http://farheekhtegan.ir/content/view/78396/44/

فرهیختگان/روح‌الله اسلامی: آن زمان که میرزا تقی خان امیرکبیر - پیشکار خاصه – ناصرالدین ‌میرزا را از تبریز به تهران رساند و در منازعه با درباری‌ها وی را بر تخت سلطنت قجری گمارد، همواره کورسوی امید به بهبود حال و وضع ممالک محروسه ایران می‌رفت.

 اما دست بر قضا هم او که ناصرالدین میرزا را ناصرالدین‌شاه کرد خود قربانی کژفهمی و نادانی وی شد. پس از قتل امیرکبیر - که بعدا شاه را در غمی جانکاه فروغلتاند - ناصرالدین‌شاه چند بار دیگر هم به فکر انتظام امور و اصلاح وضعیت موجود افتاد و شاید آخرین آنها، گماردن میرزاحسین‌خان سپهسالار به صدارت عظمایی بود. سپهسالار که خود چندین سال در استانبول وزیرمختار ایران بود و از نزدیک جریان ترقی و پیشرفت دولت‌های غرب عالم - حتی عثمانی - را زیر نظر داشت، وقتی در جایگاه صدراعظمی قرار گرفت چاره خلاصی کشور از مشکلات و عقب‌ماندگی را در سفر شاه به فرنگ و مشاهده و ارزیابی عینی او از وضعیت آن دیار دانست، بلکه در او کارگر افتد و عامل و محرک خیر و صلاح و ترقی کشور شود. با این مقدمه کوتاه، سفر اول ناصرالدین‌شاه به فرنگ را با روایت جالب و خواندنی اما به غایت تلخ دکتر روح‌الله اسلامی بازخوانی می‌کنیم. اسلامی علوم سیاسی خوانده و در جای‌جای روایتش می‌توان تاثیر مطالعات متون این حوزه را رصد کرد.

در ۳۱ صفر ۱۲۹۰ هجری قمری بعد از یک سال که همه می‌دانستند ناصرالدین‌شاه قصد سفر به فرنگ را دارد، سفر او با استخاره آغاز شد. کاروان بزرگی پس از خداحافظی از تهران به قزوین حرکت کرد و شاه در راه از هیچ‌گونه خوشگذرانی و تفریح امتناع نمی‌کرد. در راه که اخبار سیستان می‌رسید او نگران می‌شد، چراکه همیشه ترس داشت همانند پدر و پدربزرگ خود برخی از قسمت‌های ایران را از دست بدهد. غم سیستان در طول سفر فرنگ چون خوره به جان ناصرالدین‌شاه افتاده بود و همیشه عیش، تفریح و شادی‌های سفر را از او می‌گرفت. اکنون رئیس یک ایل بزرگ در حال سفر خارجی بود. او برای اینکه به روسیه برسد روستاها و شهرهای ایران را زیر پا می‌گذاشت، اما متاسفانه در اندیشه او بحثی، کلمه اعتراضی و هیچ‌گونه مطلبی راجع به وضع رعیت، آبادانی کشور یا شیوه‌های اداره امور عمومی وجود نداشت. او با اینکه در راس هرم حاکمیت ایران قرار دارد، اما مجموعه نوشته‌ها و گزارش‌ها کاملا این مطلب را می‌رساند که سیاست را ذاتی قدسی و الهی می‌داند که خداوند به او هدیه کرده است. همواره از جزئی‌ترین خوراک، پوشاک، ظاهر مردم و زیبایی‌ها می‌گوید، اما دریغ از ذره‌ای منطق و استدلال ملی برای آبادانی کشوری که شاه آن است. او به‌عنوان رئیس یک ایل و جنگجویی فاتح، اما خوشگذران که عصبیت قبیله‌ای‌اش تبدیل به تجمل شده تنها امور خصوصی را شرح می‌دهد و به قول آرنت شبیه حیوانی زحمتکش و تلاشگر است تا انسانی که به حوزه عمومی و سیاست توجه دارد. از ایران با راه‌های ناامن و خاکی جدا می‌شود تا به مرزهای روسیه‌ای برسد که اکنون کشتی‌های بخار به دنبال او آمده‌اند. ذهنیت