http://farheekhtegan.ir/content/view/79502/44/

فرهیختگان/ روح‌الله اسلامی: بخش نخست روایت خواندنی دکتر روح‌الله اسلامی از سفر ناصرالدین شاه قاجار به فرنگ را در نسخه یکشنبه هفتم مهرماه ۲۹۳۱ خواندیم.

در آنجا نویسنده ذهنیات و واکنش‌های شاهنشاه وقت ایران در کشور روسیه نسبت به وقایعی که نظاره‌گر آن بود را روایت کرد. امروز نیز ادامه سفر ناصرالدین‌شاه به فرنگ را پی می‌گیریم. گفتنی است اسلامی علوم سیاسی خوانده و در جای‌جای روایتش می‌توان تاثیر مطالعات متون این حوزه را رصد کرد.

ناصرالدین شاه در آلمان
ایران آنقدر ضعیف شده بود که در بسیاری از نزاع‌های بین‌المللی نمی‌جنگید و به علت تحقیرشدگی و بن‌بست ناشی از روابط با انگلیس و روسیه اعتماد به نفس خود را از دست داده بود. آلمان برای ایران دوره ناصرالدین‌شاه گزینه‌ای قابل بررسی بود تا صنعت و تکنولوژی به‌ویژه اسلحه، راه‌آهن و کشتی‌سازی را از آنها یاد بگیرند. ایران به دلیل موازنه قوای انگلیس و روسیه موقعیت شبه‌استعماری پیدا کرده بود. شکل‌گیری ایرانی ضعیف، اما مستقل نتیجه این وضعیت بود. بنابراین ایران به دنبال کشوری ثالث بود تا این بن‌بست تحقیرآمیز و کشنده را چاره‌اندیشی کند. کاروان به پروس می‌رسد، اما اخبار سیستان و احتمال تقسیم شدن آن که بعدها در سفر شاه به انگلیس با میانجیگری ملکه و جان گلداسمیت انجام می‌پذیرد، دل‌نگرانی دائمی را برای شاه به همراه دارد. کاروان با راه‌آهن به پروس می‌رسد و نظم و آبادی آلمان برای همه عجیب است. البته ناصرالدین شاه از فقدان شکوه و ابهت کاخ‌ها و وضعیت امپراتور و شاهزاده‌ها می‌نالد و می‌گوید: «میهمانی‌ها ظاهر و مراسم و مناسک ابهت ندارد». او کاخ‌های کوچک را می‌نگرد و نمی‌فهمد که قدرت در آلمان پراکنده، شهری و شرطی شده است. موزه را مشاهده می‌کند، اما تاریخ نمی‌داند و فلسفه وجودی موزه که گذار از دوران قدیم است را درک نمی‌کند. او وارد جشن‌های دیپلماتیک می‌شود، به تماشاخانه می‌رود و از ارتش، مجلس، دانشگاه، کتابخانه، کارخانه‌ها و سازه‌های تمدنی آلمان دیدن می‌کند و آنچه به چشمش می‌آید را توصیف می‌کند.
به دیدن تفنگخانه می‌رود و می‌گوید: «باید برای قشون ایران تفنگ سوزنی خریده شود. پس از اینکه شاه از آلمان می‌رود، ملکم‌خان قرارداد خرید ۱۱۰ هزار تفنگ سوزنی را می‌نویسد». او اغلب گریز به شادی و تلف کردن وقت می‌کند تا مغزش زیاد فکر نکند. به یاد گربه‌اش ببری‌خان می‌افتد که چه انسان‌هایی را از مرگ نجات داد و چه عریضه‌ها برای او می‌آورد. یکی از تکنیک‌های چرخش قدرت در ایران عهد ناصری، ببری‌خان بود که جایگاه بسیار بالایی نزد شاه داشت و شاه همیشه در سفر به یادش بود. گاهی نیز با دیدن مادیات یاد حرم می‌افتد.
