اصالت سیاست در نگاه اشمیت و آرنت

چاپ شده در خردنامه همشهری

بشر با روش علمی توانست تکرارها و قواعد محیط پیرامون خود را شناسایی کند و هر گونه خشونت و ناملایمتی که او را آزار میداد و از خوشی ها دور میکرد به کنترل خویش درآورد. شناسایی، دسته بندی، تفکیک، درآوردن فرمول و در نهایت پیش بینی و کنترل به سبک مدیریت محیط، وظیفه اصلی علوم گردید و برای این اقدامات هیچ روشی به اندازه اثبات گرایی کاربرد نداشته و ندارد. ابتدا روش علمی اثبات گرایی در نجوم، پزشکی و علوم مهندسی و فنی به کار گرفته شد و نتایج باورنکردنی به دست آمد به نحوی که انسان ها تجربه انقلاب صنعتی و ورود به مدرنیته را با تکنیک های جدید پزشکی و مهندسی تجربه کردند. برخی از متفکران که دغدغه عرصه انسانی و اجتماعی را داشتند به ناگاه اندیشدند که آیا بر زندگی اجتماعی انسان ها نیز قواعدی حکمفرما است؟ آیا انسان ها دارای فرمول هایی هستند که بتوان با بررسی زندگی اجتماعی آنها، قواعد ریاضی گونه ای به نفع کنار زدن خشونت و جنگ و حاکم کردن شادی و لذت بر زندگی شان استوار کرد؟ این پرسش ها باعث شد که برخی از متفکران دانش انسانی را پایه گذاری کنند که البته نام اولیه آن جامعه شناسی بود. دوری کردن از روش های اندرزی و قیاسی و توجه به فنون و تکنیک های علمی در آثار فیلسوفان و متفکران اجتماعی و سیاسی دوره مدرن از قرن شانزدهم تا کنون وجهی بسیار بارز پیدا کرده است به نحوی که علوم اجتماعی با گرایش های اقتصاد، سیاست، روابط بین الملل، مدیریت، روان شناسی، توسعه و ... به وجود آمد. آغاز شدن روش های پوزیتیویستی در بررسی پدیده های سیاسی باعث شد که حرکت بسیار سریعی از فلسفه به سمت علم آغاز شود. دغدغه فلسفه وجود، هستی و کشف حقیقت به صورت قیاسی و کلی بود و اغلب فیلسوفان متفکرانی عمیق از طبقات بالا بودند و فراغت خویش را با فاصله گرفتن از روزمره و پرسش های بنیادین در مورد همه چیز، سپری میکردند. در حالی که با پیدایش روش های علمی به خصوص صورت های تفکیکی، استقرایی و جزئی نگری های مبتنی بر مشاهده در محیط های آکادمیک، طبقات متوسط و پایین جذب علم شدند که بیشتر بر کارآمدی و فایده مندی گزاره های دانشی صادر شده، توجه داشتند. تفکر مدرن و شکل گیری روند علمی در علم سیاست که از ماکیاول و هابز آغاز گردید و به هیوم، میل و در نهایت مارکس ختم شد همه تلاش این متفکران بر آن بود که سیاست را تا حد ممکن تقلیل دهند. دوره مدرن بر اساس روایتی بسیار زمینی و کارآمد با این پیش فرض از سیاست سامان دهی شده بود که سیاست عرصه قدرت است و به راحتی میتوان همانند سایر عرصه ها آن را مورد مشاهده، تجربه، آزمایش قرار داد و با جدا کردن عرصه قدرت از سایر عرصه های اجتماعی و کشف فرمول های ریاضی حاکم بر آن سیاست را مردمی تر و کارآمد تر ساخت. بنای تفکر اثبات گرایی در دوره مدرن بر این اساس استوار شده بود که سیاست شر است و این شر باید در اصلاح و در صورت ممکن نابود گردد. دو مکتب بزرگ قرن بیستم که میراث داران مدرنیته می­باشند هر دو با استراتژی های مختلف سعی در تقلیل و نابودی سیاست دارند. چپ گرایان چنین استدلال کردند که جماعت های بشری دارای قواعد از پیش تعیین شده ای است که بر اساس روابط تولید و زیربناهای اقتصادی قابل تحلیل است. سیاست روبنایی است که هیچ اصالتی ندارد و در آرمان شهر نهایی پایان تاریخ حذف خواهد شد. در جامعه مشترکی که چپ گرایان نوید میدادند، سیاست به معنای قدرت داشتن عده ای و مجبور کردن شهروندان به اطاعت معنایی لغو داشت و اساسا قدرت میبایست حذف شود تا انسان ها به سعادت برسند. در مدینه فاضله لیبرالیست ها نیز روایت راست گرایانه ای وجود داشت که بر این اعتقاد بود سیاست نوعی دغدغه قدرت و راه میان بری است که عقلانیت را به حاشیه کشانده است. سیاست شری است که خودجوشی و نظم بازاری اجتماع را بهم ریخته است. جنگ جویان و فرماندهان و اغلب قدرت خواهان انسان هایی مریض و روانی هستند که حتما در تاریخ زندگی شان تحقیر شده اند. بر اساس روایت راست گرایان سیاست هیچ اصالت کارآمد و فایده گرایی ندارد و میبایست حذف شود. انسان های تاجر، کارگر و اقتصادی هیچ گاه به سمت جنگ و خشونت نمیروند بلکه با مذاکره و گفتگو و در جوی صلح آمیز مشکلات خود را حل میکنند. بشر در قرن بیستم به این نتیجه رسید که سیاست اصالت ندارد و به هر طریق ممکن باید محدود، مشروط و حتی حذف شود. تبعات نادیده انگاری سیاست و توجه نکردن به بعد قدرت خواهی در درون انسان ها و جماعت های بشری فجایع بزرگی برای انسان ها خلق کرده و میکند. دو متفکر بسیار عمیق قرن بیستم از دو زاویه دید متفاوت قصد کردند سیاست را دورباره زنده کنند و به زندگی انسان ها بازگردانند.