ناصرالدین‌شاه به‌شدت دنیوی است و چشمان خیره او به دنبال زیبارویانی است که باید در گزارش‌ها، جای آبادی ایران را بگیرند. به شهر تفلیس که وارد می‌شود همانند بادکوبه می‌گوید: همه چیز کثیف است. مردم اینجا نیز بدگل و کثیف هستند. شاه تازه از دربار تمیز و غلامان کمر به خدمت بسته جدا شده، طبیعی است که در هجوم مردم و دیدن بیش از اندازه روزمره رعیت بدون شکوه دربار به آنها صفت کثافت بدهد. دوباره بعد از باران، از وضع طبیعی و حالات روانی خود می‌گوید تا اینکه به سمت راه‌آهن می‌روند. حرم هم به دنبال او سوار می‌شوند و شاه می‌گوید خیلی تند می‌رود، اما کم‌کم عادت کردیم و از لغزش خط کاملا معلوم است که چگونه است. ایالت‌های شمالی در جنگ‌های ایران و روس براساس عهدنامه گلستان و ترکمانچای از ایران جدا می‌شوند و ناصرالدین‌شاه هرچند غم سیستان را با خود دارد، اما هیچ گزاره و جمله‌ای راجع به آنها نمی‌آورد. ذهنیت شاه بسیار قبیله‌ای، استبدادی و ساده است و توانایی مقایسه و منطق خودآگاهی انتقادی ندارد. او بیشتر در نقش یک جهانگرد قبیله‌ای عمل می‌کند تا حاکم کشوری که در حال قدم گذاردن به دوران جدید است. بسیاری بر این باور بودند که طی این سفر شاه متحدان زیادی به دست خواهد آورد، سلاح می‌خرد و ارتش را نظم می‌دهد، یاد می‌گیرد با دیگران مشورت کند و بوروکراسی و مجلس و عدالت‌خانه راه می‌اندازد. کارخانه و مدرسه می‌بیند و بیشتر با شهروندان و اندیشه آزادی آشنا می‌شود. به این ترتیب از شهرها و ایالات شمالی با کشتی و راه‌آهن وارد روسیه می‌شوند.

  ناصرالدین‌شاه در روسیه
پس از طی کردن دریای پرآشوب، شاه و همراهان وارد روسیه می‌شوند. این کشور که همسایه قدرتمند شمالی ایران است و یکی از موازنه‌گران قدرت منطقه در برابر کشورهای اروپا محسوب می‌شود، خود را از سهامداران ایران می‌داند؛ سهامی که به بهای از دست رفتن ارزشمندترین بخش‌های خاک ایران تمام شد. ناصرالدین‌شاه وارد مسکو می‌شود و می‌گوید همه به استقبال ما آمده‌اند؛ صدراعظم، شاهزاده‌ها، اعیان و خود امپراتور. آنها وارد کاخ کرملین می‌شوند و مثل همیشه ناصرالدین‌شاه که گزاره‌ای راجع به سیاست و اوضاع جهان نمی‌داند از معماری، میهمانی، رقص، غذاها و آب و هوا می‌نویسد.
او آنقدر نسبت به اوضاع سیاسی و تکنیک‌های قدرت بی‌اطلاع و نادان است که همانند دوربین عکاسی هر چه می‌داند و می‌بیند و می‌شنود بر صفحه می‌آورد؛ از توصیف دستشویی‌های قطار تا رابطه حاکم با رقاص‌ها و دریغ از کلمه‌ای بحث راجع به اوضاع کشور، اخذ تکنیک‌های مدرن مملکت‌داری و تکنولوژی‌های طبیعی. به کارخانه‌ها و اسلحه‌خانه‌ها و حتی کتابخانه حکومتی که ۲۰۰ هزار جلد کتاب دارد، سر می‌زند، اما چون بیابانگردی خوشگذران هیچ خرد انتقادی و خودآگاهی در او نیست. سوار راه‌آهن می‌شود، تماشاخه‌ها و مدارس را می‌بیند و از موزه بازدید می‌کند که همه نهادهایی هستند دال بر اینکه روسیه به دوران جدید قدم گذاشته است، اما او فقط در فکر این است که چرا حرم و زنان او باید به ایران بازگردند.