او به دارالشورای آلمان می‌رود. می‌گوید که بیسمارکی‌ها در راست مجلس نشسته‌اند و در حد ۹ سطر مجلس را شرح می‌دهد، اما درنهایت می‌گوید: «جای بسیار خفه‌ای است و اصلا مزه نداشت». به خانه بیسمارک می‌رود و از کوچکی آن می‌نویسد. به سمت کارخانه‌ها می‌رود و با زبانی بسیار عقب‌مانده و ساده کارخانه‌های مختلف را شرح می‌دهد. مشاهده تولید انرژی با بخار و الکتریسیته، کارخانه، مجلس، راه‌آهن، مدرسه و دانشگاه در او اثر اندکی دارد و برای دیدن مادیات لحظه‌شماری می‌کند. چشمان بسیار خیره و سرگردان از پی مادیات او، مدام حسرت می‌خورد و می‌گوید: «بسیار زیبایند، آدم را دیوانه می‌کنند». او به پزشک خردمند همراهش یعنی طولوزون که مخالف امتیاز رویتر است، دستور می‌دهد از کروپ توپ جنگی بخرد و با آنها قرارداد ببندد. سوار راه‌آهن می‌شود و شرح زیبایی‌ها‌ی بهشت‌گونه آلمان را انجام می‌دهد و می‌گوید: «اگر ایران بودم همه اینها را تبدیل به ییلاق خود می‌کردم». به قول شاه از سوراخ‌های زیادی با قطار عبور می‌کنند تا به بلژیک برسند. به‌طور خلاصه هرم حاکمیت ایران در آلمان تنها ظواهر تمدن را توصیف می‌کند و از خوردن، رقص، تماشای انسان‌ها‌ و منظره‌ها لذت می‌برند. می‌بینند که اشراف، شاهزاده‌ها و شخص امپراتور قدرت ندارند. اما رابطه میان قدرت مردم، تکنولوژی‌های جدید طبیعی و انسانی و نمادین شدن جایگاه قدرت مطلقه را درک نمی‌کنند. شاه ایران تنها در فکر چشم‌چرانی، لذت بردن و رها کردن چشم خیره خود براساس رسوم قبیله‌ای است و بیشتر به جهانگردان می‌ماند تا پادشاه کشوری تحقیرشده و به بن‌بست رسیده که همیشه مورد تجاوز قرار گرفته است.

  ناصرالدین‌شاه در بلژیک
ناصرالدین‌شاه و همراهانش وارد بلژیک می‌شوند. شاه می‌نویسد که زبان اینجا فرانسوی است و بسیار افتخار می‌کند که می‌تواند به فرانسوی صحبت کند. دین مردم نیز مسیحیت کاتولیک است و پایتخت آنها بروکسل است. پس از ارائه اندکی اطلاعات عمومی، از مردم آنجا می‌نویسد و استقبال باشکوهی که از شاه به عمل می‌آورند. می‌نویسد: انگار عروس آورده‌اند؛ پنج هزار نفر به تماشای ما آمده‌اند. او به تماشاخانه می‌رود، سری به کلیسا می‌زند و از اینکه همه خیابان‌ها‌ برق‌کشی دارند، تعجب می‌کند. از کارخانه‌ها‌ی تفنگ‌سازی، کالسکه بخار و راه‌آهن دیدن می‌کند و رژه ژنرال‌ها‌ی کوتاه‌قد، لاغر و ضعیف را وصف می‌کند. ناصرالدین شاه با پادشاه دیدار می‌کند و به سراغ پارلمان می‌رود. معماری و ویژگی‌های مجلس را می‌نویسد.
در ادامه با سفیر پیشین بلژیک در ایران دیدار می‌کند که اکنون بسیار پیر شده است. به تماشاخانه می‌رود، اما به علت اینکه هیچ مادیات زیبایی آنجا نیست ذله می‌شود و حالش از اجرای اپرا که شبیه تصنیف ایرانی است به هم می‌خورد.
به همراه شاهزاده‌های ایران ازجمله اعتضادالسلطنه، عمادالدوله، نصرت‌الدوله و حسام‌السلطنه وزرای بلژیک را دیدار می‌کنند. به کلیسا زیاد می‌روند و از موزه‌های بلژیک دیدن می‌کنند، بدون اینکه فلسفه وجودی بسیاری از نهادها و مکان‌ها را درک کنند. شاه فقط می‌گوید: «جاهایی ایجاد کرده‌اند که ابزارهای قدیمی را جمع‌آوری می‌کنند». او دوست دارد که همه‌جا شبیه ییلاق باشد تا بتواند با فراغت‌بال و به دور از فشار به تفریح و شادی بپردازد. به هیچ عنوان برایش پرسش پیش نمی‌آید که چرا موزه‌ها را ایجاد کرده‌اند. برای ایرانی که هنوز در دوره قدیم زندگی می‌کند و ابزارها و تکنیک‌های به نمایش درآمده در موزه جزو امور روزمره سیاسی و اجتماعی محسوب می‌شود، فلسفه وجود موزه به معنای گذار قابل درک نیست. ناصرالدین‌شاه نشان اختراعی آفتاب را به ملکه می‌دهد. در حد نیم‌خط می‌نویسد که در حال ساختن دیوان‌خانه عدلیه بودند و با خداحافظی از پادشاه از بلژیک عبور می‌کنند.
