http://farheekhtegan.ir/content/view/80101/44/

فرهیختگان/روح‌الله اسلامی: بخش نخست و دوم روایت دکتر روح‌الله اسلامی از سفر ناصرالدین شاه قاجار به فرنگ را در نسخه یکشنبه هفتم و دوشنبه ۵۱ مهر ۲۹۳۱ خواندیم. در آنجا نویسنده به بازخوانی سفر ناصرالدین شاه و دید و بازدیدهای او از کشورهای روسیه، پروس و بریتانیا پرداخته است. در نوشتار پیش‌رو ادامه سفر ناصرالدین شاه به فرنگ و بازگشت وی به ایران را پی می‌گیریم.

فرهیختگان: بخش نخست و دوم روایت دکتر روح‌الله اسلامی از سفر ناصرالدین شاه قاجار به فرنگ را در نسخه یکشنبه هفتم و دوشنبه ۵۱ مهر ۲۹۳۱ خواندیم. در آنجا نویسنده به بازخوانی سفر ناصرالدین شاه و دید و بازدیدهای او از کشورهای روسیه، پروس و بریتانیا پرداخته است. در نوشتار پیش‌رو ادامه سفر ناصرالدین شاه به فرنگ و بازگشت وی به ایران را پی می‌گیریم. روح‌الله اسلامی دانش‌آموخته علوم سیاسی دانشگاه علامه و عضو هیات‌علمی دانشگاه فردوسی مشهد است. روایت او از سفر شاهنشاه قجری ایران به فرنگ مشحون از علایق و ظرایف علوم اجتماعی – به‌ویژه علم سیاست - است و این ویژگی نثر روایی او را خواندنی کرده است.


 ناصرالدین شاه در فرانسه
ناصرالدین شاه می‌نویسد: «انگلیس‌ها، از ته قلب متاسف از رفتن ما بودند و بالاخره با قطار به سمت فرانسه حرکت کردیم. شاهزاده ایدن مسوول تشریفات بود و به محض ورود ما توپ شلیک کردند». شاه در ادامه می‌نویسد: «مردم زیادی به استقبال آمده بودند و شعار می‌دادند: «زنده باد پادشاه ایران». البته کمی غمگین بودند به‌خاطر جنگ با آلمان‌ها». در فرانسه ناصرالدین شاه بیشتر به اوضاع سیاسی و اجتماعی دقت دارد تا جایی که به خوبی درک می‌کند در این شهر مردم عادی که از دیدگاه او رعیت هستند قدرت اصلی را دارند. شاه می‌نویسد: «شهر پاریس مال رعیت است و دولت نقشی ندارد. شهر دارای دارالشورا است و مردم وکیل دارند.» شهر آنقدر زیباست که شاه فرصت نوشتن ندارد. مراسمی برپا می‌شود و سفرا و وزرا می‌آیند. نمایندگان عثمانی، ژاپن، ایتالیا، ینگه دنیا، روسیه و پاپ با شاه دیدار می‌کنند. شاه معماری بناها و ویژگی‌های ظاهری افراد را توصیف می‌کند و بعد با مارشال، زنش و صدراعظم به شکار می‌روند. سرداران برای شاه شرح فتوحات می‌دهند و بعد به سراغ مجلس می‌روند که در آنجا اغلب شاهزاده‌ها نماینده مردم هستند. شاهزاده‌ها بسیار با ادب و خوش‌لباس هستند و وکیل مردم در مجلس شده‌اند. در این گزاره‌ها مشخص است که شاه فهمیده است که دوران گذاری در حال وقوع است. سرانجام با رئیس‌جمهور فرانسه مارشال ماک ماهون و رئیس دارالشورا دیدار می‌کند. به موزه می‌روند، اما نمی‌داند به چه دلیل اسلحه، کلاه و شمشیر ناپلئون و اشیای قدیمی را جمع کرده‌اند.