کارل اشمیت: اشمیت متفکری است که به علت واقع گرایی زیاد و اصالت دادن به سیاست مورد توجه قرار گرفته است البته همیشه نقدهای زیادی از منظر آرمان گرایان بر او وارد امده است و بسیاری افکار او را مشروعیت بخش اقدامات رژیم های توتالیتر میدانند. اشمیت در ابتدا مشخص کرد مدرنیته و تفکر جدید دارای ریشه های الاهیاتی است و آن طور که در علوم انسانی و جامعه شناسی جا افتاده است الاهیات هیچ گاه از بین نرفته است بلکه علوم و دانش های جدید دارای رگه های الاهیاتی میباشند. به عنوان مثال مارکسیت ها قصد داشتند بهشت وعده داده شده توسط مسیح را در زمین عملیاتی سازند. اما ابتکار اصلی اشمیت زنده کردن سیاست و خارج کردن این قلمرو از حیطه های اقتصادی و مدیریتی بود. او عرصه ها را به موضوعات دو گانه ای تقلیل داد و گفت بزرگترین مشکل بشر این بود که سیاست را زیر مجموعه سایر علوم قرار داد. به خصوص اخلاق، اقتصاد، علم، فلسفه و سایر دانش ها سیاست را به حاشیه کشاندند. پیش فرض بر این گردید که برای سیاست غایت شکل بگیرد. در سراسر قرن بیستم سیاست ابزاری گردید جهت ایجاد آزادی، رفاه و عدالت در حالی که اشمیت برای ذات سیاست اهمیت قائل بود. انسان ها دروغ می­گویند که به دنبال قدرت نیستند، بزرگترین دروغ گزاره ای است که قصدیت قدرت خواهی را مخفی میکند در حالی که قدرت در ذات انسان ها است. لیبرالیسم و روایت های فلسفه و علم سیاست همه سیاست را در پرتو سایر غایت های زندگی بشر حذف کردند و چنین ساده انگاری و حذف کردن صورت مسئله باعث شد که قدرت خواهی در گمراهی و فریب بشریت به شکل فاجعه باری تجربه شود. حاکمیت به هیچ عنوان به معنای قدرت عالیه بر اساس قانون نیست بلکه حاکمیت یعنی وضعیت استثنا و تعلیق امر عادی. حکمران کسی است که توانایی زیر پا گذاشتن قانون با توجه به مصلحت را دارد و ایجاد کننده وضعیت استثنا نوعی اعمال قدرت محسوب می­شود.  سیاست عرصه تخاصم و درگیری است. همه انسان ها به دنبال قدرت هستند و یکی از عرصه هایی که به ذات دارای اهمیت است و نمی­توان آن را به سایر عرصه ها تحویل داد، سیاست می­باشد. سیاست یعنی جنگ و منطق آن بر اساس رابطه دوست و دشمن می­باشد. دشمن شناسی جوهره سیاست است و هیچ گاه نباید شر بودن ذات بشر، قدرت طلبی و جنگ ناشی از ارتقا جایگاه ها یعنی سیاست فقط برای سیاست را دست کم گرفت. اشمیت بسیار واقع گرا است و می­گوید: وقتی لیبرال ها یا مارکسیست ها می­خواهند اقتصاد بازار یا مشترک را با ابزارهای سیاسی جایگزین کنند تنها نوعی فریب در عرصه عمومی را رواج می­دهند. سیاست یعنی تخاصم، تقسیم بندی های دوست و دشمن و جنگ، یعنی مواردی است که در واقعیت وجود دارد. بنابراین حقوق بشر، اخلاق، انسانیت، دموکراسی، عقلانیت و همه مفاهیمی که تخاصم و درگیری ها در جامعه را مخفی می­کنند خطرناک می­باشند.  

