌ها چه در چارچوب ایده‌های قذافی که ایشان را حافظان صحرای بزرگ افریقا می‌دانست، یا دولت‌های غربی که آن‌ها را اقلیت پراکنده دسته‌بندی می‌کردند، شکل می‌گرفت. به این ترتیب هیچ‌گاه دولت‌های منطقه و جامعه جهانی در مخیله خود این تصور را نمی‌گنجاند که برای طُوارق یک واحد سیاسی را تعریف کند. برای همین هنگامی‌که طُوارق، با کمک «انصارالدین» که یک گروه سلفی است جهادی پس از تصرف تُمبوکتو، پایتخت فرهنگی و تاریخی غرب افریقا دولت خودخوانده خود یعنی «اَزواد» را مطرح کردند، نه کشورهای منطقه و نه جامعه جهانی به اهمیت آنچه به جهات مفهومی و پدیدارشناسی رُخ داده بود، توجه نکرده و با بیان صرف این‌که این دولت را به رسمیت نمی‌شناسیم، برای ماه‌ها نفی واقع کردند. این در حالی بود که باور «انصارالدین» سبب برآمدن عنصر ناسیونالیسم نزد طُوارقی شد که به یمن فروپاشی دولت قذافی تسلیحات سنگین یا ارتشی را بنا نهاده بودند که به ضربتی بر خاستگاه فرهنگ منطقه‌ای یعنی تُمبوکتو استیلا یافت. نتیجه آن شد که طُوارق، در قیاس با دو سال قبل که اقوام پراکنده صحرانورد بودند، اکنون دو عامل مهم «جغرافیا» و«تاریخ» را در کنار سیمان دین ممزوج کرده، «کادری» متمایز از پیشینه خویش را ساخته‌اند. نتیجه تداوم این مسیر آیا غیر از تجزیه کشورهای ساحل و صحرا در افریقا است که عموما مسلمان هستند؟ از این رو، هنگامی‌که مشاهده می‌شود سلفیان مصر از عبارت تفکیک استان‌های این کشور به استان‌های «خدا»جویان و «شرک»‌ورزان سخن می‌گویند و در عمل سیاسی برخلاف سنت اعتقادی به رفتارهای ناسیونالیستی مبادرت می‌جویند، به چه باید اندیشید؟ ظریفی معتقد بود: «جامعه مصر، یعنی مصریان تاریخی عرب‌زبان‌شده، در یک قرن اخیر تجربه همه اشکال ناسیونالیسم را داشته و به میزانی برابر از همه این نمونه‌ها سرخورده شده‌اند، پس رویکرد به مصداق ناسیونالیسم سلفی، تجربه‌ای ناآزموده شده و چه بسا به مذاق برخی از لایه‌های اجتماعی شیرین باشد.» همچنان‌که بیان شد چهره سلفی‌های تحول‌گرای کنونی مصر به دلیل واقعیت‌های موجود در بطن آن جامعه و عدم تجربه ملی‌گرایان مصری از یک دوره ملی‌گرایی مذهبی- دینی، بسیار فریبا و جذاب جلوه می‌‌کند. بدیهی است که جوامع اصولا به دنبال تجربه‌های جدید هستند، پس در این شرایط اقبال نسبت به ملی‌گرایانی که نه تنها با شریعت سلف در تقابل نیستند بلکه برخاسته از آن قلمداد می‌شود بیشتر از جانب مذهبیونی است که برای حذف وجاهت مذهب و قداست آن، حدودی را برای خود تعریف می‌کنند. به نظر می‌رسد وطن‌گرایان سلفی مصر در آینده بتوانند با ابتکاراتی تازه از فضای سرخوردگی‌های اجتماعی همه سالیان گذشته حصه‌های سنگین‌تری را در قیاس با سایر رقبای خود در صحنه سیاست به چنگ آرند. تجربه سلفی تحول‌گرا اگرچه برای سلفیان سنتی چندان دلچسب نیست اما فراموش نباید کرد که کشورهای غربی هم در انتخاب میان این دو شاخه، تحول‌گرایی را عاملی موثرتر برای آینده می‌شمارند. بنابراین بی‌جهت نبود هنگامی که با عمادالدین عبدالغفور در رابطه با موضوعاتی از این دست گفت‌وگو داشتم وی از این‌که طی یک سال گذشته رییس‌جمهور سابق آمریکا، کارتر چندین بار با وی به گفت‌وگو نشسته و در رابطه با رویکردهای اندیشه سلفی پرسش داشته ابراز خرسندی می‌‌کرد. به‌طوری‌که حتی این را دلیلی بر آن می‌دانست که غرب به ناچار در میان گفتمان‌های رایج در منطقه به نقش سلفی‌ها بیشتر توجه خواهد کرد. اگر این مسیر آن‌گونه که تصور می‌شود تداوم یابد چه بسا در کمتر از یک دهه بعد، مفهوم بهار عربی استعمال‌شده در ادبیات رایج رسانه‌های غربی جای خود را به «بهار سلفی» بدهد. بدیهی است در این شرایط آنچه که یقینا تثبیت نخواهد شد پایداری مورد نیاز حاکم بر منطقه ما است و این به منزله آغاز دوره‏ای از تنش‌های جدید و تجربه‌های چه‌بسا نگران‌کننده خواهد بود. تاریخ یک قرن اخیر خاورمیانه نشان داده که نامناسب‌ترین روند در مسیر ثبات این منطقه رویکردهای قومی و ملی‌گرایانه افراطی بوده است. پان ترکیسم، پان عربیسم، پان ایرانیسم، بعث و ناصریسم هیچ کدام نتوانستند شالوده یک نظام منطقه‏ای متعامل را بنیان گذارند. افراط‌گرایی دینی که به جدال طائفی می‌انجامد هم یکی از معضلات اساسی در منطقه ما بوده است. حال اگر بپذیریم در شرایط جدید پدیده‏ای مثل ناسیونالیسم دینی- مذهبی در حال ظهور است و اگر نتوانیم برای آن مسیری را پیدا کنیم که منتج به حفظ رویه‌های صلح‌آمیز می‌‌شود، ناچار خواهیم بود که به شدت از عواقب آن بیمناک شویم چراکه در حقیقت ناسیونالیسم دینی پیش گرفته‌شده، واکنش‌های قهرآمیزی از افراط‌گرایی قومی و نژادی را در همه منطقه بازتولید خواهد کرد. طبیعی است که در این محیط، ایران به دلیل موقعیتی یگانه و متاثر از هویتی دیرین ناچار خواهد شد، به جهت حفظ همبستگی در برابر تهدیدات محتمل، رویه‌هایی منبعث از فضای عمومی ملی‌گرایانه درون منطقه را دگر بار به آزمون گذارد؛ امری که شاید در کوتاه‌مدت موثر تلقی شود، اما یقینا در تداوم زمان بر ضخامت جدار فیمابین ما با حوزه تاریخی پیرامونی خویش خواهد افزود؛ پدیده‌ای که اگر برپایه احساس و بدون شناخت نضج گیرد، شاید برای نسل‌های آتی پرحاصل نخواهد بود. 
* پژوهشگر تاریخ خاورمیانه