نماینده یهودیان با ناصرالدین شاه دیدار می‌کند و از شاه تضمین می‌خواهد که رفتار با یهودیان بهتر شود. شاه می‌گوید: «نگران نباشید من پادشاه همه ملت‌های ایران ازجمله یهودیان و حامی آنها هستم.» بعد پیشنهاد می‌کند که شما با این همه سرمایه چرا پول نمی‌دهید تا زمین بخرید و همه در آنجا جمع شوید. با حفار کانال سوئز دیدار می‌کند و با همدیگر عکس می‌گیرند. شاه از لشکر منظم، پیاده نظام و توپخانه دیدن می‌کند و می‌گوید: «مهم نظم، هم‌شکلی و وحدتی است که دارند. ۶۰۰ هزار مردم ایستاده بودند و ما را می‌دیدند.» بعد به مجلس سنا می‌روند؛ جایی که ناصرالدین شاه می‌نویسد: «اعیان، بزرگان، سرداران و پیران سیاست در آن مصلحت دولت را تشخیص می‌دهند و مواجب آنها سه هزار تومان است.»
به سراغ دانشگاه، ضرابخانه، کارخانه، چاپخانه، انبار غله و موزه لوور می‌روند. در دارالشورا، شاه قدرت مردم را جدی می‌گیرد و مجلس عوام را توصیف می‌کند که ۷۰۰ نماینده دارد. جایی نیز برای مردم در نظر گرفته شده است که نظاره‌گر نمایندگان خود باشند. آنان که سیاست‌های ضددولتی و انتقادی دارند در سمت چپ مجلس نشسته‌اند. در مجلس معرکه عجیبی بود و رعیت به جان هم افتاده بودند. شاه بعد از این‌گونه قرارهای رسمی دوباره دنبال تفریح می‌رود و سراغ باغ‌وحش می‌رود و حدود سه صفحه باغ وحش را توصیف می‌کند. با بروگلی وزیر امور خارجه و برخی سفرا دیدار می‌کند. از یک یتیم‌خانه و چند قهوه‌خانه دیدار می‌کند و در نهایت جمله‌ای ناشی از جهان زیست استبدادی و قبیله‌ای می‌نویسد به این عنوان که مردم پاریس بی‌دین، آزاد و پوچ هستند و در همه جا دیده می‌شوند. شاه در فرانسه بیشتر نهادهای سیاسی را شرح می‌دهد و زبانش با تکنیک‌های جدید قدرت آشتی کرده است، اما هنوز قدرت شهروندان را قبول ندارد و به ویژه نسبت به دارالشورا و حضور مردم عادی بدبین است و آن را پوچی و هرزگی می‌داند. او مثل همیشه باغ‌وحش را بر مجلس و نهادهای جدید برتری می‌دهد و به دنبال چشم چرخاندن در شهر و تفریح است.  
 سفر به سوئیس و ایتالیا
ناصرالدین شاه به سوئیس وارد می‌شود و با ایلچی‌ها و وزرا دیدار می‌کند. یک رسم ناشایست ناصرالدین شاه در برخورد با نمایندگان و نخبگان سیاسی این است که به جای پرداختن به افکار، اندیشه، قدرت سیاسی و برآورد سود و زیان برای منافع ملی ایران به ویژگی‌های ظاهری، قیافه و تشبیه طرف مقابل به رعیت ایرانی یا یک حیوان مشغول می‌شود. نگرش شاه به انسان‌ها و به ویژه اهالی قدرت از زاویه بالا و دارای وجهی استبدادی و قبیله‌ای است. به‌عنوان مثال ایلچی سوئیس مقیم پاریس را به سگ تشبیه می‌کند. کمی از اوضاع سیاسی شهر می‌نویسد و می‌گوید: «به راستی این شهر مرکز دیپلماسی است.» از منظر جهان زیست ناصرالدین شاه این کشور قاعده و چارچوب ندارد، شاه می‌گوید: «با اینکه ۵ کرور جمعیت دارد دارای ۲۲ ایالت است و ۲۲ نفر حاکم مستقل دارد. در اصل یک رئیس در هیچ جا وجود ندارد و هرج و مرج خاصی بر شهرها حاکم است.» در مخیله شاه نمی‌گنجد که رعیت تا به این حد آزاد باشند؛ چراکه او فهمی از دموکراسی مستقیم و صلح و آرامش ناشی از دیپلماسی قدرتمند ندارد. کمی از طبیعت زیبا، کوه‌ها، هتل‌ها و امکانات زیاد گردشگری سوئیس می‌گوید که باعث شده این کشور میزبان غریبه‌های فراوانی باشد و به طرف سرحدات ایتالیا حرکت می‌کند.