هانا آرنت: شاگرد هایدگر و پدیدارشناس معروف قررن بیستم که او نیز همانند اشمیت برای سیاست ذات مستقل قائل است اعتقاد داشت، که وجوه علمی و فلسفی و بیش از اندازه روایت های کلان متافیزیکی چنان بر عرصه سیاسی حمل گردید، که انسان ها از زیر بار مسئولیت خویش که همان حمایت و حفاظت از حیات جمعی به صورت انتقادی بود، شانه خالی کردند. آرنت متفکری هنجاری و فیلسوفی است که قصد داشت فارغ از روایت های علمی و تجربی به این مسئله فکر کند که چه شد بشر قرن بیستم به سمت جنگ در عرصه خارجی و رژیم های توتالیتر در عرصه داخلی حرکت کرد؟ مگر قرار نبود روایت های فلسفه سیاسی برای بشریت صلح، رفاه، آزادی و برابری به ارمغان آورند؟ پس چه شد اروپا که مهد تمدن و عقلانیت و الگوی نوسازی خود را معرفی کرده بود، شاهد وحشی گری و خلق فجایع بشری گردید. آرنت برای پاسخ دادن به این پرسش مستقیم به سمت عرصه سیاسی رفت و جمله معروف خود را بیان کرد که انسان ها با توجه به معرفت استقرایی و تفکیک شده علمی عرصه سیاسی را به حیطه ای کوچک، تخصصی و علمی تحویل دادند و همین امر راه را برای ظهور رژیم های توتالیتر فراهم کرد. این متفکر زندگی بشر را به سه عرصه زحمت، تلاش و عمل تقسیم می­کند و بر این باور بود که رفع نیازهای ضروری چون خوراک و پوشاک و همچنین دست کاری در طبیعت و مهندسی کردن آن عرصه های زحمت و کار را در برمی­گیرد. روایت های لیبرالی و مارکسیستی تنها به ابعاد تامین نیاز های ضروری و در نهایت امر به مهندسی محیط پرداختند در حالی که بشر ذاتا به کنش و عمل سیاسی علاقه دارد. فرق میان انسان و حیوان در کنش سیاسی است چرا که خلاقیت، شجاعت روایت های انتقادی جهت بهروزی زندگی در این عرصه وجود دارد. روایت های توتالیتری زمانی شکل می­گیرد که انسان ها هر کدام فکر میکنند بهترین رفتار را انجام میدهند و به عرصه عمومی توجهی ندارند. انسان ها به سمت رفع نیازهایشان به صورت تخصصی می­روند و سیاست و کنش مربوط به آن را فراموش می­کنند. در چنین شرایطی با توجه به اینکه سیاست به علم سیاست، دولت ملی، شهروندان ملی تقلیل یافته است، امکان ظهور شخصیت های اقتدارطلب افزایش پیدا میکند. انسان های متخصص ذره ای شده و آنقدر از هم فاصله میگرند که جامعه از نقد و عمل سیاسی خالی می­شود. به این شکل عرصه سیاست اصالت دارد و در صورت حذف شخصیت های سقراطی که دغدغه امر عمومی دارند، امکان وقوع فاجعه بسیار بالا میرود.

در نتیجه در افکار اشمیت و آرنت سیاست دارای استقلال و اصالتی زیاد است. آرنت آرمان گرایی بود که سعی داشت به شکل دموکراتیک و عمل گرایانه سیاست را زنده کند در صورتی که اشمیت واقع گرایی است که اثارش توسط تکثرگرایان و پسامارکسیست ها خوانش گردید. وجوه منطقی و عقلانی تفکر آرنت و حتی زمینه اجرایی شدن آن بسیار بیش از اشمیت است در حالی که اشمیت همانند ماکیاول و هابز واقعیتی بسیار تلخ اما تداومی در منطق قدرت را بازگو میکند.