در بلژیک هم ناصرالدین شاه شبیه یک جهانگرد و نه پادشاه رفتار می‌کند. البته با این تفاوت که کمی با ادب‌تر شده است. ذهنیت او کاملا ساده مثل دوربین عکاسی تنها معماری، جشن‌ها، صورت‌ها و قیافه‌ها را توصیف می‌کند و نمی‌تواند وارد تحلیل مناسبات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی شود و با برداشت وضع موجود ایران و امکان‌های فرصت و تهدید بلژیک راهی برای ترقی ایران پیدا کند. او پارلمان و به خصوص دیوان عدالت را در حد چند سطر، شرح معماری می‌دهد و درک نمی‌کند که کشته شدن وی، فروپاشی سلسله قاجار و آینده ایران به همین دو نهادی که بی‌اعتنا از کنارشان عبور می‌کند، وابسته است. ناصرالدین‌شاه می‌بیند، اما قدرت مضاعف و بی‌نیازی از تحولات تاریخی او را کور کرده است. نادانی، سنت استبدادی، خوی قبیله‌ای، فقدان پیش‌فرض‌های تاریخی و کمبود روش‌ها‌ی تحلیلی و خودانتقادی ناشی از خودشیفتگی باعث می‌شود همه‌چیز را از فیلتر ساده، بدوی، توصیفی و کاملا بی‌فایده ذهنش بنگرد و تحولات بدیهی اطراف خود را درک نکند.

  مراقبه و احتیاط در انگلستان
در میان کشورهایی که ناصرالدین‌شاه به آنها سفر می‌کند روسیه و انگلستان، ایران را می‌شناسند و خود را صاحب سهم در ایران می‌دانند. ناصرالدین شاه نیز هنگام سفر به این دو کشور بسیار مراقب است؛ چرا که تمام گفته‌ها‌، قرارها، سفرها و نمایش دادن‌ها‌ در انگلیس و روسیه برای منظوری طراحی شده است، چنان که در سفر به انگلیس موافقت ضمنی خود را با تقسیم سیستان اعلام می‌دارد. شاه در این دو کشور بسیار مراقب است و کمتر به دنبال تفریح است. او و همراهانش با کشتی وارد انگلیس می‌شوند، مراسم استقبال با شلیک توپ صورت می‌گیرد و دوک‌ها‌، لردها و شاهزاده‌ها به استقبال می‌آیند. اغلب مسیرهای داخلی را با راه‌آهن می‌روند. ناصرالدین شاه می‌نویسد: «مردم زیبایی دارد و بسیار نجیب هستند. ملتی بزرگ هستند که هوش آنها باعث قدرتمندی‌شان شده است که اکنون هند و ینگه دنیا را در اختیار دارند.» از همان ابتدا پیش‌فرض‌های قدرت انگلستان، شاه را در خود جذب می‌کند. آنها به میهمانی‌ها‌ی مختلف دعوت می‌شوند و با سفرا، وزرا، اعیان و اشراف دیدار می‌کنند. با گلادستون وزیر امور خارجه انگلیس وارد بحث می‌شود، اما در سفرنامه نمی‌نویسد که از چه صحبت می‌کند. به دیدار ملکه ویکتوریا می‌روند و ملکه تا پایین پله به استقبال شاه می‌آید. دست ملکه را می‌گیرد و به مراسم می‌روند. او شرح ظاهری ملکه را چنین می‌نویسد که قد کوتاه، فربه، سرخ و سفید و گردن‌کلفت است که برای شوهر مرده‌اش سیاه پوشیده است. ملکه به او نشان زانوبند را که بسیار با اهمیت است، می‌دهد. همان نشانی که بعدها مظفرالدین‌شاه برای گدایی کردنش، آبروریزی بزرگی به‌وجود آورد.  