قطار با سرعت عبور خود به‌ویژه از داخل ۸۰ تونل در ایتالیا حیرت شاه را بر می‌انگیزاند. ویکتور ایمانوئل، شاهزاده‌ها، صدراعظم و وزیر امور خارجه به استقبال شاه می‌آیند و او را به کاخ می‌برند. به نظر ناصرالدین شاه، پادشاه ایتالیا کوتاه و چاق است و مثل قبل به وصف ظاهری زن و بچه او مشغول می‌شود. از اسلحه‌خانه دیدن می‌کند و به تماشاخانه می‌رود. میهمانی بزرگی برای او تدارک دیده شده است. زن‌های زیادی را شرح می‌دهد و به خصوص چشم خیره و هرزه او که بیشتر شبیه یک جهانگرد است تا پادشاه. از لشکر ایتالیا با توجه به اینکه آلمان، روسیه و انگلیس را دیده است، چندان تعریف نمی‌کند و می‌گوید: «کوتاه قد و بدلباس بودند.» در حد یک سطر می‌نویسد که به کتابخانه شاه رفتیم، اما در چندین سطر باغ‌وحش را به صورت جزئی توصیف می‌کند. با پسر پادشاه.
به شکار می‌روند. مزارع ذرت و پرورش ابریشم را می‌بیند. هر کجا می‌روند مردم به استقبال می‌آیند و شاه همچنان زنان زیبا را توصیف می‌کند. از کلیساهای بزرگ ایتالیا دیدن می‌کند، اما رابطه مذهب و سیاست و به‌خصوص فرهنگ ایتالیایی را نمی‌داند و فقط از معماری آنجا می‌نویسد. حاکم شهر میلان را مردی بسیار گنده با سر سیاه بزرگ می‌داند و تاکید دارد که سرش واقعا قد سر یک خر است.
ناصرالدین شاه اصلا ادب دیپلماتیک را رعایت نمی‌کند و در برخورد با پادشاه ایتالیا می‌نویسد: «دهن او بو می‌دهد و اغلب دهان همه فرنگی‌ها بوی بد می‌دهد.» او در کشور ایتالیا به علت خستگی و دیدن جاهای بهتر پیش از این کشور، چندان راضی نیست. در ایتالیا نیز آنچه او می‌نویسد و برایش اهمیت دارد؛ شکار، باغ وحش، تفریح، چشم‌چرانی و توصیف ظاهری بناها و انسان‌هاست. به هیچ وجه دغدغه منافع ملی و مصلحت عمومی ایران و استفاده از این سفرها به قصد برقراری ارتباط بیشتر و کسب تکنیک‌های انسانی و طبیعی در مخیله شاه جایی ندارد.  

 ناصرالدین شاه در اتریش
انتهای سفر است و شاه خسته و عصبانی شده است. فعل‌ها مفرد می‌شود و دیگر حتی حوصله ندارد که اسامی افراد و توصیفات ظاهری را بنویسد. با راه‌آهن به سمت اتریش حرکت می‌کند، آب و هوای اروپا مثل بهشت است. آنها از قلعه‌های زیادی عبور می‌کنند، سالزبورگ سابقا دست کشیش‌ها بود و برخی از محبوسین پلتیک در قلعه زندگی می‌کنند. زنان بسیار زیبایی را می‌بیند و می‌گوید حسن و قشنگی آنها انسان را دیوانه می‌کند، خدا بر پدرشان لعنت کند که همه را دیوانه کرده‌اند. پسر ۱۴ ساله ولیعهد به اسم رودولف برای استقبال می‌آید و شاه در مورد او می‌نویسد: «با ادب است.» شاه درخواست کنیزی می‌کند و برایش می‌آورند. با برخی از سفرا، وزرا، شاهزادگان و استاد طب دارالفنون دیدار می‌کند.
