سامان مندی قدرت در اندیشه افلاطون


 http://www.mardomsalari.com/Template1/News.aspx?NID=126144

در حالی که سقراط بنیاد نظریه های اخلاقی و سیاسی سده چهارم پیش از میلاد را گذاشت، افلاطون نخستین نظام بزرگ اندیشه سیاسی را به وجود آورد. او کوشید اساسی فرا طبیعی ایجاد کند و چند سطح متفاوت تحلیل سیاسی را پیش نهاد.در مورد نگاه او به قدرت، اولین مسئله ای که به ذهن انسان خطور می کند این است که افلاطون قدرت را ضروری و مطلوب می داند یا خیر. در این مورد افلاطون معتقد است که به خاطر اصل نیازهای متقابل انسانی و امنیت، قدرت باید وجود داشته باشد. افلاطون با طرح پرسش از سرشت شهر از مجرای بحث فلسفی که موضوع آن طبیعت و نظام حاکم بر عالم است و مدینه جز» بسیار مهم آن است. او مدینه و شهر را به علت تامین نیازهای متقابل انسانی در آن می ستود و شهر یونانی برخلاف جامعه به معنای جدید آن، حوزه مصالح عمومی بود.
به عقیده افلاطون دولت در وهله نخست برای تامین نیازهای متقابل پدیدار می شود و یک سازمان اجتماعی است که با انجام آن هدف به بهترین حالت آشکارا مناسب است. در مورد غایات و اهداف قدرت، افلاطون هدف قدرت را، ایجاد بیشترین سعادت و بیشترین دوستی متقابل ممکن بین شهروندان می دانست. او معتقد بود که هدف قدرت باید تامین مصلحت عمومی باشد. مصلحت عمومی مفهوم بنیادین فاسفه سیاسی است که به معنای خیر در مناسبات شهروندانه است و عدالت مطلق در نظام سیاسی با تکیه بر این مفهوم اجرا می شود. افلاطون مشروعیت و حقانیت قدرت را در این می داند که دولت تا چه اندازه در تامین مصلحت عمومی تلاش می کند، او ضابطه عمده تمیز شیوه های فرمانروایی را تامین مصلحت عمومی برای نیل به سعادت می داند. او معتقد است که مصلحت عمومی جز از مجرای عمل به فضیلت امکان پذیر نیست. او فضیلت را دانش معرفی می کند و از آنجایی که فضیلت مندان باید حکم برانند، بنابراین کافی بود که دانش پذیرترین افراد را بازیافت و آموزش داد تا نظام درست فرمانروایی برقرار شود. او همچنین پس از معرفی جامعه کمال مطلوب خود یا یوتوپیا، هرجامعه ای که به این مدینه فاضله نزدیک تر باشد را دارای حقانیت بیشتر می داند. توصیف افلاطون از این حکومت، با شرح منشا جامعه سیاسی یعنی چگونگی گرد هم آمدن مردمان برای برپا کردن کشور آغاز می شود و عنوان می کند که آن فضیلتی که ضامن پایداری جامعه می شود، عدل است و عدل در فرجام کاوش افلاطون، همان دلبستگی هر فرد به وظیفه خویشتن است.افلاطون در کتاب قوانین با اینکه اعتقاد دارد که فرمانروایی خردمندان و فرزانگان ترجیح دارد و دولت آرمانی بهترین دولت است، البته در صورتی که قابل عمل باشد، اما نیست. بنابراین چون دومین بهترین دولت قابلیت عمل دارد باید تا آنجا که ممکن است به اصول مسلم دولت آرمانی نزدیکتر شود. در دولت آرمانی عقل حکم می راند و در بهترین دولت قابل عمل، قانون حکم می راند. بیشترین بحث افلاطون در حوزه معیار شایستگی تصاحب قدرت یا همان بحث فیلسوف شاه است. افلاطون معتقد است که برای حکمرانی، آنهایی باید حکم برانند که می دانند چگونه حکم برانند. او همچنین در کتاب مرد سیاسی به طور مفصل به توصیف فیلسوف شاه خود می پردازد. . او می نویسد:" سیاست، هنر و فن و تکنیک است و مرد سیاسی کسی است که به این فن مسلط باشد."(افلاطون،:ص1497). اوفن سیاست را به هنر بافندگی تشبیه می کند که همانطور که در فن بافندگی نخ های سفت و شل را به هم پیوند می زنیم و از این پیوند پارچه درست می کنیم، در سیاست هم باید بین بخش های منعطف و غیر منعطف تناسب و هماهنگی برقرار کنیم. او معتقد است که افرادی وجود دارند که شجاعت بیشتری دارند و در مقابل افرادی خویشتن دارند و ملایمت بیشتری دارند. او معتقد است: یگانه وظیفه هنر بافندگی شاهانه همین است که نگذارد ارواح پرشور و دلاور از ارواح ملایم و خویشتن دار جدا گردند، بلکه آن دو را به وسیله اعتقاد مشترک و افتخار و ننگ و گروگان هایی که به یکدیگر می دهند به هم جوش دهند و از راه تلفیق و پیوند آنها بافته صاف و ظریفی به وجود آورد و آنگاه تمام قدرت و اختیار دولت را به دست آن بسپارد.