ناصرالدین شاه می‌نویسد: «این نشان بند شلوار یکی از معشوقه‌ها‌ی پادشاه انگلیس بود و برای اینکه او را بزرگ کند و از خجالت درآورد تبدیل به نشان حکومتی کرد.» شاه نیز حمایل آفتاب را به او هدیه می‌دهد. مردم در راه بازگشت اطراف کاروان ایرانی را گرفته‌اند و به قول شاه فریاد می‌زنند. همه خیابان‌ها نور دارد و هشت هزار پلیس هم لباس، امنیت را برقرار کرده‌اند.  در روزهای بعد به صورت مفصل شاه از کارخانه‌های پارچه‌بافی، کاغذسازی، شیرینی‌پزی، توپ‌سازی و اسلحه‌سازی دیدار می‌کند. تا حدی محیط انگلستان را به‌خاطر تنظیم وقت و گردش‌ها‌ی کاری روزانه دوست ندارد و می‌گوید: «یک روز که کار تحکمی نداشتیم و آزاد بودیم، حال‌مان خوب بود». به دیدن باغ‌وحش می‌رود و با دقت و از روی شادی همه حیوانات را توصیف می‌کند و در همه زمان‌ها‌ چشمان خیره او مادیات را رها نمی‌کند و به توصیف ویژگی‌های آنها می‌پردازد. او را به مانور نظامی نیروی دریایی دعوت می‌کنند تا ابهت و قدرت انگلیس را به شاه نشان دهند که در آینده خیال مقاومت در برابر خواسته‌ها‌ی انگلستان را از ذهن خود خارج کند. او بندر و کشتی‌های جنگی را توصیف می‌کند و شیوه‌های باربری و کار جرثقیل‌ها را شرح می‌دهد. از وزارت جنگ دیدن می‌کند و به مدرسه بحری می‌رود. از پارلمان انگلستان نیز دیدار می‌کند و جناح‌های راست و چپ را توضیح می‌دهد. اینکه بنای آن چگونه ساخته شده و ۱۲ کرور هزینه برداشته است. از بورس لندن و کوچه معروف رژان استریت می‌نویسد که همه معاملات در آن صورت می‌گیرد، به نحوی که در این کوچه از سراسر دنیا آدم آمده‌اند، به خصوص از ینگه دنیا بسیار زیادند.
در هجده روزی که در لندن است چندین بار کارخانه‌ها‌ را مشاهده می‌کند؛ کارخانه‌ها‌ی لوکوموتیوسازی، کالسکه بخار، راه‌آهن، ذغال و فولاد و در ادامه می‌گوید: اغلب این کارخانه‌ها روی مردم را سیاه کرده و آب و هوای شهر را از بین برده است.  در مورد مجلس انگلیس شش سطر توضیح می‌دهد و می‌گوید: «سیستم فرقه‌ای دارد به نحوی که اگر فرقه توری یا ویگ بروند، نخست‌وزیر تغییر می‌کند». با برخی از سفرا و دیپلمات‌ها‌ مثل کلیف وزیرمختار انگلیس در عثمانی که در اسلامبول همه‌کاره بود و بعدها بر اثر سیاست‌های ضدروسی‌اش هیات گاردان را برای فتحعلی شاه آورد، دیدار می‌کند. در مجلس از کتابخانه و مرکز اسناد دیدن می‌کند. ملکه الماس کوه نور را به گردن انداخته بود، از پله‌ها پایین می‌آید و شاه و ملکه دست هم را می‌گیرند و سر قبر مادر ملکه می‌روند. از بورس و تجارتخانه انگلیس دیدار می‌کند. شیوه‌های ضرب سکه و اسکناس‌سازی را می‌بیند. مجلس سنای انگلستان را بررسی می‌کند و سیستم رای‌دهی حداکثری را شرح می‌دهد.
 سرانجام از یک بیمارستان و رصدخانه دیدن می‌کند. بیمارستان از موقوفات است که نوعی مرضخانه است و رئیس‌الصحه مدیر آن است. او درنهایت می‌گوید: انگلستان اولین کشور دنیاست؛ همه چیزش از تجارت، صنعت و آبادانی قاعده و نظم دارد.   در انگلستان با فضای سنگین دیپلماتیک و رسمی چندان به ناصرالدین‌شاه خوش نمی‌گذرد. اما او در این کشور با قانون، نظم و قاعده‌دار بودن مملکت‌داری آشنا می‌شود. شاه می‌نویسد: همه چیزش با نظم و قاعده خوب است. از آبادی، وضع مردم، تجارت، صنعت، کار کردن و در پی کار رفتن اول مملکت است (همان). ابهت و قدرتمندی انگلستان، شاه ایران را به خود می‌آورد و او با دیدن تکنولوژی‌ها‌ی طبیعی مانند کارخانه‌ها‌ و تکنیک‌ها‌ی انسانی مانند مجلس، وزارت جنگ، بورس، مرضخانه و کتابخانه سبک قانونی حکمرانی را کاملا درک می‌کند.  
* منابع در دفتر روزنامه
موجود است