گزارش و ذهنیت ناصرالدین شاه به جای شرح اوضاع سیاسی، اقتصادی و فرهنگی و ترسیم اهداف ایران در این کشور به قصد بهره‌برداری از فرصت‌ها به شدت بدوی، ظاهری و خالی است. انگار هیچ فهم سیاست و روابط بین‌المللی در ذهن او نیست و با آداب و فنون مذاکره، حقوق، اقتصاد و روابط بین‌الملل کوچک‌ترین آشنایی ندارد و ادامه می‌دهد: «امپراتور کچل، لاغر و کثیف شبیه به علی‌خان پسر بیگم‌خان است.» او دوست دارد بنویسد و برای آگاهی دادن به دیگران نوشته‌هایی داشته باشد، اما کاملا بی‌سواد است و دایره واژگان علمی او پایین است. همانند یک گردشگر معماری، مردم و ویژگی‌های ظاهری را توصیف می‌کند. برای وارد شدن به وین از رودخانه دانوب با کشتی بخار کوچک عبور می‌کنند. وارد وین می‌شود و جمعیت آنجا را ۶۰۰ هزار نفر می‌داند و با یک مقایسه می‌گوید: «مردم وین شبیه به اهالی خمسه زنجانند که اغلب مریض‌احوال، فقیر و ناخوش هستند.» لحن او به شدت بی‌ادبانه و به لحاظ شخصیتی خسته‌تر و چشم چران‌تر می‌شود. در هر دو صفحه ویژگی‌های یک زن زیبا را توصیف می‌کند.
نمایشگاه بین‌المللی برگزار شده و شاه دستور داده است ۲۰ تاجر از ایران کالاهای ایران را بیاورند، اما دیر رسیدند. شاه می‌نویسد: «نمایشگاه برای مردم ضرر دارد و هنوز نتوانسته است خرج خود را دربیاورد.» واژگان سفرنامه نشان از خستگی شاه دارد و اسامی را به صورت کسالت‌باری مانند میاچی‌چی، هوهو، باشی‌ماشی، دهباشی و برو بیا می‌نویسد. به شکار می‌روند و در یک باغ‌وحش عمومی شکار زیادی صورت می‌گیرد، ناصرالدین شاه اعتراض می‌کند، به گریه می‌افتد و می‌گوید: «این قتل عام برای چیست و چرا اینقدر ظالم هستید؟» به جشن‌ها، مراسم باله و تماشاخانه می‌رود و در همه دیدارها توهمات شخصی‌اش را می‌نویسد که مثلا زن امپراتور از من خوشش آمده بود، مدام مرا نگاه می‌کرد و درنهایت عکس مرا خواست. شاه در شهر بولدن می‌نویسد: «مردم گدا در شهر زیاد بودند و با نهیب حاکم پراکنده می‌شدند.» به دیدن بانک، کتابخانه، صرافخانه و برخی از نهادهای مدنی جدید می‌رود، اما در این مکان‌ها آنچه نظر او را جلب می‌کنند، زنان زیبا و معماری بناهاست. در راه رسیدن به عثمانی از ایتالیا و یونان عبور می‌کنند. در عبور مجدد از ایتالیا وزیر تجارت آنجا به دیدن شاه می‌آید و از کتابخانه ۱۵۰ هزار جلدی دیدن می‌کنند. با ایلچی عثمانی به خاک یونان می‌رسند و شاه می‌نویسد: «یونان دیار افلاطون، ارسطو، بقراط، سقراط، حکما، شعرا و اسکندر است.» قلعه‌های عثمانی از دور نمایان می‌شود و شاه خسته و عصبانی از اینکه در حال نزدیک شدن به ایران است، خوشحال می‌شود.

 میهمان همسایه
صدراعظم عثمانی و ایران روبه‌روی هم قرار می‌گیرند و در مورد اتحاد اسلام بحث می‌کنند. عثمانی نیز در اواخر قرن نوزدهم به سمت نوگرایی حرکت کرده بود و کارخانه‌ها از دور دیده می‌شود و پنج کشتی از ایرانیان به استقبال شاه می‌آیند. در عثمانی تکنیک‌های قدرت مثل بوروکراسی و نهادسازی زودتر از ایران وارد شده است. ناصرالدین شاه وارد ساختمان‌های دولتی باب عالی می‌شود. مسوولیت‌ها غیرشخصی و کاملا نهادینه شده و وزرا براساس تخصص انتخاب می‌شوند. عثمانی تحول بزرگی را به واسطه نزدیکی به اروپا تجربه کرده است. عبدالعزیز، سلطان عثمانی به دیدار ناصرالدین شاه می‌آید و تشریفات استقبال از شلیک گلوله تا رژه نظامیان انجام می‌شود. صدراعظم، وزرای عدلیه، بحریه، علوم، مالیه، فواید، تجارت، خارجه و اوقاف به دیدن شاه می‌آیند. قدرت کاملا تخصصی تقسیم شده است. ایلچی‌ها هم شاه را می‌بینند. ملکه انگلیس به شاه تلگراف می‌زند و احوال او را می‌پرسد. به مسجد ایاصوفیا می‌روند و ناصرالدین شاه نشان اقدس را به یوسف عبدالعزیز افندی ولیعهد ۱۶ ساله می‌دهد. شاه می‌نویسد: «من فرانسه یاد داشتم و با سفرا صحبت کردم، اما شاه عثمانی نمی‌توانست.» عرایض یهودیان را گوش می‌دهد و به آنها اطمینان می‌دهد که در ایران از حقوق آنها دفاع می‌شود.
دوباره به سراغ تمسخر قبیله‌ای می‌رود و شاه عثمانی را به صورت دیوانه‌ای چاق و سربرهنه توصیف می‌کند. جالب آنجاست که می‌گوید: «او علم جغرافیا، هندسه و هیات نمی‌داند. شکار یاد ندارد و بسیار ترسوست و مردم از او نمی‌ترسند، و در همه امور مملکتی با زنش مداخله می‌کنند، پسرشان ابله، بی‌معنی، بی‌قابل، بدگل، بدصفت، احمق و خر است.» زبان بی‌ادبانه شاه مدام از روی حسادت از عثمانی بد می‌نویسد. شهر اسلامبول را کثیف و پر از سگ می‌داند. به دیدن سیرک، تماشاخانه و باغ‌وحش می‌رود. از دارالشورا دیدن می‌کند، با رئیس مجلس و وزیر امور خارجه دیدار دارد و دوباره با صدراعظم عثمانی در مورد دوستی و رویه‌های مسالمت بین‌الدولتین اسلامی و برخی از کارهای مشکله که تازه ظهور کرده است، صحبت می‌کند. تنها جمله سیاسی ناصرالدین شاه در طول سفر همین گزاره است که این مورد نیز شکلی شعاری و کیفی دارد. نتیجه می‌گیرد که چون پادشاه حرم دارد و رعیت نیز فقیر هستند، شباهت زیادی به ایران دارد. از سیستان خبرهای خوب می‌آورند و شاه بسیار خوشحال با قطار به سمت تفلیس حرکت می‌کند. چون ناصرالدین شاه اروپا را دیده و وضع تکنولوژی و شیوه‌های رام کردن محیط انسانی و طبیعی را لمس کرده است، از وضعیت راه‌آهن و آداب شهرها و مردمی که از اینجا تا ایران با آنها روبه‌رو می‌شود انتقاد می‌کند.  