او معتقد است که حکمرانی که قدرت را در جامعه تصاحب می کند، باید تناسبی بین خصلت های خوب و بد را داشته باشد، زیرا اگر شجاعت از نسلی به نسل دیگر منتقل شود در پایان کار به بی باکی و دیوانگی می انجامد و اگر روح ملایم و آرام نیز با شهامت و دلاوری نیامیزد به سستی می گراید و سرانجام پژمرده و افسرده می شود. افلاطون همچنین بهترین خصلت حکمران را فلسفه می داند و معتقد است کسی که در راس قدرت قرار می گیرد باید فیلسوف باشد.
افلاطون کسی را فیلسوف می داند که مثل را بشناسد، یعنی برحقایق ازلی کائنات آگاه باشد. او آگاهی از مثل را معرفت و آگاهی از امور جزئی را گمان یا عقیده می نامد. پس آنچه نزد فیلسوف ارج دارد معرفت است نه گمان و افلاطون در جمهوریت، مکرر در مکرر می گوید که فیلسوف راستین را فقط از روی عشقی که به معرفت دارد می توان باز شناخت. بنابراین مهمترین صفت سیاستمدار را همان حکمت و معرفت می داند که کسی که از معرفت برخوردار باشد هیچگاه به راه خطا نمی رود و گناه نمی کند. همچنین سیاستمدار باید فیلسوف باشد در این حال جامعه زیر فرمان او به قوانین مدون نیاز ندارند زیرا نیاز به قوانین مدون هنگامی پیش می آید که جامعه، فرمانروای دانا و دلسوز نداشته باشد و صفت دیگر اینکه سیاستمدار نباید خود را از مردم جدا بداند و افلاطون هیچ گاه آنان را خدایوار و ابر مرد نخوانده است. اما افلاطون برای این اقتدار سیاسی هم قلمروهایی تعیین کرده است، او می گوید: "اعمال قهر و خشونت در مورد مردمان آزاد، از این حیث که برابر و آزادند و مناسبات سیاسی و شهروندی میان خود ایجاد می کنند، نمی توان توجیهی پیدا کرد. او بین مناسبات شهروندانه و رابطه خدایگان و بنده تمایز قائل بود و می گفت : مناسبات شهروندانه، چون شهروندان برابر و آزادند با رابطه بین خدایگان و بنده که در آن بنده به علت نداشتن آگاهی و فضیلت، تحت تصرف خدای خود قرار دارند، فرق دارد. این اصل اساسی فلسفه سیاسی افلاطون است" (افلاطون،:ص1865) او همچنین در رساله جمهور; تحمل خشونت را بر ارتکاب آن ترجیح داده است.
یعنی معتقد است که ارتکاب خشونت عمل قبیحانه ای است و اگر بخواهیم بین آن دو به انتخاب دست بزنیم، بهتر است که خشونت را تحمل کرده نه آنکه مرتکب عمل خشونت آمیز شویم. او همچنین می گوید نه تنها افراد نباید مرتکب بی عدالتی شوند بلکه باید تلاش کنند که در شرایطی قرار نگیرند که مجبور باشند بی عدالتی را تحمل کنند.آنها باید شرایط بی عدالتی را ترک کنند و یا اصلا در آن شرایط قرار نگیرند و این اصل است بر این که مرتکب بی عدالتی شوند. در مورد نظر افلاطون در مورد تمرکز قدرت، به نظر می رسد که افلاطون نقاد دموکراسی است، او موافق این مطلب است که قدرت در دست فیلسوف شاه باشد. در کل افلاطون معتقد است که هر اندازه تمرکز اقتدار بیشتر باشد، بسته به اینکه آیا دولت قانونمند است یا غیر قانونمند، توانایی بیشتری برای خیر و شر خواهد داشت.