به زور سپهسالار، زنان و اهل حرم به خاطر مخارج، پرخطر بودن سفر و بی‌فایده بودن بازمی‌گردند.  شاه را وارد کاخ امپراتور می‌کنند و میهمانی بزرگی شکل می‌گیرد از شاهزاده‌ها تا نظامیان. ناصرالدین‌شاه تنها به توصیف ظاهری افراد می‌پردازد؛ مثل اینکه وزیر دربار مرد چاقی است. چانه را می‌تراشد و به غیر از خوردن، تماشا کردن و لذت بردن بر مسند پادشاهی خود هیچ کنش سیاسی متصور نیست. انگار امور خودجوش در جریانند و نیازی به دفاع از منافع ملی ایران ندارد. او تصور می‌کند مثل داخل، سایه خداوند بر زمین است. بعد از ملاقات با الکساندر اول و میهمانی بسیار باشکوه می‌نویسد خسته شدیم و شب مثل سگ خوابیدیم. در روزهای بعد او با ژنرال‌های روسیه دیدار می‌کند و جالب اینجاست که آنها مدال‌های افتخار خود را که در جنگ ایران و روس کسب کرده بودند، نشان شاه می‌دهند و شاه بی‌هیچ کلامی و در کمال مدارا و آرامش ارتش، سلاح‌ها و قدرت‌نمایی روس‌ها را می‌نگرد. شاه با امپراتور همراه می‌شود، به مراسم جشن و شادی و سوارکاری می‌رود و از سیستم بانکی، ضرب سکه و ضرابخانه‌های روسیه دیدن می‌کند و تنها این جمله را می‌گوید که ضرابخانه را دیدیم، اگر از ما هم راه بیفتد از اینجا بهتر می‌شود. با امپراتور به مراسم مختلف می‌روند. به رقص می‌پردازند و سرانجام در مراسمی نمایش دن‌کیشوت را می‌بیند. اما تنها به خر سانچو و اسب دن‌کیشوت ایراد می‌گیرد که باعث خنده اوست.
امپراتور نشان درجه یک و انگشتر به شاه هدیه می‌دهد و ناصرالدین‌شاه نیز دو اسب به او و زن ولیعهد می‌دهد. هیات ایران سوار کشتی بخار می‌شوند و به سمت آلمان می‌روند.  در روسیه او به فکر زن‌هاست و   او همیشه زنان زیبا را وصف می‌کند و مدام می‌گوید: حیف، حیف. زبان او کاملا قبیله‌ای و استبدادی است و به همه نگاه از بالا به پایین دارد. هیچ‌گونه ادب و تکنیک دیپلماتیک و سیاسی را آموزش ندیده است و رفتار بدوی و رام‌نشده‌ای از خود نمایش می‌دهد. تنها مطلبی که از گزارش‌ها و اسناد می‌توان دریافت این است که در روسیه او به هیچ عنوان خود را شاه ایران نمی‌داند و دغدغه آبادی و شکوفایی ایران را ندارد.
موزه، کتابخانه، تماشاخانه، ارتش، بوروکراسی و سیستم بانکی را فقط تماشا می‌کند؛ همان‌طور که مدال ژنرال‌های جنگ ایران و روس را بی‌هیچ قصدیتی می‌نگریست. دن‌کیشوت را می‌بیند، اما از کجا بداند که این اولین رمان است که سروانتس در آن، افول اشرافیت و دوران فئودالیته را نشان می‌دهد. او نمی‌داند که خود در نقش دن‌کیشوتی است که تصوراتش همانند آسیاب‌های بادی هستند که در واقعیت وجود ندارند، چراکه «تکنولوژی‌های جدید قدرت» هر آن چیزی که در جهان زیست سنتی است، دود می‌کنند و به هوا می‌فرستند.
منابع در دفتر روزنامه موجود است