 سپهسالار برکنار می‌شود
شاه در راه بازگشت به ایران از ولایاتی که زمانی جزو ایران بودند و سلسله قاجاریه آنها را در اوج نادانی، استبداد و شکست‌های پی در پی به روسیه بخشیده بود، عبور می‌کند و هیچ دلبستگی و ابراز علاقه یا احساس اینکه این ولایات روزگاری برای ایران بود- با اینکه مردم آنجا خود را ایرانی می‌دانند- ندارد. وارد تفلیس می‌شوند و سلطان گرجی به فارسی خیرمقدم می‌گوید. ناصرالدین شاه می‌گوید: «۵۰ سال پیش کثیف بودند، الان سنگ‌فرش شده‌اند. تماشاخانه، مدرسه، چراغ برق و کارخانه دارند و زبان‌شان نیز روسی شده است.» بارهای فراوانی که شاه از اروپا جمع کرده است باید در تفلیس بماند تا بعدا آورده شوند. شاه که همه دستاورد سفرش چون بچه‌ها همین سوغات است، می‌نویسد: «حاصل سفر فرنگ همه این بارهاست که اگر عیب کند و یا دیر برسد دیگر چیزی در بار ندارد.»
 بهمن میرزا برادر اعیانی محمدشاه که زمانی والی آذربایجان بود و در زمان به سلطنت رسیدن ناصرالدین شاه به روسیه فرار کرده بود به دیدار شاه می‌آید. او بسیار هنرخواه و کتابخوان بود و با نشان عقاب روس و خورشید ایران نزد ناصرالدین شاه می‌آید. شاه می‌نویسد: «مثل هیچ‌کس نیست این یابو، بسیار خر و ابله است. این مرد خر ۲۷ سال در روسیه است و نمی‌تواند روسی حرف بزند.» مردم شهرهای بادکوبه، گنجه و شروان که سابقا جزو ایران بوده‌اند از شاه استقبال خوبی به عمل می‌آورند. به فارسی شعر می‌خوانند و با خوشحالی از در و دیوار بالا رفته‌اند. علمای شیعه و سنی ایستاده‌اند و مردم صلوات می‌فرستند. همه این گزاره‌ها نشانه‌ای مبتنی‌بر این است که روسیه به زور، این مردم و جغرافیای آنها که جزئی از خاک ایران بوده است را جدا کرده و آنها هر چه تلاش کردند به وطن خود برگردند، موفق نشدند. اکنون نیز استقبال بسیار معنی‌داری از شاه انجام می‌دهند، اما به راستی ایران در عصر قاجارها ننگ‌ترین و بی‌خردترین دوران خود را سپری می‌کرد و شعور شاه به این مسائل نمی‌رسید؛ چرا که او در فکر از دست ندادن سیستان بود نه اینکه سرزمین‌های از دست رفته را بازگرداند.
با عبور از ولایات شکی و شروان به انزلی نزدیک می‌شوند. شاه و همراهان لباس رسمی می‌پوشند تا وارد جشن عید غدیر شوند و امور مملکت بی‌سامان را به دست گیرند. قبل از رسیدن دریا توفانی می‌شود و تا مرز غرق شدن پیش می‌روند. همه چیز به هم می‌خورد و بالاخره به سلامت به گیلان می‌رسند. شاه سجده شکر به جای می‌آورد و به محض ورود فتنه‌های زنان حرم به ویژه انیس‌الدوله آغاز می‌شود که چرا سپهسالار آنها را به فرنگ نبرده است. سپهسالار بر اثر فشار برکنار می‌شود و به سمت وزیر امور خارجه منصوب می‌شود. مادر شاه نیز از دنیا رفته است، جنازه او را نگه داشته‌اند تا شاه بیاید. به این ترتیب سفر ناصرالدین شاه که نمایانگر نخستین برخورد جدی دیپلماتیک ایران با کشورهای اروپایی بود به پایان می‌رسد.