یعنی اینکه اگر دولت قانونمند باشد، تمرکز قدرت آن بیشتر است و توانایی بیشتری برای خیر و شر خواهد داشت. یعنی دولتی که فیلسوف شاه در راس آن باشد اما اگر دولتی غیر قانونمند باشد، یعنی فیلسوف شاه در راس آن نباشد، تمرکز قدرت آن باید کمتر باشد. افلاطون همچنین از دسته بندی های سیاسی انتقاد می کند و می گوید: "اگر کسانی که در اندیشه کسب قدرتند همواره در فکر توطئه و دسته بندی های سیاسی باشند و از این راه کیسه خود را پر کنند و بخواهند بر همه چیز و همه کس فرمان برانند جز به خود، یا صاحب قدرت، توانگران را دشمن وطن بشمارد و به کشتن دهد. هیچ گاه کشور نیرومند نخواهد شد و به نیکبختی نخواهد رسید. "(افلاطون،1380:ص1875) افلاطون در باب قانون و قدرت هم مطالب زیادی گفته است. او در رابطه قدرت و قانون، دو مرحله را از هم جدا می کند. او در کتاب سیاستمدار می نویسد که کمال مطلوب آن است که سیاستمدار خود فرمانروا باشد و در این حال باید قدرت کافی داشته باشد و همه اختیارات رهبری روحانی و سیاسی و سپاهی جامعه را در دست گیرد. مهم ترین صفت او حکمت و معرفت است و همین معرفت سیاستمدار، استوارترین ضامن ایمنی فرمانبردارانش از گمراهی و زیان و ستم است.
وقتی سیاستمدار فیلسوف باشد و در این حال جامعه زیر فرمان او به قوانین مدون نیاز ندارند، زیرا نیاز به قوانین مدون هنگامی پیش میآید که جامعه فرمانروای دانا و دلسوز نداشته باشد. پس در صورت وجود فیلسوف شاه، وجود او عین قانون است و فرمان او هر چه باشد لازم الاجراست. او خود می نویسد: "تردید نیست که هنر قانونگذاری جزو هنر سیاست است. با ابن همه بهتر آن است که قدرت در دست قانون نباشد، بلکه به دست فرمانروایی باشد که از روی دانش حکومت می کند. زیرا قانون نمی تواند حکمی وضع کند که برای همه از همه جهت درست و مطابق عدالت باشد، چرا که نه افراد مردم از هر حیث مانند یکدیگرند و نه کارها و اعمال ایشان "(افلاطون،1380:ص1516) افلاطون در قوانین پیشنهاد داد که قانون جای فیلسوف شاه را بگیرد. در واقع به عقیده افلاطون هنوز هم فرمانروایی خردمندان و فرزانگان ترجیح دارد و دولت آرمانی بهترین دولت است، البته در صورتی که قابل عمل باشد، اما نیست. بنابراین چون دومین بهترین دولت قابلیت عمل دارد، باید تا آنجا که ممکن است به اصول مسلم دولت آرمانی نزدیکتر شود. در دولت آرمانی عقل حکم می راند و در بهترین دولت قابل عمل قانون حکم می راند. درباره قانونگذار هم، با توجه به اکثریت افراد و اکثریت موارد، قوانینی می نهد که برای کل جامعه است و در مورد یکایک افراد به طور کلی صدق می کند، چرا که چگونه ممکن است که مردی همه عمر، به دنبال یکایک افراد برود و معین که هر فرد در هر مورد چگونه باید رفتار کند، ولی اگر مردی که دارای هنر سیاست است و بدین کار توانا باشد( فیلسوف شاه) گمان نمی کنم آماده شود که با نوشتن قوانین دست و پای خود را ببندد.
"اما افلاطون این آزادی را به قانونگذار می دهد که اگر قانونی بنویسد و پس از چندی او خود که قانون را بر طبق اصول علمی تنظیم کرده است یا کس دیگری که مانند اوست از آن قانون بازگردد، می تواند دستور دیگری دهد و سلب آزادی او مضحک خواهد بود. با توجه به این توضیحات، شاید رابطه قدرت سیاسی و آزادی فردی روشن شده باشد. افلاطون آزادی را در چارچوب قانون می پذیرد. " بنابراین هوادارن آزادی باید به حکومتی تن در دهند که آزادی تحت لوای سلطنت قانونی را تضمین کند و گروه دیگر باید به جای استبداد، سلطنت قانونی را بگزیند که در مقابل قانون مسول باشند و قانون تنها برای زیر دستان نخواهد" (افلاطون،1380:ص 1888) اما افلاطون در این شور و شوق خود بسیار افراط کرد. او در کوشش آشکار برای نجات و بهبود اخلاق فردی، فرد گرایی را به کل از بین برد. شهروند آزادی خود را از دست داد. افلاطون می دانست که اجتماع برای فرد اهمیت دارد. فرضیه او درست بود که انسان هر چه دارد به طور عمده مدیون اجتماع مردم است و اجتماع حق انکار ناپذیری بر انسان ها دارد اما افراط گری او هم توجیه ناپذیر است، ارزشمندی فرد فقط در رابطه با دولت و در تاکید روی برتری جامعه بر او نیست.
پاورقی:
-افلاطون(1380)، دوره کامل آثار افلاطون،جلد چهارم، ترجمه محمد حسین لطفی.تهران: سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی.