فصلنامه تاریخ روابط خارجی / شماره 49 / زمستان 1390

http://www.hfri.ir/PrDetail.asp?ItemID=680

فصلنامۀ تاریخ روابط خارجی

سال سیزدهم ، شماره 49 ـ زمستان 1390، صص35-1

 

زوال تکنیک­های قدرت دیپلماتیک در پایان عهد قاجار

(پدیدارشناسی سفر اول ناصرالدین شاه به فرنگ)[1]

                                   ــــــــــــــــــــــــــــــــــ                      

 روح اله اسلامی[2]

فاطمه ذوالفقاریان[3]

چکیده

 

انسان­ها تا هنگامی که مواجهه عملی و اندیشه­ای با غیر پیدا نکنند، توان شناخت و خودآگاهی بدست نمی‌آورند، به ویژه آنکه جماعت انسانی دارای سابقه تاریخی، فلسفی، سیاسی باستانی و امپراطوری باشند که درجات ماندن در خود با تصورات نارسیستی در آنها تشدید می­شود. این مقاله قصد دارد به بررسی یکی از نخستین برخوردهای ایرانیان در اواخر دوره قاجار با فرهنگ و تمدن غرب بپردازد. نگهبان زبان و فرهنگ ایرانی از رأس هرم حاکمیت یعنی ناصرالدین شاه انتخاب شده است و قصد بر آن است با تکیه بر نوشته­ها و اسناد به جای مانده از سفر تاریخی پنج ماهه او به روسیه، آلمان، انگلیس، فرانسه، اتریش، سوئیس، ایتالیا و عثمانی تصویری زبانی ترسیم گردد تا در پرتو آن نشان داده شود که چگونه تکنولوژی­های قدرت سیاسی و دیپلماتیک ایران در پایان عهد قاجار رویه­ای زوالی پیدا کرده است. روش نوشتار حاضر به دلیل همدلی سنت و فرهنگ سیاست عهد قاجار با بسترهای ضد مدرنیته و روشنگری و به ویژه تأکید نهایی بر تکنولوژی، پدیدارشناسی انتخاب شده است. با استفاده از شیوه­هایی که این روش برای تحلیل گزارش‌ها و اسناد سیاسی، دیپلماتیک و تاریخی در اختیار محققان قرار می­دهد به دنبال تبیین این نکته باید بود که چگونه زبان رام نشده، بی‌ادبانه، متافیزیکی، تقدیرگرا، استبدادی، پدرسالارانه و قبیله­ای ناصرالدین شاه ترسیم کننده وجهی از سیاست در حال زوال و فروپاشی قاجارهاست که متأسفانه در این دوران انحطاط آمیز، زمینه تجزیه و زوال ایران را فراهم می­آورد. این نوشتار بررسی پدیدارشناسانه نخستین برخورد هرم حاکمیت ایران با کشورهای قدرتمند را ترسیم می­کند و زوال تکنولوژی‌های قدرت در سیاست نظری و عملی قاجارها را نشان می­دهد.

 

واژگان کلیدی: تکنیک های  قدرت دیپلماتیک، قاجار، ناصرالدین شاه

 

بیان مسئله

تاریخ ایران همواره درگیری میان نیروهای قبیله­ای و یکجانشین را در خود داشته است. قبایلی که با عصبیت و تبارهای نژادی به ویژه از طریق زندگی آزاد و هم نوا با طبیعت بر نیروهای کشاورز، تاجر، دهقان و صنعتگر حمله می­کردند و دستاوردهای آنان را به غنیمت می­گرفتند. (Salama, 2011:77-103) پس از به قدرت رسیدن این قبایل، عصبیت شان از دست می­رفت و انسان­هایی متمدن می­شدند و در این فاصله هزاران متفکر، نخست وزیر، دهقان و اندیشمند را خون جگر خورده زیر خاک کرده بودند. اغلب سلسله­ها و حکام ایرانی از قبایل بیابانگردی بودند که دوره زوال ‌شان زمان عقلانی شدن شان بود. قاجاریه نیز یکی از منحط­ترین و بی­خردترین سلسله­های ایرانی بود که خاستگاهی قبیله­ای داشت. صفویه وحدت امپراطوری ایران را بازگرداند و ایران در این دوره به ویژه زمان شاه عباس با سایر کشورهای منطقه و جهان برابر بود. به علت استبداد ایرانی (کاتوزیان،1383: 52) تصلب ساختاری اندیشه سیاسی، توهم توطئه و نابودی نخبگان به همراه تعصب مذهبی این سلسله فروپاشید و دورانی که ایران باید از عهد میانی به دوره معاصر قدم بگذارد، در جا زد و به لحاظ تکنولوژی­های طبیعی و انسانی در متافیزیک سنتی خود باقی ماند. ایران از صفویه تا مشروطه بی­تاریخ می­شود و تنها تقدیرگرایی تکراری و ظلم و نابرابری به همراه جهل، مریضی و خرافات بر آن حاکم می­شود.

ملت یعنی رعیت‌های فقیر، دولت یعنی دربار استبدادی مبتنی بر روابط خون و نژادی جای هر گونه عقلانیت، خلاقیت و گشودن افق‌های جدید را می­بندند و به کلی ارتباط دانش و قدرت قطع می­گردد. (Smart, 2002:68) اما در غرب، کشورهای اروپایی از قرن 16 به بعد با گسترش شهرنشینی، مهاجرت، ایجاد دولت ملی، ارتش، تأسیس پارلمان و اختراعات و اکتشافات در حال ایجاد تاریخ بودند. ایران در ابتدای قاجاریه به شکل جدی و کاملاً اجباری با غرب برخورد کرد. کشورهای روسیه، انگلستان و فرانسه با سامانه­های جدید قدرت و تکنولوژی­های پیشرفته از ماشین، توپ، بخار، الکتریسیته تا کشتی، ارتش، دانشگاه و بوروکراسی به همراه نظامی برنامه ریزی شده ایران را طعمه­ای مناسب دیدند و دربار به انحطاط رفته قاجار همچون بیابانگردانی خیره با منطق سنتی خود وارد دنیای جدید شدند. این نوشتار قصد دارد که از زاویه­ای پدیدارشناسانه منطق و نوع نگرش حاکمان ایران با تمرکز بر ناصرالدین شاه را در ارتباط با سامانه­های تمدنی غرب مورد واکاوی قرار دهد. ناصرالدین شاه انسانی مهربان، کنجکاو و آماده بود اما خوی قبیله‌ای داشت و نزدیک به نیم قرن بر ایران حکومت کرد. پس از کشتن امیرکبیر احساس کرد که شاه شده است ؛ اما نمی­خواست امور مملکتی وقت لذت او را بگیرد. بنابراین سپهسالار را که غلام خانه زادی کاردان بود به صدراعظمی انتخاب کرد. سپهسالار نیز می­دانست که قاجاریه با شکست­های متعدد و از دست دادن بخش‌های شمال و شرق ایران در حال زوال است و قصد داشت با کمک کشورهای خارجی به ویژه پول و تکنولوژی آنها اصلاحاتی در ایران به وجود آورد. از این رو با دادن امتیاز به رویتر و قرض گرفتن پول به سراغ ناصرالدین شاه رفت و آنقدر از پیشرفت‌ها، جذابیت‌ها و زیبایی‌های غرب گفت که حس کنجکاوی او را برانگیخت و شاه بعد از استخاره تصمیم به سفر فرنگ گرفت.

ناصرالدین شاه با دست خط خود می­نویسد: قصد دارم به سفر فرنگ بروم با سلاطین عظیم‌الشأن اروپ آشنا شده و استحکام مراودات نماییم، اتحاد را بیشتر کنیم و از صنایع و آداب و رسوم و سنة قوانین محکم در مورد لوازم عسکریه مدارس عامه و خاصه و مجالس فواید و عوام و همین‌طور کارخانه­ها آنچه فایده دولت و ملت است برگیریم. (سفرنامه:32)[4] البته او در پایان سفر تنها هدایا و سوغاتی‌ها را فایده سفر می‌داند و می­گوید: «سفر مجال نداد مذاکره کنیم». این سفر که با همراهی سپهسالار، عضدالملک، شاهزاده­ها و بسیاری از درباریان در مدت پنج ماه و اندی صورت می­گیرد به خوبی با تحلیل محتوای گزارش­ها، خاطرات و سندهای به جای مانده این مسئله را روشن می­سازد که زبان قبیله­ای، استبدادی، پدرسالارانه و بی‌ادبانه قاجارها توانایی ارتباط دیپلماتیک و سیاسی در سطوح تصمیم سازی کشور را ندارد.  نوشتار حاضر به دنبال بررسی یکی از نخستین برخوردهای رسمی و دیپلماتیک در سطح عالی ایران با کشورهای قدرتمند اروپایی است که در پرتو واکاوی نانوشته­های متن می­توان خلاء تکنیک و بحران تکنولوژی زوالی قاجار را مشاهده کرد که چگونه تاریخ شکوهمند ایران را به سمت تجزیه و فروپاشی جلو بردند.

روش پدیدارشناسی در تحلیل اسناد و گزارش‌ها[5]

پدیدارشناسی، تکامل تحقیقات کانت و وبر محسوب می­شود که روشی تفهمی و کیفی در مطالعات علوم انسانی است و در بررسی تاریخ و کشف ذهنیت‌های حاکم بر اسناد و متون دیپلماتیک و تاریخی کاربرد فراوان دارد. این روش توسط هوسرل و هایدگر که از جنگ، سرمایه داری و تهاجم مدرنیته و روش‌های کمی به زندگی طبیعی و انسانی نگران شده بودند پایه گذاری شد. (جمادی،1385) پدیدارشناسی در مقابل روش‌های پوزیتیویستی، ساختاری و انتقادی راه جداگانه‌ای را برای بررسی قصدیت‌ها و کنش‌های جمعی انسان گشود. (رشیدیان،1385: 423-411) تاریخ، زبان و جبرهای سازه­ای حاکم بر متون تاریخی در روش پدیدارشناسی اهمیت مرکزی دارد. (Husserl,2008:76) بر اساس این روش انسان‌ها پرتاب شده در جهان هستند و با توجه به موقعیت‌های زبانی، تاریخی و جهان زیستی که در آن قرار می­گیرند ناچار از زندگی در متون هستند. (خالقی،1382: 204-174) این روش دغدغه نقد مدرنیته دارد و ریاضی کردن جهان به صورت کمی گرایی که بر همه عرصه های زندگی حاکم شده است را چالش و بحران زندگی جدید می­داند و اعتقاد دارد برای بررسی کنش و اندیشه انسان­ها باید از منظر پدیداری و تفهمی وارد شد. (هوسرل، 1385: 234) واژه‌های شک کردن، تعلیق آگاهی (اپوخه)، قصدیت، جهان زیست، تقویم (هوسرل، 1381: 87) در این روش بسیار به کار می­رود و به صورت کاربردی زمانی که متون و اسناد سیاسی و دیپلماتیک را بررسی می­نماید، دغدغه دارد که نانوشته‌ها و جهان زیست مقوم متن را شناسایی کند. (هوی،1382) روابط قدرت و سازه­های زبانی به گونه ای بسیار ریز واژگان و جملات را در جو فرهنگی خاصی قرار می­دهند که از مطالعه آنها می­توان بسیاری از ویژگی‌های دوره تاریخی، خالقان و متون را تحلیل عمیق کرد. اینکه برای سفر ناصرالدین شاه و مجموعه اسناد و گزارش‌های به جای مانده از این سفر، پدیدارشناسی را انتخاب کرده‌ایم به دلایل زیر است.

مجموعه گزارش‌ها و اسناد به جای مانده از سفر ناصرالدین شاه دارای جهان زیستی به شدت متافیزیکی و سنتی است و برای فهم عمیق آن یکی از بهترین روش‌هایی که به سنت احترام می­گذارد و منطق آن را به نقد نمی­کشد، پدیدارشناسی است. از سوی دیگر بررسی روابط قدرت در ساختارهای اقتصادی، فرهنگی و سیاسی در ارتباط با یکدیگر نیاز به روشی کیفی و کلی دارد که تنها در پدیدارشناسی می­توان سراغ گرفت. نشان دادن ناخودآگاه قبیله­ای و سازوبرگ­های فرهنگ استبدادی و پدرسالار در ایران چاره‌ای نمی­گذاشت جز اینکه روشی به کار گرفته شود که رویکرد نقادانه به مدرنیته دارد و با تمرکزی که بر تفسیر متون دارد نوعی از زبان شناسی اجتماعی را آشکار سازد. از سوی دیگر فرضیه نوشتار حاضر، بحران و زوال تکنولوژی‌های قدرت در ایران است و یکی از روش­هایی که دغدغه تکنیک دارد و به صورت ابزاری به تکنولوژی نگاه نمی­کند، پدیدارشناسی است، چرا که بر این باور است تکنولوژی، جهان زیست خاص خود را دارد (جمادی، 1385: 689 / هایدگر،1377: 5) و انسان به راحتی نمی­تواند آن طور که می­خواهد خارج از صورت‌های جبر زبانی، سازه‌ای و فرهنگی کنشگری و اندیشه ورزی کند. (Drummond,2000:55-66) به طور خلاصه در سفر ناصرالدین شاه روایت‌های متافیزیکی و سنتی و ساختارهای قبیله‌ای و استبدادی در یکدیگر تنیده شده است. شاه اعتقاد دارد که شرقی­ها و به ویژه ایرانی­ها تمدنی با شکوه داشته­اند و اکنون تکنولوژی غرب جهان را به سمت بحران و آدم کشی سوق داده‌است.[6] زبان پدرسالارانه و رام نشده هرم حاکمیت ایران به شکلی بسیار ساده، ابتدایی و تکنیک­های دم دست حضوری با تکنولوژی‌های مدرن غرب برخورد کرد و همه تلاش‌های درونی و اصلاحی قاجار از جمله خود ناصرالدین شاه در جهان زیست قبیله­ای شکست خورد که نتیجه آن تحقیر خارجی، تجزیه ایران، وابستگی، شکست در جنگ­ها و تشدید استبداد بود. 

 

آغاز سفر به فرنگ

در 31 شهر صفر 1290 هجری قمری بعد از یک سال که همه می­دانستند ناصرالدین شاه قصد سفر به فرنگ دارد، سفر او با استخاره آغاز شد. کاروان بزرگی پس از خداحافظی از تهران به قزوین حرکت کرد و شاه در راه از هیچ گونه اقدام خوش‌گذرانی و تفریح امتناع نمی­کرد. در راه که اخبار سیستان می­رسید او نگران می‌شد، چرا که همیشه ترس داشت همانند پدر و پدربزرگ خود برخی از قسمت­های ایران را از دست بدهد. غم سیستان در طول سفر فرنگ چون خوره به جان ناصرالدین شاه افتاده بود و همیشه عیش، تفریح و شادی‌های سفر را از او می­گرفت. اکنون او می­بایست نقش شاه ایران را داشته باشد اما رفتار و افکارش به گونه ایست که تداعی کننده سفر رئیس یک ایل بزرگ می­باشد. او برای اینکه به روسیه برسد روستاها و شهرهای ایران را زیر پا می‌گذاشت؛ اما متأسفانه در اندیشه او بحثی، کلمه اعتراضی و هیچ گونه مطلبی راجع به وضع رعیت، آبادانی کشور و یا شیوه های اداره امر عمومی وجود نداشت. او با اینکه در رأس هرم حاکمیت ایران قرار دارد، اما مجموعه نوشته­ها و گزارش­ها کاملاً این مطلب را می­رساند که سیاست را ذاتی قدسی و الهی می­داند که خداوند به او هدیه کرده است. همواره از جزئی­ترین خوراک، پوشاک، ظاهر مردم و زیبایی­ها می­گوید، اما دریغ از ذره ای منطق و استدلال ملی برای آبادانی کشوری که شاه آن است. او به عنوان رئیس یک ایل و جنگجویی فاتح، اما خوش گذران که عصبیت قبیله‌ای­اش تبدیل به تجمل شده است تنها امور خصوصی را شرح می­دهد و به قول آرنت شبیه حیوانی زحمتکش و تلاشگر است تا انسانی که به حوزه عمومی و سیاست توجه دارد. (آرنت،1390: 158) از ایران با راههای ناامن و خاکی جدا می­شود تا به مرزهای روسیه ای برسد که اکنون کشتی‌های بخار به دنبال او آمده­اند. ذهنیت ناصرالدین شاه به شدت جنسی است و چشمان خیره او به دنبال زیبارویانی است که باید در گزارشات جای آبادی ایران را بگیرند. او حرم و برخی زنان خود از جمله انیس الدوله، خورشید، عایشه و معصومه را با خود می­برد.

به شهر تفلیس که وارد می­شود همانند بادکوبه می­گوید: همه چیز کثیف است. مردم اینجا نیز بدگل و کثیف هستند. (سفرنامه،1377 :28) شاه تازه از دربار تمیز و غلامان کمر به خدمت بسته جدا شده است، طبیعی است که در هجوم مردم و دیدن بیش از اندازه روزمره رعیت بدون شکوه دربار به آنها صفت کثافت بدهد. دوباره از باران، وضع طبیعی و حالات روانی خود می­گوید تا اینکه به سمت راه آهن می­روند. حرم هم به دنبال او سوار می­شوند و شاه می­گوید خیلی تند می­رود ، اما کم­کم عادت کردیم و از لغزش خط کاملاً معلوم است که چگونه است. (همان:39) ایالت‌های شمالی در جنگ‌های ایران و روس بر اساس عهدنامه گلستان و ترکمانچای از ایران جدا می­شوند (مهدوی،1377: 236-222) و ناصرالدین شاه هرچند غم سیستان را با خود دارد، اما هیچ گزاره و جمله­ای راجع به آنها نمی­آورد. ذهنیت شاه بسیار قبیله­ای، استبدادی و ساده است و توانایی مقایسه و منطق خودآگاهی انتقادی ندارد. او بیشتر در نقش یک جهانگرد قبیله­ای عمل می­کند تا حاکم کشوری که در حال قدم گذاردن به دوران جدید است. در این سفر صدراعظم، معتمدالملک، عضدالملک، صنیع الدوله، امین السلطنه، امین السلطان، حکیم طولوزون، اعتضاد السلطنه، علاءالدوله، عمادالدوله، حسن علی خان گروسی، نصرت الدوله و عزالدوله همراه شاه بودند. (سفرنامه:24-23) بسیاری بر این باور بودند که طی این سفر شاه متحدان زیادی به دست خواهد آورد، سلاح می­خرد و ارتش را نظم می­دهد، یاد می­گیرد با دیگران مشورت کند و بوروکراسی و مجلس و عدالت خانه راه می­اندازد. کارخانه و مدرسه می­بیند و بیشتر با شهروندان و اندیشه آزادی آشنا می­شود. به این ترتیب از شهرها و ایالات شمالی با کشتی و راه آهن وارد روسیه می­شوند. 

 

ناصرالدین شاه در روسیه

پس از طی کردن دریای پرآشوب، شاه و همراهان وارد روسیه می­شوند. این کشور که همسایه قدرتمند شمالی ایران است و یکی از موازنه­گران قدرت منطقه در برابر کشورهای اروپا محسوب می­شود، خود را از سهامداران ایران می­داند؛ سهامی که به بهای از دست رفتن ارزشمندترین بخش­های خاک ایران تمام شد. ناصرالدین شاه وارد مسکو می­شود و می­گوید همه به استقبال ما آمده‌اند، صدراعظم، شاهزاده‌ها، اعیان و خود امپراطور. آنها وارد کاخ کرملین می­شوند و مثل همیشه ناصرالدین شاه که گزاره­ای راجع به سیاست و اوضاع جهان نمی­داند از معماری، مهمانی، رقص، غذاها و آب و هوا می­نویسد. او آنقدر به اوضاع سیاسی و تکنیک‌های قدرت بی اطلاع و نادان است که همانند دوربین عکاسی هر چه می­داند و می­بیند و می­شنود بر صفحه می­آورد از توصیف دست شویی­های قطار تا رابطه حاکم با رقاص‌ها و دریغ از کلمه­ای بحث راجع به اوضاع کشور، اخذ تکنیک‌های مدرن مملکت‌داری و تکنولوژی‌های طبیعی. به کارخانه‌ها و اسلحه خانه­ها و حتی کتابخانه حکومتی که 200 هزار جلد کتاب دارد سر می­زند، اما چون بیابانگردی خوش­گذران هیچ خرد انتقادی و خودآگاهی در او نیست. سوار راه آهن می­شود، تماشاخه­ها و مدارس را می­بیند و از موزه بازدید می­کند که همه نهادهایی هستند دال بر اینکه روسیه به دوران جدید قدم گذاشته است، اما او فقط در فکر این است که چرا حرم و زنان او باید به ایران بازگردند. به زور سپهسالار، زنان و اهل حرم به خاطر مخارج، پرخطر بودن سفر و بی فایده بودن آنها بازمی­گردند. جو سنگینی حاکم می­شود و شاه و اهل حرم همه به گریه می­افتند و شاه دچار غربت و تنهایی می­شود که در همه سفر با اوست. حرم و به ویژه شخص انیس الدوله بعدها دشمن سپهسالار می‌شود همین که شاه از سفر برمی­گردد توطئه چیده می­شود که سپهسالار را عزل می­کنند، چرا که قدرت در جهان زیست سنتی ایران کاملاً فردی، کیفی و اندرزی است.

شاه را وارد کاخ امپراطور می­کنند و مهمانی بزرگی شکل می­گیرد از شاهزاده‌ها تا نظامیان. ناصرالدین شاه تنها به توصیف ظاهری افراد می­پردازد؛ مثل اینکه وزیر دربار مرد چاقی است، چانه را می­تراشد و به غیر از خوردن، تماشا کردن و لذت بردن بر مسند پادشاهی خود هیچ کنش سیاسی متصور نیست. انگار امور خودجوش به جریانند و نیازی به دفاع از منافع ملی ایران ندارد. او تصور می­کند مثل داخل، سایه خداوند بر زمین است. بعد از ملاقات با الکساندر اول و مهمانی بسیار باشکوه می­نویسد خسته شدیم و شب مثل سگ خوابیدیم. (سفرنامه: 51) در روزهای بعد او با ژنرال‌های روسیه دیدار می­کند و جالب این جاست که آنها مدال‌های افتخار خود را که در جنگ ایران و روس کسب کرده بودند نشان شاه می­دهند (همان: 58) و شاه بی هیچ کلامی و در کمال مدارا و آرامش ارتش، سلاح‌ها و قدرت نمایی روس­ها را می­نگرد. شاه با امپراطور همراه می­شود ، به مراسم جشن و شادی و سوارکاری می­رود و از سیستم بانکی، ضرب سکه و ضرابخانه­های روسیه دیدن می­کند و تنها این جمله را می­گوید که ضرابخانه را دیدیم، اگر از ما هم راه بیفتد از اینجا بهتر می­شود. با امپراطور به مراسم مختلف می‌روند. به رقص می­پردازند و سرانجام در مراسمی نمایش دون کیشوت را می­بیند. اما تنها به خر سانچو و اسب دون کیشوت ایراد می­گیرد که باعث خنده اوست. امپراطور نشان درجه یک و انگشتر به شاه هدیه می­دهد و ناصرالدین شاه نیز دو اسب به او و زن ولیعهد می­دهد. هیأت ایران سوار کشتی بخار می­شوند و به سمت آلمان می­روند.

در روسیه او به فکر زن­هاست و چشم خیره و هرز او همیشه زنان زیبا را وصف می­کند و مدام می­گوید: حیف، حیف. زبان او کاملاً قبیله­ای و استبدادی است و به همه نگاه از بالا به پایین دارد. هیچ گونه ادب و تکنیک دیپلماتیک و سیاسی را آموزش ندیده است و رفتار بدوی و رام نشده ای از خود نمایش می­دهد. تنها مطلبی که از گزارش‌ها و اسناد می­توان دریافت این است که در روسیه او به هیچ عنوان خود را شاه ایران نمی‌داند و دغدغه آبادی و شکوفایی ایران را ندارد. موزه، کتابخانه، تماشاخانه، ارتش، بوروکراسی و سیستم بانکی را فقط تماشا می­کند؛ همان طور که مدال ژنرال­های جنگ ایران و روس را بی هیچ قصدیتی می­نگریست. دون کیشوت را می­بیند، اما از کجا بداند که این اولین رمان است که سروانتس در آن افول اشرافیت و دوران فئودالیته را نشان می­دهد. (لوکاچ،1388) او نمی­داند که خود در نقش دون کیشوتی است که تصوراتش همانند آسیاب­های بادی هستند که در واقعیت وجود ندارند، چرا که تکنولوژی­های جدید قدرت[7]  (Nadesan,2008:211-217)هر آن­ چیزی که در جهان زیست سنتی است، دود می­کنند و به هوا می­فرستند. 

 

ناصرالدین شاه در آلمان

ایران آنقدر ضعیف شده بود که در بسیاری از نزاع‌های بین‌المللی نمی­جنگید و به علت تحقیرشدگی و بن بست ناشی از روابط با انگلیس و روسیه اعتماد به نفس خود را از دست داده بود. آلمان برای ایران دوره ناصرالدین شاه گزینه­ای قابل بررسی بود تا صنعت و تکنولوژی به ویژه اسلحه، راه آهن و کشتی سازی را از آنها یاد بگیرند. ایران به دلیل موازنه قوای انگلیس و روسیه موقعیت شبه استعماری پیدا کرده بود. شکل گیری ایرانی ضعیف ، اما مستقل نتیجه این وضعیت بود . بنابراین ایران به دنبال کشوری ثالث بود تا این بن بست تحقیرآمیز و کشنده را چاره اندیشی کند. کاروان به پروس می­رسد، اما اخبار سیستان و احتمال تقسیم شدن آن که بعدها در سفر شاه به انگلیس با میانجیگری ملکه و جان گلداسمیت انجام می­پذیرد ، دل نگرانی دائمی را برای شاه به همراه دارد. کاروان با راه آهن به پروس می­رسد و نظم و آبادی آلمان برای همه عجیب است. البته ناصرالدین شاه از فقدان شکوه و ابهت کاخ‌ها و وضعیت امپراطور و شاهزاده‌ها می­نالد و می­گوید: مهمانی‌ها ظاهر و مراسم و مناسک ابهت ندارد. او کاخ‌های کوچک را می­نگرد و نمی­فهمد که قدرت در آلمان پراکنده، شهری و شرطی شده است. موزه را مشاهده می­کند، اما تاریخ نمی­داند و فلسفه وجودی موزه که گذار از دوران قدیم است را درک نمی­کند. او وارد جشن‌های دیپلماتیک می­شود، به تماشاخانه می­رود و از ارتش، مجلس، دانشگاه، کتابخانه، کارخانه‌ها و سازه­های تمدنی آلمان دیدن می­کند و آنچه به چشمش می­آید را توصیف می­کند.

به دیدن تفنگخانه می­رود و می­گوید: باید برای قشون ایران تفنگ سوزنی خریده شود. پس از اینکه شاه از آلمان می­رود، ملکم خان قرارداد خرید 110 هزار تفنگ سوزنی را می­نویسد. (سفرنامه: 104) او اغلب گریز به شادی و تلف کردن وقت می­کند تا مغزش زیاد فکر نکند. به یاد گربه‌اش ببری خان می­افتد که چه انسان­هایی را از مرگ نجات داد و چه عریضه‌ها برای او می­آورد. یکی از تکنیک‌های چرخش قدرت در ایران عهد ناصری، ببری خان بود که جایگاه بسیار بالایی نزد شاه داشت و شاه همیشه در سفر به یادش بود. گاهی نیز با دیدن زنان زیبا یاد حرم می­افتد و دستور می­دهد زن گل سازی را با 500 تومان برایش اجیر کنند. او به دارالشورای آلمان می­رود. می­گوید که بیسمارکی‌ها در راست مجلس نشسته‌اند و در حد 9 سطر مجلس را شرح می­دهد، اما در نهایت می­گوید: جای بسیار خفه‌ای­ است و اصلاً مزه نداشت. (همان: 102) به خانه بیسمارک می­رود و از کوچکی آن می­نویسد. به سمت کارخانه‌ها می­رود و با زبانی بسیار عقب مانده و ساده کارخانه‌های مختلف را شرح می­دهد. مشاهده تولید انرژی با بخار و الکتریسیته، کارخانه، مجلس، راه آهن، مدرسه و دانشگاه در او اثر اندکی دارد و برای دیدن زنان و حیوانات لحظه شماری می­کند. چشمان بسیار خیره و سرگردان از پی زنان او، مدام حسرت می­خورد و می­گوید: بسیار زیبایند، آدم را دیوانه می­کنند. او به پزشک  خردمند همراهش یعنی طولوزون که مخالف امتیاز رویتر است، دستور می­دهد که از کروپ توپ جنگی بخرد و با آنها قرارداد ببندد. سوار راه آهن می­شود و شرح زیبایی­های بهشت گونه آلمان را انجام می­دهد و می­گوید: اگر ایران بودم همه اینها را تبدیل به ییلاق خود می­کردم. به قول شاه از سوراخ های زیادی با قطار عبور می­کنند تا به بلژیک برسند. به طور خلاصه هرم حاکمیت ایران در آلمان تنها ظواهر تمدن را توصیف می­کند و از خوردن، رقص، تماشای انسان­ها و منظره‌ها لذت می­برند. می­بینند که اشراف، شاهزاده‌ها و شخص امپراطور قدرت ندارند. اما رابطه میان قدرت مردم، تکنولوژی‌های جدید طبیعی و انسانی و نمادین شدن جایگاه قدرت مطلقه را درک نمی­کنند. (Foucault,2008-2011) شاه ایران تنها در فکر چشم چرانی، لذت بردن و رها کردن چشم خیره خود بر اساس رسوم قبیله­ای­ است و بیشتر به جهانگردان می­ماند تا پادشاه کشوری تحقیرشده و به بن بست رسیده که همیشه مورد تجاوز قرار گرفته است.

ناصرالدین شاه در بلژیک

ناصرالدین شاه و همراهانش وارد بلژک می­شوند. شاه می­نویسد که زبان اینجا فرانسوی است و بسیار افتخار می­کند که می­تواند به فرانسوی صحبت کند. دین مردم نیز مسیحیت کاتولیک است و پایتخت آنها بروکسل است. پس از ارائه اندکی اطلاعات عمومی، از مردم آنجا می­نویسد و استقبال باشکوهی که از شاه به عمل می­آورند. می‌نویسد: انگار عروس آورده‌اند؛ پنج هزار نفر به تماشای ما آمده‌اند. او به تماشاخانه می‌رود، سری به کلیسا می­زند و از اینکه همه خیابان­ها برق کشی دارند، تعجب می­کند. از کارخانه­های تفنگ سازی، کالسکه بخار و راه آهن دیدن می­کند و رژه ژنرال­های کوتاه قد، لاغر و ضعیف را وصف می­کند. ناصرالدین شاه با پادشاه دیدار می­کند و به سراغ پارلمان می­رود. معماری و ویژگی‌های مجلس را می­نویسد و در ادامه می­آورد که روزنامه نگاران در این کشور بسیار آزادند، هر چه به ذهن­شان می­آید، می­نویسند و از کسی باکی ندارند. (سفرنامه: 134) در ادامه با سفیر پیشین بلژیک در ایران دیدار می‌کند که اکنون بسیار پیر شده است. به تماشاخانه می­رود، اما به علت اینکه هیچ زن زیبایی آنجا نیست ذله می­شود و حالش از اجرای اپرا که شبیه تصنیف ایرانی است به هم می­خورد و می­گوید: هیچ خوشگلی نبود، کثیف بودند و خسته شدیم. (همان: 135)

به همراه شاهزاده های ایران از جمله اعتضادالسلطنه، عمادالدوله، نصرت الدوله و حسام السلطنه وزرای بلژیک را دیدار می­کنند. به کلیسا زیاد می­روند و از موزه های بلژیک دیدن می­کنند، بدون اینکه فلسفه وجودی بسیاری از نهادها و مکان‌ها را درک کنند. شاه فقط می­گوید: جاهایی ایجاد کرده‌اند که ابزارهای قدیمی را جمع آوری می‌کنند. او دوست دارد که همه جا شبیه ییلاق باشد تا بتواند با فراغت بال و به دور از فشار به تفریح و شادی بپردازد. به هیچ عنوان برایش پرسش پیش نمی­آید که چرا موزه‌ها را ایجاد کرده‌اند. برای ایرانی که هنوز در دوره قدیم زندگی می­کند و ابزارها و تکنیک­های به نمایش درآمده در موزه جزو امور روزمره سیاسی و اجتماعی محسوب می­شود، فلسفه وجود موزه به معنای گذار قابل درک نیست. ناصرالدین شاه نشان اختراعی آفتاب را به ملکه می­دهد. در حد نیم خط می­نویسد که در حال ساختن دیوان خانه عدلیه بودند و با خداحافظی از پادشاه از بلژیک عبور می­کنند.

در بلژیک هم ناصرالدین شاه شبیه یک جهانگرد و نه پادشاه رفتار می­کند. البته با این تفاوت که کمی باادب­تر شده است. ذهنیت او کاملاً ساده مثل دوربین عکاسی تنها معماری، جشن‌ها، صورت و قیافه‌ها را توصیف می­کند و نمی­تواند وارد تحلیل مناسبات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی شود و با برداشت وضع موجود ایران و امکان‌های فرصت و تهدید بلژیک راهی برای ترقی ایران پیدا کند. او پارلمان و به خصوص دیوان عدالت را در حد چند سطر، شرح معماری می­دهد و درک نمی­کند که کشته شدن وی، فروپاشی سلسله قاجار و آینده ایران به همین دو نهادی که بی اعتناء از کنارشان عبور می­کند، وابسته است. ناصرالدین شاه می­بیند، اما قدرت مضاعف و بی­نیازی از تحولات تاریخی او را کور کرده است. نادانی، سنت استبدادی، خوی قبیله ای، فقدان پیش فرض‌های تاریخی و کمبود روش­های تحلیلی و خودانتقادی ناشی از خودشیفتگی باعث می­شود که همه چیز را از فیلتر ساده، بدوی، توصیفی و کاملاً بی‌فایده ذهنش بنگرد و تحولات بدیهی اطراف خود را درک نکند.  

 

ناصرالدین شاه در انگلستان

در میان کشورهایی که ناصرالدین شاه به آنها سفر می­کند روسیه و انگلستان، ایران را می­شناسند و خود را صاحب سهم در ایران می­دانند. ناصرالدین شاه نیز هنگام سفر به این دو کشور بسیار مراقب است؛ چرا که تمام گفته­ها، قرارها، سفرها و نمایش دادن­ها در انگلیس و روسیه برای منظوری طراحی شده است، چنانکه در سفر به انگلیس موافقت ضمنی خود را با تقسیم سیستان اعلام می­دارد. شاه در این دو کشور بسیار مراقب است و کمتر به دنبال تفریح است. او و همراهانش با کشتی وارد انگلیس می­شوند، مراسم استقبال با شلیک توپ صورت می­گیرد و دوک­ها، لردها و شاهزاده‌ها به استقبال می­آیند. اغلب مسیرهای داخلی را با راه آهن می­روند. ناصرالدین شاه می­نویسد: مردم زیبایی دارد و بسیار نجیب هستند. ملتی بزرگ هستند که هوش آنها باعث قدرتمندی­شان شده است که اکنون هند و ینگه دنیا را در اختیار دارند. از همان ابتدا پیش فرض‌های قدرت انگلستان ، شاه را در خود جذب می­کند. آنها به مهمانی­های مختلف دعوت می­شوند و با سفرا، وزرا ، اعیان و اشراف دیدار می­کنند. با گلادستون وزیر امور خارجه انگلیس وارد بحث می­شود، اما در سفرنامه نمی­نویسد که از چه صحبت می­کند. به دیدار ملکه ویکتوریا می­روند و ملکه تا پایین پله به استقبال شاه می­آید. دست ملکه را می­گیرد و به مراسم می­روند. او شرح ظاهری ملکه را چنین می‌نویسد که قد کوتاه، فربه، سرخ و سفید و گردن کلفت است که برای شوهر مرده­اش سیاه پوشیده است. ملکه به او نشان زانوبند را که بسیار با اهمیت است، می­دهد. (سفرنامه:149) همان نشانی که بعدها مظفرالدین شاه برای گدایی کردنش، آبروریزی بزرگی به وجود آورد. (شیخ الاسلام، 1367: 120-117) ناصرالدین شاه می­نویسد: این نشان بند شلوار یکی از معشوقه­های پادشاه انگلیس بود و برای اینکه او را بزرگ کند و از خجالت درآورد تبدیل به نشان حکومتی کرد. شاه نیز حمایل آفتاب را به او هدیه می­دهد. مردم در راه بازگشت اطراف کاروان ایرانی را گرفته‌اند و به قول شاه فریاد می‌زنند و صدای سگ، گربه، شغال، گاو و خر می­دهند. همه خیابان‌ها نور دارد و هشت  هزار پلیس هم لباس، امنیت را برقرار کرده‌اند به نحوی که کوچک­ترین توهین به پلیس حکم مرگ را به دنبال دارد. (همان:152)

در روزهای بعد به صورت مفصل شاه از کارخانه های پارچه­بافی، کاغذ­سازی، شیرینی­پزی، توپ سازی و اسلحه­سازی دیدار می­کند. تا حدی محیط انگلستان را به خاطر تنظیم وقت و گردش­های کاری روزانه دوست ندارد و می­گوید: یک روز که کار تحکمی نداشتیم و آزاد بودیم، حال­مان خوب بود . به دیدن باغ وحش می­رود و با دقت و از روی شادی همه حیوانات را توصیف می­کند و در همه زمان­ها چشمان خیره او زنان را رها نمی­کند و به توصیف ویژگی‌های آنها می­پردازد. او را به مانور نظامی نیروی دریایی دعوت می­کنند تا ابهت و قدرت انگلیس را به شاه نشان دهند که در آینده خیال مقاومت در برابر خواسته­های انگلستان را از ذهن خود خارج کند. او بندر و کشتی‌های جنگی را توصیف می­کند و شیوه های باربری و کار جرثقیل‌ها را شرح می­دهد. از وزارت جنگ دیدن می­کند و به مدرسه بحری می­رود. از پارلمان انگلستان نیز دیدار می­کند و جناح‌های راست و چپ را توضیح می­دهد. اینکه بنای آن چگونه ساخته شده است و 12 کرور هزینه برداشته است. از بورس لندن و کوچه معروف رژان استریت می­نویسد که همه معاملات در آن صورت می­گیرد، به نحوی که در این کوچه از سراسر دنیا آدم آمده­اند، به خصوص از ینگه دنیا بسیار زیادند. درهیجده روزی که در لندن است چندین بار کارخانه­ها را مشاهده می­کند. کارخانه­های لوکوموتیوسازی، کالسکه بخار، راه آهن، ذغال و فولاد و در ادامه می­گوید : اغلب این کارخانه‌ها روی مردم را سیاه کرده و آب و هوای شهر را از بین برده است.

در مورد مجلس انگلیس 6 سطر توضیح می­دهد و می­گوید: سیستم فرقه­ای دارد به نحوی که اگر فرقه توری یا ویگ بروند، نخست وزیر تغییر می­کند. با برخی از سفرا و دیپلمات­ها مثل کلیف وزیرمختار انگلیس در عثمانی که در اسلامبول همه کاره بود و بعدها بر اثر سیاست‌های ضد روسی‌اش هیأت گاردان را برای فتحعلی شاه آورد، دیدار می­کند. در مجلس از کتابخانه و مرکز اسناد دیدن می­کند. ملکه الماس کوه نور را به گردن انداخته بود، از پله‌ها پایین می­آید و شاه و ملکه دست هم را می­گیرند و سر قبر مادر ملکه می­روند. از بورس و تجارتخانه انگلیس دیدار می­کند. شیوه‌های ضرب سکه و اسکناس سازی را می­بیند. مجلس سنای انگلستان را بررسی می­کند و سیستم رأی دهی حداکثری را شرح می­دهد. سرانجام از یک بیمارستان و رصدخانه دیدن می­کند. بیمارستان از موقوفات است که نوعی مرضخانه­ است و رئیس الصحه مدیر آن است. او در نهایت می­گوید: انگلستان اولین کشور دنیاست؛ همه چیزش از تجارت، صنعت و آبادانی قاعده و نظم دارد. (همان: 204)

در انگلستان با فضای سنگین دیپلماتیک و رسمی چندان به ناصرالدین شاه خوش نمی­گذرد. اما او در این کشور با قانون، نظم و قاعده دار بودن مملکتداری آشنا می­شود. شاه می­نویسد: همه چیزش با نظم و قاعده خوب است. از آبادی، وضع مردم، تجارت، صنعت، کار کردن و در پی کار رفتن اول مملکت است (همان). ابهت و قدرتمندی انگلستان ، شاه ایران را به خود می­آورد و او با دیدن تکنولوژی­های طبیعی مانند کارخانه­ها و تکنیک­های انسانی مانند مجلس، وزارت جنگ، بورس، مرضخانه و کتابخانه سبک قانونی حکمرانی را کاملاً درک می­کند.   

 

ناصرالدین شاه در فرانسه

ناصرالدین شاه می­نویسد: انگلیس­ها، از قلب متأسف از رفتن ما بودند و بالاخره با قطار به سمت فرانسه حرکت کردیم. شاهزاده ایدن مسئول تشریفات بود و به محض ورود ما توپ شلیک کردند. در ادامه می­نویسد: مردم زیادی به استقبال آمده بودند و شعار می­دادند : "زنده باد پادشاه ایران ". البته کمی غمگین بودند به خاطر جنگ با آلمان‌ها. در فرانسه ناصرالدین شاه بیشتر به اوضاع سیاسی و اجتماعی دقت دارد تا جایی که به خوبی درک می­کند در این شهر مردم عادی که از دیدگاه او رعیت هستند قدرت اصلی را دارند. می­نویسد: شهر پاریس مال رعیت است و دولت نقشی ندارد. (همان: 211) شهر دارای دارالشورا است و مردم وکیل دارند. شهر آنقدر زیباست که شاه فرصت نوشتن ندارد. مراسمی برپا می­شود و سفرا و وزرا می­آیند. نمایندگان عثمانی، ژاپن، ایتالیا، ینگه دنیا، روسیه و پاپ با شاه دیدار می­کنند. شاه معماری بناها و ویژگی­های ظاهری افراد را توصیف می­کنند و بعد با مارشال، زنش و صدراعظم به شکار می­روند. سرداران برای شاه شرح فتوحات می­دهند و بعد به سراغ مجلس می­روند که در آنجا اغلب شاهزاده‌ها نماینده مردم هستند. شاهزاده­ها بسیار با ادب و خوش لباس هستند و وکیل مردم در مجلس شده‌اند. در این گزاره­ها مشخص است که شاه فهمیده است که دوران گذاری در حال وقوع است. سرانجام با رئیس جمهور فرانسه مارشال ماک ماهون و رئیس دارالشورا دیدار می­کند. به موزه می‌روند، اما نمی­داند به چه دلیل  اسلحه، کلاه، شمشیر ناپلئون و اشیاء قدیمی را جمع کرده‌اند.

نماینده یهودیان با ناصرالدین شاه دیدار می­کند و از شاه تضمین می­خواهد که رفتار با یهودیان بهتر شود. شاه می­گوید: نگران نباشید من پادشاه همه ملت‌های ایران از جمله یهودیان و حامی آنها هستم. بعد پیشنهاد می­کند که شما با این همه سرمایه چرا پول نمی­دهید تا زمین بخرید و همه در آنجا جمع شوید. (همان: 224) با حفار کانال سوئز دیدار می­کند و با همدیگر عکس می­گیرند. شاه از لشکر منظم، پیاده نظام و توپخانه دیدن می­کند و می­گوید: مهم نظم، هم شکلی و وحدتی است که دارند. 600 هزار مردم ایستاده بودند و ما را می­دیدند. بعد به مجلس سنا می­روند؛ جایی که ناصرالدین شاه می­نویسد: اعیان، بزرگان، سرداران و پیران سیاست در آن مصلحت دولت را تشخیص می­دهند و مواجب آنها سه هزار تومان است. به سراغ دانشگاه، ضرابخانه، کارخانه، چاپخانه، انبار غله و موزه لوور می­روند. در دارالشورا، شاه قدرت مردم را جدی می­گیرد و مجلس عوام را توصیف می­کند که 700 نماینده دارد. جایی نیز برای مردم در نظر گرفته شده است که نظاره گر نمایندگان خود باشند. آنان که سیاست­های ضد دولتی و انتقادی دارند در سمت چپ مجلس نشسته‌اند. در مجلس معرکه عجیبی بود و رعیت به جان هم افتاده بودند. شاه بعد از این گونه قرارهای رسمی دوباره دنبال تفریح می­رود و سراغ باغ وحش می­رود وحدود 3 صفحه باغ وحش را توصیف می­کند. با بروگلی وزیر امور خارجه و برخی سفرا دیدار می­کند. از یک یتیم خانه و چند قهوه خانه دیدار می­کند و در نهایت جمله ای ناشی از جهان زیست استبدادی و قبیله‌ای می‌نویسد به این عنوان که مردم پاریس بی دین، آزاد و پوچ هستند و در همه جا دیده می­شوند. (همان:258) شاه در فرانسه  بیشتر نهادهای سیاسی را شرح می­دهد و زبانش با تکنیک‌های جدید قدرت آشتی کرده است، اما هنوز قدرت شهروندان را قبول ندارد و به ویژه نسبت به دارالشورا و حضور مردم عادی بدبین است و آن را پوچی و هرزگی می‌داند. او مثل همیشه باغ وحش را بر مجلس و نهادهای جدید برتری می­دهد و به دنبال چشم چرخاندن در شهر و تفریح است.    

 

ناصرالدین شاه در سوئیس و ایتالیا

ناصرالدین شاه به سوئیس وارد می­شود و با ایلچی‌ها و وزرا دیدار می­کند. یک رسم ناشایست ناصرالدین شاه در برخورد با نمایندگان و نخبگان سیاسی این است که به جای پرداختن به افکار، اندیشه، قدرت سیاسی و برآورد سود و زیان برای منافع ملی ایران به ویژگی‌های ظاهری، قیافه و تشبیه طرف مقابل به رعیت ایرانی یا یک حیوان مشغول می­شود. نگرش شاه به انسان­ها و به ویژه اهالی قدرت از زاویه بالا و دارای وجهی استبدادی و قبیله‌ای­ است. به عنوان مثال ایلچی سوئیس مقیم پاریس را به سگ تشبیه می­کند. (سفرنامه: 261) کمی از اوضاع سیاسی شهر می­نویسد و می­گوید: به راستی این شهر مرکز دیپلماسی است. از منظر جهان زیست ناصرالدین شاه این کشور قاعده و چارچوب ندارد، شاه می­گوید: با اینکه 5کرور جمعیت دارد دارای 22 ایالت است و 22 نفر حاکم مستقل دارد. در اصل یک رئیس در هیچ جا وجود ندارد و هرج و مرج خاصی بر شهرها حاکم است. در مخیله شاه نمی­گنجد که رعیت تا به این حد آزاد باشند؛ چرا که او فهمی از دموکراسی مستقیم و صلح و آرامش ناشی از دیپلماسی قدرتمند ندارد. کمی از طبیعت زیبا، کوه‌ها، هتل‌ها و امکانات زیاد گردشگری سوئیس می­گوید که باعث شده است این کشور میزبان غریبه های فراوانی باشد و به طرف سرحدات ایتالیا حرکت می­کند .

قطار با سرعت عبور خود به ویژه از داخل 80 تونل در ایتالیا حیرت شاه را بر می‌انگیزاند. ویکتور ایمانوئل، شاهزاده­ها، صدراعظم و وزیر امور خارجه به استقبال شاه می­آیند و او را به کاخ می­برند. به نظر ناصرالدین شاه، پادشاه ایتالیا کوتاه و چاق است و مثل قبل به وصف ظاهری زن و بچه او مشغول می­شود. از اسلحه­خانه دیدن می­کند و به تماشاخانه می­رود. مهمانی بزرگی برای او تدارک دیده شده است، زن­های زیادی را شرح می­دهد و به خصوص چشم خیره و هرزه او که بیشتر شبیه یک جهانگرد است تا پادشاه ، دختر یهودی را توصیف می­کند که او را دیوانه کرده است. از لشگر ایتالیا با توجه به اینکه آلمان، روسیه و انگلیس را دیده است ، چندان تعریف نمی­کند و می­گوید: کوتاه قد و بد لباس بودند. در حد یک سطر می­نویسدکه به کتابخانه شاه رفتیم، اما در چندین سطر باغ وحش را به صورت جزئی توصیف می­کند. (همان: 273) با پسر پادشاه که به نظر شاه بسیار بدگل، لاغر، بدسبیل و کثیف است به شکار می­روند. مزارع ذرت و پرورش ابریشم را می­بیند. هر کجا می­روند مردم به استقبال می­آیند و شاه همچنان زنان زیبا را توصیف می­کند. از کلیساهای بزرگ ایتالیا دیدن می­کند، اما رابطه مذهب و سیاست و به خصوص فرهنگ ایتالیایی را نمی­داند و فقط از معماری آنجا می­نویسد. حاکم شهر میلان را مردی بسیار گنده با سر سیاه بزرگ می­داند و تأکید دارد که سرش واقعاً قد سر یک خر است. (همان:280)

ناصرالدین شاه اصلاً ادب دیپلماتیک را رعایت نمی­کند و در برخورد با پادشاه ایتالیا می­نویسد: دهن او بو می­دهد و اغلب دهان همه فرنگی‌ها بوی بد می­دهد. او در کشور ایتالیا به علت خستگی و دیدن جاهای بهتر پیش از این کشور، چندان راضی نیست. در ایتالیا نیز آنچه او می­نویسد و برایش اهمیت دارد؛ شکار، باغ وحش، تفریح، چشم چرانی و توصیف ظاهری بناها و انسان‌هاست. به هیچ وجه دغدغه منافع ملی و مصلحت عمومی ایران و استفاده از این سفرها به قصد برقراری ارتباط بیشتر و کسب تکنیک‌های انسانی و طبیعی در مخیله شاه جایی ندارد.    

 

ناصرالدین شاه در اتریش

انتهای سفر است و شاه خسته و عصبانی شده است. فعل­ها مفرد می­شود و دیگر حتی حوصله ندارد که اسامی افراد و توصیفات ظاهری را بنویسد. با راه آهن به سمت اتریش حرکت می­کند، آب و هوای اروپا مثل بهشت است. آنها از قلعه­های زیادی عبور می­کنند، سالزبورگ سابقاً دست کشیش‌ها بود و برخی از محبوسین پلتیک در قلعه زندگی می­کنند. زنان بسیار زیبایی را می­بیند و می­گوید حسن و قشنگی آنها انسان را دیوانه می­کند، خدا بر پدرشان لعنت کند که همه را دیوانه کرده‌اند. پسر 14 ساله ولیعهد به اسم رودولف برای استقبال می­آید و شاه در مورد او می­نویسد: با ادب است. شاه درخواست کنیزی از اسلامبول می­کند و برایش می­آورند. با برخی از سفرا، وزرا، شاهزادگان و استاد طب دارالفنون دیدار می­کند.

 گزارش و ذهنیت ناصرالدین شاه به جای شرح اوضاع سیاسی، اقتصادی و فرهنگی و ترسیم اهداف ایران در این کشور به قصد بهره برداری از فرصت‌ها به شدت بدوی، ظاهری و خالی است . انگار هیچ فهم سیاست و روابط بین‌المللی در ذهن او نیست و با آداب و فنون مذاکره، حقوق، اقتصاد و روابط بین‌الملل کوچک­ترین آشنایی ندارد[8] و ادامه می­دهد : امپراطور کچل، لاغر و کثیف شبیه به علی خان پسر بیگم خان است. او دوست دارد بنویسد و برای آگاهی دادن به دیگران نوشته‌هایی داشته باشد، اما کاملاً بی­سواد است و دایره واژگان علمی او پایین است. همانند یک گردشگر معماری، مردم و ویژگی­های ظاهری را توصیف می­کند. برای وارد شدن به وین از رودخانه دانوب با کشتی بخار کوچک عبور می­کنند. وارد وین می­شود و جمعیت آنجا را 600 هزار نفر می­داند و با یک مقایسه می­گوید: مردم وین شبیه به اهالی خمسه زنجانند که اغلب مریض احوال، فقیر و ناخوش هستند. لحن او به شدت بی‌ادبانه و به لحاظ شخصیتی خسته‌تر و چشم چران‌تر می­شود. در هر دو صفحه ویژگی‌های یک زن زیبا را توصیف می­کند.[9]

نمایشگاه بین‌المللی برگزار شده و شاه دستور داده است 20 تاجر از ایران کالاهای ایران را بیاورند، اما دیر رسیدند. شاه می­نویسد : نمایشگاه برای مردم ضرر دارد و هنوز نتوانسته است خرج خود را دربیاورد. (همان: 302) واژگان سفرنامه نشان از خستگی شاه دارد و اسامی را به صورت کسالت باری مانند میاچی چی، هو هو، باشی ماشی، دهباشی و برو بیا می­نویسد. به شکار می­روند و در یک باغ وحش عمومی شکار زیادی صورت می­گیرد، ناصرالدین شاه اعتراض می­کند، به گریه می­افتد و می­گوید: این قتل عام برای چیست و چرا اینقدر ظالم هستید؟ به جشن‌ها، مراسم باله و تماشاخانه می­رود و در همه دیدارها توهمات شخصی‌اش را می­نویسد که مثلاً زن امپراطور از من خوشش آمده بود، مدام مرا نگاه می­کرد و در نهایت عکس مرا خواست. شاه در شهر بولدن می­نویسد: مردم گدا در شهر زیاد بودند و با نهیب حاکم پراکنده می­شدند. به دیدن بانک، کتابخانه، صرافخانه و برخی از نهادهای مدنی جدید می­رود، اما در این مکان­ها آنچه نظر او را جلب می­کنند حیوانات، زنان زیبا و معماری بناهاست. در راه رسیدن به عثمانی از ایتالیا و یونان عبور می­کنند. در عبور مجدد از ایتالیا وزیر تجارت آنجا به دیدن شاه می­آید و از کتابخانه 150 هزار جلدی دیدن می‌کنند. با ایلچی عثمانی به خاک یونان می­رسند و شاه می­نویسد : یونان دیار افلاطون، ارسطو، بقراط، سقراط، حکما، شعرا و اسکندر است. قلعه های عثمانی از دور نمایان می‌شود و شاه خسته و عصبانی از اینکه در حال نزدیک شدن به ایران است، خوشحال می­شود.  

 

ناصرالدین شاه در عثمانی

صدراعظم عثمانی و ایران رو به روی هم قرار می­گیرند و در مورد اتحاد اسلام بحث می­کنند. عثمانی نیز در اواخر قرن نوزدهم به سمت نوگرایی حرکت کرده بود و کارخانه­ها از دور دیده می­شود و 5 کشتی از ایرانیان به استقبال شاه می­آیند. در عثمانی تکنیک‌های قدرت مثل بوروکراسی و نهادسازی زودتر از ایران وارد شده است. ناصرالدین شاه وارد ساختمان‌های دولتی باب عالی می­شود. مسئولیت‌ها غیرشخصی و کاملاً نهادینه شده است و وزراء بر اساس تخصص انتخاب می­شوند. عثمانی تحول بزرگی را به واسطه نزدیکی به اروپا تجربه کرده است. عبدالعزیز ، سلطان عثمانی به دیدار ناصرالدین شاه می­آید و تشریفات استقبال از شلیک گلوله تا رژه نظامیان انجام می­شود. صدراعظم، وزرای عدلیه، بحریه، علوم، مالیه، فواید، تجارت، خارجه و اوقاف به دیدن شاه می­آیند. قدرت کاملاً تخصصی تقسیم شده است. ایلچی­ها هم شاه را می­بینند. ملکه انگلیس به شاه تلگراف می­زند و احوال او را می­پرسد. (همان: 344) به مسجد ایاصوفیا می­روند و ناصرالدین شاه نشان اقدس را به یوسف عبدالعزیز افندی ولیعهد 16 ساله می­دهد. شاه می­نویسد: من فرانسه یاد داشتم و با سفرا صحبت کردم، اما شاه عثمانی نمی­توانست. عرایض یهودیان را گوش می­دهد و به آنها اطمینان می­دهد که در ایران از حقوق آنها دفاع می­شود.

دوباره به سراغ تمسخر می­رود و شاه عثمانی را به صورت دیوانه­ای چاق و سربرهنه توصیف می­کند. جالب آنجاست که می­گوید: او علم جغرافیا، هندسه و هیأت نمی­داند. شکار یاد ندارد و بسیار ترسوست و مردم از او نمی­ترسند، بچه باز است و در همه امور مملکتی با زنش مداخله می­کنند، زنش نیز بسیار خر و نانجیب است. پسرشان ابله، بی معنی، بی قابل، بدگل، بدصفت، احمق و خر است. زبان بی‌ادبانه شاه مدام از روی حسادت از عثمانی بد می­نویسد. شهر اسلامبول را کثیف و پر از سگ می‌داند. به دیدن سیرک، تماشاخانه و باغ وحش می­رود. از دارالشورا دیدن می­کند، با رئیس مجلس و وزیر امور خارجه دیدار دارد و دوباره با صدراعظم عثمانی در مورد دوستی و رویه های مسالمت بین الدولتین اسلامی و برخی از کارهای مشکله که تازه ظهور کرده است، صحبت می­کند. (همان: 357) تنها جمله سیاسی ناصرالدین شاه در طول سفر همین گزاره است که این مورد نیز شکلی شعاری و کیفی دارد. نتیجه می‌گیرد که چون پادشاه حرم دارد و رعیت نیز فقیر هستند، شباهت زیادی به ایران دارد. از سیستان خبرهای خوب می­آورند و شاه بسیار خوشحال با قطار به سمت تفلیس حرکت می­کند. چون ناصرالدین شاه اروپا را دیده است و وضع تکنولوژی و شیوه‌های رام کردن محیط انسانی و طبیعی را لمس کرده است ، از وضعیت راه آهن و آداب شهرها و مردمی که از اینجا تا ایران با آنها روبه رو می­شود انتقاد می­کند.   

 

بازگشت شاه به ایران

شاه در راه بازگشت به ایران از ولایاتی که زمانی جزو ایران بودند و سلسله قاجاریه آنها را در اوج نادانی، استبداد و شکست­های پی در پی به روسیه بخشیده بود، عبور می­کند و هیچ دلبستگی و ابراز علاقه و یا احساس اینکه این ولایات روزگاری برای ایران بود- با اینکه مردم آنجا خودرا ایرانی می­دانند- ندارد. (Abrahamian,2008:8-18) وارد تفلیس می­شوند و سلطان گرجی به فارسی خیرمقدم می­گوید. ناصرالدین شاه می‌گوید: 50 سال پیش کثیف بودند ، الان سنگ فرش شده­اند. تماشاخانه، مدرسه، چراغ برق و کارخانه دارند و زبان­شان نیز روسی شده است. بارهای فراوانی که شاه از اروپا جمع کرده است باید در تفلیس بماند تا بعداً آورده شوند. شاه که همه دستاورد سفرش چون بچه‌ها همین سوغات است، می­نویسد: حاصل سفر فرنگ همه این بارهاست که اگر عیب کند و یا دیر برسد دیگر چیزی در بار ندارد. (سفرنامه:369)

 بهمن میرزا برادر اعیانی محمدشاه، که زمانی والی آذربایجان بود و در زمان به سلطنت رسیدن ناصرالدین شاه به روسیه فرار کرده بود به دیدار شاه می­آید. او بسیار هنرخواه و کتابخوان بود و با نشان عقاب روس و خورشید ایران نزد ناصرالدین شاه می­آید. شاه می­نویسد: مثل هیچ کس نیست این یابو، بسیار خر و ابله است. این مرد خر 27 سال در روسیه است و نمی‌تواند روسی حرف بزند. مردم شهرهای بادکوبه، گنجه و شروان که سابقاً جزو ایران بوده‌اند از شاه استقبال خوبی به عمل می­آورند. به فارسی شعر می­خوانند و با خوشحالی از در و دیوار بالا رفته‌اند. علمای شیعه و سنی ایستاده‌اند و مردم صلوات می­فرستند. همه این گزاره‌ها نشانه­ای­ مبتنی بر این است که روسیه به زور، این مردم و جغرافیای آنها که جزئی از خاک ایران بوده است را جدا کرده­ است و آنها هر چه تلاش کردند به وطن خود برگردند ، موفق نشدند. اکنون نیز استقبال بسیار معنی داری از شاه انجام می­دهند، اما به راستی ایران در عصر قاجارها ننگ­ترین و بی‌خردترین دوران خود را سپری می­کرد و شعور شاه به این مسائل نمی­رسید؛ چرا که او در فکر از دست ندادن سیستان بود نه اینکه سرزمین­های از دست رفته را بازگرداند.

با عبور از ولایات شکی و شروان به انزلی نزدیک می­شوند. شاه و همراهان لباس رسمی می­پوشند تا وارد جشن عید غدیر شوند و امور مملکت بی­سامان را به دست گیرند. قبل از رسیدن دریا طوفانی می­شود و تا مرز غرق شدن پیش می­روند. همه چیز به هم می­خورد و بالاخره به سلامت به گیلان می­رسند. شاه سجده شکر به جای می‌آورد و به محض ورود فتنه­های زنان حرم به ویژه انیس الدوله آغاز می­شود که چرا سپهسالار آنها را به فرنگ نبرده است. سپهسالار بر اثر فشار برکنار می­شود و به سمت وزیر امور خارجه منصوب می­شود. مادر شاه نیز ازدنیا رفته است ، جنازه او را نگه داشته‌اند تا شاه بیاید. به این ترتیب سفر ناصرالدین شاه که نمایانگر نخستین برخورد جدی دیپلماتیک ایران با کشورهای اروپایی بود به پایان می­رسد. 

براساس روش شناسی کیفی و تفهمی در پدیدارشناسی ،گزاره‌های اسنادی و خاطرات ناصرالدین شاه دارای شاخص­های نانوشته فراوانی است که هر چند در ظاهر دیده نمی­شوند ، اما استخوان بندی متن او را انجام داده و زبان ناصرالدین شاه در شاخص­های این جهان زیست تولید گزاره می­کند. پدیدارشناسی به کشف نانوشته‌ها و کشاندن متن از خاستگاه بدیهی و ناخودآگاه خو گرفته به آن کار دارد . بنابراین بر اساس تحلیل پدیدارشناسانه سفر اول ناصرالدین شاه به فرنگ ، شاخص‌هایی که بسیار اهمیت دارند و شاکله اصلی متن را تشکیل می­دهند و از سوی دیگر بسیار تکرار شده‌اند به شرح زیر است:

 

1- متافیزیکی و تقدیرگرا

ذهنیت ناصرالدین شاه براساس برداشت‌ها و سازه‌های متافیزیکی بود که اغلب برای مشروعیت بخشی به حکومت و برداشتن مسئولیت از خود به آن متمسک می­شد.[10] در ابتدای سفر که قصد رفتن به فرنگ می­کند، دستور می­دهد به غلام خانه زادش نواب مؤیدالدوله که استخاره کند و او نیز ظاهر آیه را خوب می­داند. (سند 4: 406)[11]زبان و ادبیات شاه کاملاًٌ متافیزیکی است و همیشه خداوند را در همه کارها البته به صورت اراده گزاف[12] حاضر می­بیند. (دینانی، 1379: 95) از همین منظر در اروپا که قدم می­گذارد آنها را به بی اخلاقی، هرج و مرج و هرزگی توصیف می‌کند. در مورد پاریس می­نویسد: این شهر عصرها و شب‌ها شهر سگ ساران است و به جز هرزگی، شرارت و بی دینی باری هیچ کار دیگری ندارند. (سفرنامه: 253) در پاریس اقسام هرزگی‌ها صورت می­گیرد، هر کس رفیقی دارد و همه رفاقت‌ها ناپایدار است، همه در حال خوشگذرانی هستند و گرفتن زن بسیار آسان است.

روحیه شرق­گرایی نیز در افکار شاه وجود دارد. در بسیاری از مواقع آغاز تمدن و صنعت را به شرق ربط می­دهد. همه عناصر طبیعی شرقی و ایرانی را از غرب بیشتر دوست دارد و با اعتماد به نفس بالایی به سفر می­رود. او حتی کوه دماوند ایران را از آلپ بلندتر می­داند. صنعت و تکنیک غرب را باعث جنگ و آدم کشی می­داند و همواره نسبت به کارخانه‌ها و شهرهای صنعتی با دیده تحقیر می­نگرد که همه چیز را آلوده کرده‌اند. برداشتی دلبخواهانه از شریعت داشت به نحوی که نماز و قرآنش در سفر ترک نمی­شد و بعد از عبور از بحران ها سجده شکر به جای می­آورد اما برخی مواقع حلال و حرام را رعایت نمی­کرد. به اسطوره‌ها و خصوصاً تعبیر خواب و استخاره باور داشت. پایان سفر می­گوید: بالاخره تعبیر خوابم درست شد. پیش از سفر در خواب می­بیند در تالار بزرگی ایستاده‌اند و معتمد الدوله در حال تدارک مراسم عزاداری است. به محض ورود به ایران معتمدالدوله را می­بیند که مشغول تشریفات عزای والده شاه است . (همان: 396)

غالب اسنادی که نخست وزیر، رجال سیاسی و نظامی و حتی رعیت و اهل حرم به صورت نامه رسمی، گزارش یا شرح احوالات می­فرستادند، آکنده از واژگان و ادبیات متافیزیکی است و شاه پدیدار یک قدرت قدسی در روی زمین و سایه خداوند است. (برای بنیادهای این نوع نگرش بنگرید به: طهماسب صفوی، 1383: 56) برای بیشتر کشورهای اروپایی جز روسیه، عثمانی و انگلیس که از ایران شناخت داشتند، احترام به ایران به خاطر سابقه امپراطوری باستان  و صفویه بود. شاه در کشورهای اروپایی در بالاترین حد خود مورد استقبال قرار گرفت و مذاکرات و فنون دیپلماتیک کاملی برای هیأت ایرانی در نظر گرفته شده بود. در ایران نیز به علت مشروعیت الهی و قدسی، مردم رعیتی بودند که خداوند به آنها لطف کرده بود و سایه خود را به نمایندگی بر زمین فرستاده بود تا امنیت و آبادانی را برقرار کند. همه، حتی نخست وزیر و مادر شاه رعیتند و در نامه‌ها از جمله نامه‌های رسمی ممهور دولتی از واژگان متافیزیکی که شاه را تقدیس کرده­اند، بهره می­گیرند. اغلب نامه‌ها شاه را اقدس همایونی می­دانند و از واژگان حضور، تشرف، زیارت و بندگی استفاده می­کنند. در نامه سپهسالار راجع به هزینه‌های سفر شاه آمده است که برای عزیمت مسعود، دست خط مبارک جهان مطاع را زیارت نمودم. (سند 7: 412) در خاتمه همه اسناد آمده است که: "امرکم مطاع، مطاع، مطاع" و یا "الامر اقدس الارفع الاعلی مطلع مطاع". در اسناد، شهروندان ایران خود را چاکر و بنده امیر قبله عالم می‌دانند که می‌خواهند جان خود و همه عالم را فدای او سازند. همه چاکران و جان نثارانی هستند که تصدق خاک پای مبارک همایونی می­شوند تا اعلی حضرت ظل اله، قدر قدرت، اقدس شهریاری و پناهگاه عالمیان آن غلامان خانه زاد و نوکران و چاکران را ببخشد. (سند 65: 530) استفاده از واژگان نوکر، چاکر، غلام، شرفیاب، جان نثار و ظل ظلیل در اسناد فراوان به چشم می­خورد. (سند 42: 501 و 38 :484) تحلیل اسناد با روش پدیدارشناسی مشخص می­سازد که شاه دارای وجهی قدسی ـ متافیزیکی و آستانه مبارکی است. (بدلیس، 1387: 32-19) به نحوی که نزدیک به 70 درصد سند از بالا و پایین هیچ ربطی به موضوع ندارد و تنها به ستایش و تلمق شاه پرداخته‌اند. اما این ستایش کم کم عرف نامه نگاری رسمی شده است و در زبان دولتی و سیاسی نیز رعایت گردیده است.

 

2- استبداد مطلقه

بررسی پدیدارشناسانه اسناد و گزارش‌های سفر ناصرالدین شاه موضوع استبداد مطلقه را به صورت ذوب شدن فردانیت همه شهروندان در قدرت بی انتهای هرم حاکمیت نشان می­دهد.[13] (موللی،1383: 216) افزون بر آن، فقدان قانون، مالکیت و سلطه مقتدرانه شاه بر همه جوانب زندگی رعیت در نوشته‌ها نمایان شده است. شاه اغلب با مردم مشکل دارد و اجتماعات انسانی که اعتنایی به جایگاه او ندارند و یا اشخاصی که کمی برجسته‌اند را با بدترین صفت‌ها توصیف می­کند. همگی نزد شاه انسان­هایی پست و بی مقدارند که تنها ارزش فدا شدن در راه او را دارند. در آغاز سفر که میرزا علی مقدس او را همراهی نمی­کند می­گوید: چه خوب شد حاجی خر برگشت. فعل­ها به صورت جمع به کار می­رود به این صورت که میل کردیم، خوردیم، رفتیم و خوابیدیم . اما در انتهای سفر به خصوص در مواجهه با افراد سرشناس فعل­ها مفرد می‌شود. اغلب شاه از دست مردم در شهرهای اروپایی می­نالد و به خاطر آزاد بودن، پر رو بودن و شاد بودن آنها را به باد فحش می­کشد. از مردم می­ترسد و در ذهنش نمی‌تواند بپذیرد که رعیت حق اظهار نظر داشته باشند. در آلمان می­نویسد: پدرسوخته‌ها نمی­گذارند آدم جایی را ببیند، اذیت می­کنند، تماشای ما ایرانی­ها آمدند، عید آنها بود و شهر بوی بدی می­داد. شاه از هر گونه جماعت عادی و مردم رها شده می­ترسد؛ چرا که جایگاه شکوه و ابهت قدسی او را قبول ندارند و به او بی اعتنایند. در جایی می­گوید: مهمانان ریختند و حشرات غریبی بودند. افواج مردم در فرنگ را بد می‌داند که همیشه از حضور آنها احساس اذیت شدن می­کند. در پاریس تازه به مردم عادت می­کند و به خوبی می­فهمد شهر پاریس مربوط به همه مردم است، آنها دارالشورا دارند و دارای وکیل در مجلس هستند ، (سفرنامه: 211) اما از آنها می­ترسد و می­گوید: آنقدر زیادند که نمی­گذارند کارهایمان را انجام دهیم. زمانی که سوئیس را توصیف می‌کند، می­گوید: اینجا هیچ رئیس کلی وجود ندارد، 22 ایالت دارد و هر حکمی که چند نفر امضاء کنند اجرا می­شود و بسیار هرج و مرج است. (همان: 215) او بارها به اشخاص مهم صفت‌های بی‌ادبانه نسبت می­دهد و هیچ شخص مهمی را آدم به حساب نمی­آورد. در ایتالیا حاکم ونیز می­خواهد او را ببیند، ناصرالدین شاه مشغول غذا خوردن بود، سپهسالار می­گوید بیا منتظر است. شاه می­نویسد : دست چرب رفتم، حاکم را دیدم گورش را گم کرد و رفت.  

همه نامه‌ها و اسناد به جای مانده رسمی و غیر رسمی که خطاب به شاه نوشته شده است در ابتدا و انتهای آن نویسنده باید غلامی و نوکری رعیت گونه خود را به اثبات برساند. همه اسناد با این گزاره شروع می­شوند: قربان خاک پای جواهر آسای اقدس همایونی شوم. این چاکر، غلام خانه زاد و در مورد شاه می­نویسند: جهان مطاع، روحنا فدا و در پایان نامه اینکه زیاده جسارت شد. (سند 15: 504) در سندی آمده است که زمین و زمان و جان همه ایران قربان خاک پای وجود مبارک باشد که سایه مبارک ظل اللهی را از سر این خانه زادان کم نکند. (سند 71: 541)

سندها دارای محتوای استبدادی هستند که خود را در قدرت مطلقه شاه محو می­کنند و با محو کردن فردانیت به صورت غیرمستقیم، از روی ترس و پوشیده خواسته‌شان را می­گویند. حتی لحن ولیعهد ، مادر و همسران شاه و وزیران نیز بر همین منوال است. انتهای نامه سپهسالار آمده است: غلام خانه زاد و در ابتدا نیز قربان خاک پای همایون و اینکه جان ناقابل جمیع چاکران قربان خاک پای شما باشد. (سند 60: 519 و 64: 538) اغلب به علت عدم توزیع لذت، قدرت و ثروت در جامعه همه این موارد به صورت مطلقه به شاه بخشیده شده است و تناقض اسناد در این است که ابتدا باید خود را نابود کنند و بعد بگویند که چیزی نمی­خواهند، اما تقاضایی دارند که این کار پیچیده، خود هنری است که الزامات زندگی در متن استبدادی به ایرانیان آموخته بود.[14]

 

3- بی ادبی و فقدان تکنیک‌های انسانی

زبان ایرانی در دوره ناصرالدین شاه فهمی از روابط، حقوق، اقتصاد و امنیت بین‌المللی ندارد. اگر ناصرالدین شاه عاقل بود، بوروکراسی قانونی ایجاد می­کرد تا نخبگان سیاست خارجی طرحی از اهداف ملی و سیاست گذاری عملی برای دستیابی به اهداف را طراحی کنند. او نه تنها از علوم جدید سیاست و روابط بین‌الملل بسیار دور بود، بلکه حتی آداب دیپلماتیک و سیاسی را نیز نمی­داند و زبان استبدادی، قبیله ای و رام نشده او تربیت اشرافی نداشت. به جای برآورد پتانسیل قدرت کشورهای اروپایی و ترسیم اهداف و برنامه‌هایی که همزیستی مسالمت آمیز را دنبال کند و تهدیدات را از ایران دور کند، شبیه یک جهانگرد به توصیف هر چه که می­بیند می­پردازد. خلق و خوی استبدادی و قبیله‌ای زبانش را نیز بی ادب ساخته است. در سفرنامه او به وفور گزاره‌هایی که وزیران، شاهان و دیگران را مسخره می­کند و آنها را به حیوان تشبیه می‌کند، یافت می­شود. به عنوان مثال می­گوید: زن حاکم طرخان میان سال، چاق و هرزه است، تالار پادشاه پروس طویله است. (سفرنامه: 80) ملکه آلمان زنی است که دارای سه دندان گرازی است، در آلمان خانه فردریک شارل ایستادیم، الحمداله نبود. امپراطور آلمان پیرمرد خرفتی بود، زن بیسمارک بسیار زشت و بدگل بود بیچاره بیسمارک. (همان: 97) کثیف هستند، دهانش بو می­داد، بدگل است ؛ واژگانی است که فراوان تکرار می­شود. در جایی می­گوید: ولیعهد برادر پادشاه خر ابله است، مات مات آدم را نگاه می‌کند. دوک وکامبریج پسر عموی ملکه رئیس قشون انگلیس مثل گاو است. آلفرد سفیر سابق انگلیس مرد کثیف و پدرسوخته ایست. (همان: 159) زن دوک انگلیس زنی گنده مثل خرس است. اما چه بنویسم از پادشاه هلند، بر خدا پناه یک گاو، یک خر است، اسمش را گذاشته‌اند پادشاه ، رهایش کرده‌اند، دستم را فشار داد، انگشتم درآمد. وزیرمختار روسیه ریشش مثل شاخ گاو بود. در مورد سلطان عثمانی بیشتر بی‌ادبی می‌کند و می­نویسد: گنده، مداخله گر، بی علم و ترسو است. دیوانه است و پلتیک نمی‌داند، مردم هم از او نمی­ترسند و احترام نمی­گذارند. (همان: 349)

این پادشاه قرار بود نماینده رفتار و ادب ایرانیانی باشد که اندرزنامه نویسی جریان اصلی اندیشه سیاسی‌شان از دوره باستان تا کنون بوده است[15]. شاه هیچ فهمی از روابط سیاسی و دیپلماتیک ندارد. رفته بود مجلس، بانک، دانشگاه، موزه، تماشاخانه، بوروکراسی و ارتش را ببیند. اما تنها به توصیف ظاهری بناها، سیاستمداران و به ویژه زنان مشغول شد و فراموش کرد که کشورش در حال زوال و تجزیه به سر می­برد. مجلس آلمان را جایی خفه می­داند، در انگلیس کمی از سیستم رأی گیری و ماجرای احزاب به او می­گویند، اما او تنها ظواهر را توصیف می­کند. دارالشورای فرانسه را به صورت معرکه گیری عجیبی توصیف می­کند که هرج و مرج است. همواره باغ وحش را بسیار کامل در چند صفحه شرح می­دهد و نهادهای مدرن را در چند سطر می­نویسد و عبور می­کند. هیچ درکی از دولت، مصالح و منافع ملی در ذهنش وجود ندارد تا جایی که در آغاز سفر برای دیدن چند کشتی روس دست تکان می­دهد که آنها وارد انزلی شوند. در همین لحظه مستوفی الممالک نامه‌ای به او می‌نویسد که از روس­ها بترس و قرارداد جدا کردن ولایت‌های ایران هنوز خشک نشده که اگر اکنون کشتی‌هایشان وارد شوند همیشه می­آیند و ایران را کوچک­تر می­سازند. (سند 1: 400) حتی طولوزون طبیب فرانسوی نیز مصالح دولت و ملت را بهتر از شاه می­داند و در نامه‌ای از شاه می‌خواهد که قرارداد رویتر را لغو کند و می­گوید: با این کار بکارت ایران را که هنوز باقی است نابود می­سازید. (سند 78: 555)  

 

4-پدرسالاری

یکی از تکنیک­های جدید قدرت در اجتماعات انسانی به شیوه­های پدیدار شدن متعادلانه جنسیت اشاره دارد. در جوامعی که حکومت­مندی شکلی استبدادی و قبیله­ای دارد (ازغندی، 1385: 42/ آبراهامیان: 1384: 17)، جنسیت نیز به صورت مردسالار، یک طرفه و بسیار تبعیض آمیز سامانمندی شده است. بر اساس اندیشه سیاسی فمنیستی و پسامدرن ، جنسیت یکی از اصلی‌ترین موضوعات علم سیاست به شمار می‌آید.[16]

ناصرالدین شاه به عنوان شخص اول مملکت در دوران زوال ایران در تمام سفرنامه و اسناد به جای مانده از سفر اول به فرنگ، سازه­های پدیدار شده جنسیتی در ایران را به صورت ناخودآگاهانه انعکاس می­دهد. زنان در زبان ایرانی حذف شدگان همه جا حاضر هستند و در عرصه عمومی و آنجا که تصمیمات عقلانی و جدی گرفته می‌شود، حذف می­شوند و در عرصه خصوصی و ذهنیت قدرت، بسیار پابرجا هستند و حضور گسترده­ای دارند. چشمان هرزه­گرد و خیره مردان در عین حاشیه رانی زنان در واقعیت به صورت ناخودآگاهی همیشه دنبال آنانند. (تانگ،1387: 182) این امر به ویژه در جوامع استبدادی که شیوه تنظیم روابط یک طرفه و مردسالارانه است، وضوح بیشتری دارد. (Scot Aghaie, 2005:45-56)

توزیع نامتعادل و تنظیم نادرست غریزه جنسیت همانند قدرت و ثروت باعث شده است که یکی از اصلی­ترین موضوعات گزارشات، اسناد و سفرنامه ناصرالدین شاه به زنان و توصیف آنان ارتباط پیدا کند. شاه زنان فراوانی داشت و از سوی دیگر هر زن زیبا در هر سن و شرایط را که در عرصه عمومی می­دید به حرمسرای او راه پیدا می‌کرد.[17] (روزگاران: 1384: 810) زنان از نظر او موجوداتی هستند که برای مردها خلق شده­اند، در امر عمومی نباید دخالت کنند و هر چه گفتند، باید عکس آن عمل شود. در ابتدای سفر برخی از زنان حرم را با خود می­برد، با اقدامات سپهسالار آنان از روسیه بازمی­گردند و شاه گریان می­شود. انیس الدوله را دوست دارد و برخی مواقع اسم او را به صورت واژگان انگلیسی می­آورد. اغلب زنان را بد توصیف می­کند، لاغر، بدگل، جاهل و چاق . چشمانش همیشه به دنبال زنان است و یکی از تفریحات مورد علاقه‌اش نگاه کردن، آرزو کردن و وصف زنان زیباست، به نحوی که اگر زن زیبا در جایی نباشد آنجا را بد می­داند. تقریباً هر چه زن در سفر دیده حتی آنان که سیاسی نبوده­اند زیاد وصف کرده است. چشمان خیره­اش دختر ایلچی انگلیس را خوشگل، شیرین و خوب وصف می­کند و می­گوید چه فایده؟ (سفرنامه: 64) زن­های زیبا را که وصف می­کند، آه می‌کشد و می‌گوید حیف و در جایی می­نویسد: باغ تفرج است و بس میوه نمی­دهد به کس / جز به نظر نمی­رسد سیب درخت قامتش. (همان:120) در انگلیس هر جا که نگاه می­کرد زن خوشگل بود، در آلمان و بلژیک زنان کار می­کردند. همه جا به دنبال زنان است و دلش می­خواهد مثل ایران باشد و آنها را صاحب شود. اما نمی­تواند، ای کاش می­آورد، اما چه فایده ، می­نویسد و افسوس می­خورد. زنان ایلچی، ملکه، وزیر و حتی مردم عادی را وصف می­کند تا جایی که در اتریش برای دیدن زنان دوربین به دست می­گیرد و می­نویسد: آنقدر زیبایند که دیگر نمی­توانم بنویسم. این سبک بی­ادبانه و بسیار پدرسالارانه که زنان را سوژه بسیار مهم در حیطه خصوصی می­نگرد نتیجه استبداد و بی حق بودن رعیت در ایران عهد قاجاری است. حتی مادر شاه و مهدعلیا نیز در جو پدرسالارانه سیر می­کنند و در نامه‌هایی که به شاه می­نویسند، چنین می­گویند: حضور مبارک اعلی حضرت قدر قدرت، شاهنشاه ارواحنا فداه که خداوند جان مرا قربان شما کند، مژده سلامتی وجود مبارک زبان عاجز است از شکرگزاری. (سند 39: 487 و 20: 434).

 

5- زبان قبیله­ای

سامانمندی قدرت در استبداد قبیله­ای همانند حکومت قاجاریه در ایران، نمی‌توانست در خود سیستمی را ایجاد کند که تعلیم و تربیت مملکتداری را نسل به نسل به شاهان منتقل کند. ذهنیت شاهان اغلب قبیله­ای، ساده و دارای واژگان بسیار محدودی بود که قدرت را در نیروهای خدادادی و نیروی شمشیر می­دیدند. به محض روی کار آمدن یک قبیله و غلبه بر دشمنان داخلی و خارجی سلسله دارای عصبیتی بود که شمشیر حرف نهایی را می­زد. (آبراهامیان،1384: 65-47) اما به محض اینکه قبیله‌ای، به عنوان مثال از عصبیت آقامحمد خان قاجار دور می­گردد به سمت اقتدار ناصرالدین شاهی می­رسد که نه قدرت شمشیر را دارد و نه تدبیر قلم را. ناصرالدین شاه به عنوان حاکم ایران دارای ذهنیت بسیار ساده و بدوی است و انگار هیچ علمی را یاد ندارد که از دریچه آن دنیا را تفسیر کند. متافیزیک پدیدار اصلی ذهنیت ناصرالدین شاه است که اغلب وجهی تقدیرگرا دارد. (زرین کوب، 1384: 823) اما زمانی که به فرنگ سفر می­کند و شروع به توصیف و گزارش سفر می­کند هیچ گونه دانشی که با عینک آن، دنیا را بنگرد ندارد و شبیه به دوربین عکاسی خالی و بدون پیش فرض اطراف خود را وصف می­کند. تکنولوژی­های انسانی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی که بماند، (Foucault,2008-2011) حتی تکنولوژی­های مکانیکی و طبیعی را نیز نمی­داند.[18] وصف غذا خوردن، زنان زیبا، حیوانات، حالات درونی، معماری، آب و هوا، رقص، شکار، تفریحات و شادی بخش عمده­ای از گزارش­های شاه را در برگرفته است.

در طول پنج ماه سفر، ناصرالدین شاه نه تکنیک انسانی را یاد گرفت و شرح داد و نه به تکنولوژی‌های مدرن علاقه‌مند شد. او فقط می­نویسد: از خواب برخواستیم، نهار یا شام خوردیم، خسته بودیم، میل کردیم، دیدیم، تفریح کردیم و به شکار رفتیم. کاملاً مشخص است که او هر پدیده­ای را که به زبان قبیله ای و تکنولوژی­های دم دستی و ساده نزدیک باشد بهتر توصیف می­کند. ذهنیت ساده و بی سواد ناصرالدین شاه در همه جا دغدغه شادی، امور غیرمنتظره، مهمانی، شکار و دیدن زن و حیوان را دارد و در وصف حالات و ویژگی‌های ظاهری کم ارزش پیشتاز است. جالب آنجاست که به شکار و دیدن حیوانات علاقه دارد و مشتاقانه و جزئی آنها را وصف می­کند ، در حالی که نسبت به بوروکراسی، قانون، بودجه نویسی، بورس، دانشگاه و کارخانه هیچ علاقه­ای ندارد و سعی در آموختن نیز ندارد. در برخی مواقع عقلانیت و تمدن غربی را نقد می­کند. در یک جا می­گوید: اختراعات و اکتشافات از شرق آغاز شده است و در جای دیگر می­گوید: کارخانه‌های انگلیس به خاطر دود زیاد روی مردم را سیاه کرده‌اند و بسیار به کارگران سیاه شده می­خندید. (سفرنامه: 178) در بازدید از کارخانه­های آلمان می­نویسد: اغلب اختراعات انسان را تلف می­کنند، کارخانه انگلیس، کروپ آلمان، توپ، تفنگ و گلوله برای کشتن جنس انسان ایجاد کرده­اند و اختراعات بشر نابودی بشر را به دنبال داشته است. (همان: 184) شاه همان­طور که می­نویسد، از کوه خوب بالا می­رود، اسب‌های لشکر فرانسه را توصیف می­کند، فرق بین آهو و شوکا را می­داند و هر امری به جز تکنیک‌های جدید قدرت را می­داند و وصف می­کند. به راستی کسی که سفرنامه را بخواند گمان نمی­کند پادشاهی آن را نوشته باشد.

 

 

نتیجه گیری

همین که ناصرالدین شاه می­نویسد و قصد دارد از زاویه احوالات و دیدگاه شخصی خود دنیا را بنگرد برای تحلیل عرصه سیاسی آن روزگار اهمیت دارد و دارای وجهی عقلانی است که نمایانگر ورود ایران به عصر جدید است. از بررسی پدیدارشناسانه اسناد و گزارش‌های سیاسی و دیپلماتیک سفر اول ناصرالدین شاه به خوبی می­توان دریافت که زبان و تکنیک­های سیاسی و دیپلماتیک ایران در مواجهه با مشکلات داخلی و به ویژه فرصت­ها و تهدیدهای خارجی بسیار ناتوان، ابتدایی و بی ارتباط با متون مندرج در آنها است. ماهیت تکنیک­های به کار گرفته شده ایرانی در سفر اول ناصرالدین شاه پیوند آشکاری با ساختار قبیله‌ای، مردسالار و استبدادی دارد که حاوی متافیزیک تقدیرگرایی است و عرصه سیاسی بین­الملل از داخل این فضا برای ایران شکل می­گیرد.

 

بررسی پدیدارشناسانه اسناد و گزارشات سفر ناصرالدین شاه به فرنگ/ درصد موضوعات

موضوعات

تقسیمات درونی

درصد تکرار و اهمیت

تفریح، سرگرمی، حالات شخصی

توصیف مردم، نخبگان، زنان، باغ وحش، تماشاخانه و افعال روزمره

70%

صنعت و تکنولوژی­های طبیعی

کارخانه، دانشگاه، اختراعات و اکتشافات

20%

تکنیک‌های قدرت و تکنیک‌های انسانی

مجلس، ارتش، دولت ملی، قانون، بوروکراسی و تجارتخانه

10%

 

 هرم حاکمیت ایران سه نوع خلاء تکنیک در مواجهه با فرنگیان داشت که در نهایت باعث فروپاشی آنان گردید.

خلاء اول مربوط به فقدان ادب دیپلماتیک است. ساختار سیاسی ایران در دوره قاجار قبیله­ای بود و چرخش قدرت بر اساس خون و تبار صورت می­گرفت و مانیفست تقسیم قدرت براساس نسب نامه­ها به صورت انتسابی بود. در چنین محیطی آداب دیپلمات در سیطره اخلاق استبدادی و اشرافی جای داشت. شاه ایران ادب و نزاکت را رعایت نمی­کند و نه تنها علم سیاست و فنون قدرت جدید، بلکه در حد اندرزنامه‌های ایرانی نیز رفتار با سران کشورها را نیاموخته است. شاه در حکم یک مسافر و دوره گردی است که بسیار بی ادب و چشم چران است و بدون توجه به هدف سفر و یا توجه به مصلحت و منافع ملی ایران تنها زبان رام نشده خود را بر صفحه می­آورد و از بالا به پایین به همه بی احترامی می­کند.

دوم خلاء تکنیک طبیعی است. شاه می­دانست که فرنگیان در تکنولوژی­های مهندسی و پزشکی پیشرفت بسیاری داشته‌اند. او رفته بود که طریقه ساختن کارخانه‌های مختلف را از نزدیک ببیند تا بتواند آنها را وارد ایران سازد و از پارچه تا صنایع دفاعی و امنیتی را به لحاظ سخت افزاری در داخل تولید کند. شاه کارخانه، قطار، ماشین، تلگراف و جاده­ها را می­بیند ، اما تنها لذت می­برد و هیچ حس خود انتقادی ندارد. چرا که به نظر او روزگاری ایران و چین نیز قدرتمند بوده‌اند و تکنیک‌های مدرن طبیعی باعث جنگ و روسیاهی بشر شده‌اند. برای برخی از اسامی خارجی نام‌های زیبا و ماندگاری انتخاب می­کند . مثل ماهی خانه، کالسکه بخار و سوراخ (تونل)، اما دلیلی برای انتقال آنها به ایران نمی­یابد.

سومین و مهم­ترین خلاء در ایران عهد ناصری به کمبود تکنیک­های امور عمومی، انسانی و سیاسی باز می­گردد. ناصرالدین شاه فهمی از بوروکراسی، ارتش، دولت ملی، مجلس، قانون و بورس ندارد و سیاست بزرگ­ترین گزینه حذف شده اسناد و گزارش­های سیاسی و دیپلماتیک او به شمار می­رود. همیشه از ظواهر، معماری و ویژگی­های توصیفی بناها و انسان‌ها می­نویسد و چندان رابطه مناسبی با نهادهای بوروکراتیک قدرت مدرن ندارد. در ذهنیت شاه موضوعی به معنای مصلحت و منافع ملی نقش نبسته است و بیشتر به دنبال دیدن، خوردن، آشامیدن و تفریح است و نمی­داند که راز اصلی موفقیت کشورهای پیشرفته به دست نخبگان علوم انسانی است. تنها در انگلستان و اواخر سفر درک می­کند که قانون و تکنیک­های جدیدی برای ساماندهی قدرت لازم است و هر چه به پایان سفر نزدیک می­شود فهم سیاسی او کامل­تر می­گردد.  

منابع و مآخذ

آبراهامیان، یرواند (1384)، ایران بین دو انقلاب، ترجمه: احمد گل محمدی، تهران: نشر نی.

آرنت، هانا (1390)، وضع بشر، ترجمه مسعود علیا، تهران: ققنوس.

ابراهیمی دینانی، غلامحسین (1379)، ماجرای فکر فلسفی در جهان اسلام، تهران: طرح نو.

ازغندی، علیرضا (1385)، درآمدی بر جامعه شناسی سیاسی ایران، تهران: قومس

اسلامی، روح اله (1390)، روش‌های تحلیل اسناد سیاسی و دیپلماتیک، فصلنامه تاریخ روابط خارجی، تهران: مرکز اسناد و تاریخ دیپلماسی، شماره 47

بدلیس، ادریس بن علی (1387)، قانون شاهنشاهی، عبداله مسعودی، تهران: مرکز پژوهش میراث مکتوب.

تانگ، رزماری (1387)، نقد و نظر، درآمدی جامع بر نظریه‌های فمینیستی، ترجمه: منیژه عراقی، تهران: نی.

جمادی، سیاوش (1385)، زمینه و زمانه پدیدارشناسی، تهران: ققنوس

خالقی، احمد (1382)، قدرت زبان زندگی روزمره، تهران: گام نو.

رشیدیان، عبدالکریم (1384)، هوسرل در متن، تهران: نی.

رهبر، عباسعلی و روح اله اسلامی و فاطمه ذوالفقاریان (1389)، سازه های معناگرا در حکومت‌مندی بوستان سعدی، فصلنامه سیاست، دانشگاه علامه طباطبایی، شماره 29.

زرین کوب، عبدالحسین (1384)، روزگاران، تهران: سخن

شیخ الاسلامی، جواد (1367)، قتل اتابک و 16 مقاله تحقیقی دیگر، تهران: انتشارات کیهان.

طباطبایی، سید جواد (1384)، خواجه نظام الملک، تبریز: ستوده.

طهماسب صفوی (1383)، تذکرۀ شاه طهماسب، به تصحیح: کریم فیضی، قم: مطبوعات دینی.

کاتوزیان، محمدعلی همایون (1383)، اقتصاد سیاسی ایران، ترجمه: محمدرضا نفیسی و کامبیز عزیزی، تهران: نشر مرکز.

لاریجانی، جواد (1377) درس­های سیاست خارجی، تهران: مشکوه.

لوکاچ، گئورک (1388)، رمان تاریخی، ترجمه: شاپور بهستانی، تهران: اختران.

موللی، کرامت (1383)، مبانی روان کاوی فروید لکان، تهران: نی.

مهدوی، هوشنگ (1377)، تاریخ روابط خارجی ایران، تهران: امیرکبیر.

ناصرالدین شاه (1377)، [سفرنامه ناصرالدین شاه]، روزنامه خاطرات ناصرالدین شاه در سفر اول به فرنگستان، فاطمه قاضی‌ها، تهران: سازمان اسناد ملی ایران، پژوهشکده اسناد.

هایدگر، مارتین (1386)، وجود و زمان، ترجمه: محمود نوالی، تبریز: موسسه تحقیقاتی علوم اسلامی و انسانی دانشگاه تبریز.

هوسرل، ادموند (1381)، تأملات دکارتی، مقدمه‌ای بر پدیدارشناسی، ترجمه: عبدالکریم رشیدیان، نی. هایدگر، مارتین (1377)، پرسش از تکنولوژی، مقاله بر گرفته از فلسفه تکنولوژی، ترجمه: شاپور اعتماد، تهران: نشر مرکز.

ــــــــــــــــ (1385)، بحران علم اروپایی، ترجمه: کامران ساسانی، برگرفته از کهون، لارنس، متن‌های برگزیده از مدرنیسم تا پست مدرن، ترجمه: عبدالکریم رشیدیان، تهران: نی.

ــــــــــــــــ (1382)، فلسفه و بحران غرب (مجموعه‌ مقالات)، ترجمه: رضا داوری اردکانی و دیگران، هرمس.

هوی، دیوید (1382)، حلقه انتقادی، ترجمه: مراد فرهادپور، تهران: روشنگران و مطالعات زنان.

 

 

Abrahamian, Ervand (2008), a History of Modern Iran, London: Cambridge University Press

 Drummond, John (2000), Political Community, In the Book: Phenomenology of the Political, Edited By Kevin Thompson, Lester Embree, Netherlands: Kluwer Academic Publishers

Foucault, Michel (2008), The Birth Of Biopolitics Lectures At The College De France, 1978–79, Edited By Michel Senellart, London:  Palgrave Macmillan

Foucault, Michel (2011),The Courage Of The Truth (The Government Of Self And Others Ii) Lectures At The Collège De France 1983–1984, Edited By Frédéric Gros General Editors: François Ewald And Alessandro Fontana English Series Editor: Arnold I. Davidson Translated By Graham Burchell, London: Palgrave Macmillan

Honarbin, Mehri (2010), Becoming Visible In Iran Women In Contemporary Iranian Society, London And Newyourk Tauris Academic Studies

Husserl, Edmund (2008), Introduction to Logic and Theory of Knowledge, London: Springer

Nadesan, Majia Holmer (2008), Governmentality, Biopower, and Everyday Life,London Newyourk, Routledge

Salama, Mohamm Ad R. (2011), Islam, Orientalism and Intellectual History, London: Ib Tauris

Scot Aghaie, Kamran (2005),The Gender Dynamics Of Moharram Symbols And Rituals In The Latter Years Of Qajar Rule, In The Book: The Women Of Karbala Ritual Performance And Symbolic Discourses In Modern Shi_I Islam, Edited By Kamran Scot Aghaie, Austin: University Of Texas Press

Smart, Barry (2002), Michel Foucault, London and Newyourk: Routledge

 

 

 

 

 



[1] . تاریخ ارسال مقاله: 14/10/1390                       تاریخ پذیرش مقاله: 3/12/1390

[2] . دانشجوی دکتری علوم سیاسی دانشگاه علامه طباطبایی ـ کارشناس اداره اسناد و تاریخ دیپلماسی وزارت امور خارجه hafez.eslami@gmail.com

[3] . کارشناس ارشد علوم سیاسی ـ f_zolfagharian@yahoo.com

[4] . به علت ارجاع مکرر به سفرنامه ناصرالدین شاه تنها می­نویسیم (سفرنامه: صفحه) مشخصات کتابنامه در فهرست آمده است.

[5] . بنگرید به مقاله: روش‌های تحلیل اسناد سیاسی و دیپلماتیک، روح اله اسلامی، بخش پدیدارشناسی، فصلنامه تاریخ روابط خارجی، شماره 47، پاییز 1390

[6] - روش پدیدارشناسی به این نوع نگرش نزدیکی دارد. بنگرید به : (هایدگر،1386: 376/هوسرل،1382: 60)

[7] - قدرت شهروندان، دموکراسی، انتخابات، قراردادگرایی، قانون اساسی، دولت ملی، مجلس، تفکیک قوا، جامعه مدنی، بوروکراسی، تخصص سالاری، قانون نوشته، رسانه ها، طبقه متوسط و افکار عمومی تکینیک‌های جدید قدرت هستند. حکومت‌مندی سنتی اندرزی، کیفی و کاملا فردی است ، در حالی که حکومت‌مندی عصر جدید بوروکراتیک و مکانیکی است. برای بحث دقیق‌تر بنگرید به پایان نامه دکتری: روح اله اسلامی، حکومت‌مندی در فلسفه تاریخ سیاسی، دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه علامه طباطبایی، 1391.

[8] - ویژگی های یک سفیر، شیوه های تحلیل سیاسی و گزارش نویسی بنگرید به اثر ارزشمند دکتر جواد لاریجانی ، راهنمای سیاست خارجی ایران

[9] . بی جهت نبود که در دوران میانه ایران ، زنان کمتر در حوزه عمومی ظاهر می­شدند. استبداد شاه، شاهزادگان و اهالی قدرت در ایران چنان مطلقه بود که بر جان، مال و ناموس مردم سیطره کامل داشتند. اگر زنان کاملا خود را مخفی نمی­کردند ساکنان هرم قدرت در هر شرایطی مالکش می­شدند که داستان‌های تلخ زیادی در این مورد وجود دارد. منتسکیو در روح القوانین این وجه قدرت استبداد را به خوبی نشان داده است.

[10] - برای تحلیل بهتر این گونه روایت مشروعیتی در تاریخ سیاسی ایران بنگرید به: (طهماسب صفوی، 1383: 60)

[11] . همه اسناد سفر اول ناصرالدین شاه در کتابی که سفرنامه او چاپ شده است، آمده است. عدد اول شماره سند و عدد دوم صفحه کتاب است.

[12]. غلامحسین دینانی در کتاب ماجرای فکر فلسفی در جهان اسلام جلد اول اعتقاد دارد اغلب در مقابل حکیمان اسلامی گروه‌های نقلی و اشاعره ای قرار داشتند که برای خداوند اراده گزاف متصور بودند و همین امر باعث می‌شد که به تقدیرگرایی برسند.

[13] . برای تحلیل بسیار عمیق پدیدارشناسی روانکاوی اجتماعی از ذوب شدن فردانیت‌ها، توده‌ای شدن جامعه، فرهنگ دورویی و ریاکاری بنگرید به کتاب ارزشمند کرامت موللی پیرامون روانکاوی سیاسی و اجتماعی که در آن با رویکردی بومی ریشه‌های زبانی استبداد ایرانی را بررسی می­نماید.

[14] - برای تحلیل روانکاوی اجتماعی راجع به استبداد و نابودی فردانیت ، آثار فروید و به خصوص لکان از منظر ساختارگرایی که بیشتر به صورت ترسیم سازه‌های تاریخی خود را نشان می­دهند کاربرد فراوان دارد. اینکه افعال جمع به کار می­رود، فردانیت‌ها ذوب می­شوند، خودشیفگی و فرهنگ تعارف به وجود می­آید و تعادلی میان لذت، ثروت و قدرت به صورت تولید و توزیع عادلانه به وجود نمی­آید همه در پدیدارشناسی روانکاوی اجتماعی جای می­گیرد که صورت های بدیهی یک دوره را آشکار می­کنند و به نقد می­کشانند.

[15] . جریان‌های اندیشه سیاسی در ایران را به فقه، حکمت، عرفان و اندرزنامه تقسیم کرده اند. یکی از اصلی‌ترین جریان‌ها اندرزنامه‌هایی است که از عهد اردشیر، نامه تنسر تا ابن مقفع، سعدی و خواجه نظام الملک و قائم مقام در باب حکمرانی و مملکتداری نوشته‌اند. شاهان دوره قاجار از این دانش‌ها نیز بهره‌ای نداشتند. (بنگرید به طباطبایی، 1384)

[16] . برای بررسی یک تحلیل فمنیستی از تاریخ سیاسی ایران در دوره معاصر و بررسی انتقادی کمبود حضور زنان در عرصه عمومی بنگرید به :

Honarbin, Mehri (2010), Becoming Visible In Iran Women In Contemporary Iranian Society, London And New York: Tauris Academic Studies

[17] . در اثر ارزشمند دکتر زرین کوب به نام روزگاران چنین آمده است که ناصرالدین شاه 85 زن رسمی داشت و در حرمسرا 1500 زن نگهداری می­کرد، به این معنا که هر زن زیبایی در هر کجا می­یافت او را به حرمسرا وارد می‌کرد. روزگاران: 810

[18] . میشل فوکو در سخنرانی‌های معروف خود در کلژدوفرانس مرکز فلسفه سیاسی روزگار خویش به درستی بر تکنیک‌های قدرت و مبانی حکمرانی بر خود در طول تاریخ اشاره کرده است. در تمام این مقاله تکنولوژی‌های قدرت از میشل فوکو به عاریت گرفته شده است. حکمرانی بر خود، تورهای قدرت، قدرت شبانی، حکومت مندی و کنترل جمعیت موضوعاتی است که با خوانش هایدگری از تکنولوژی به عرصه سیاست کشیده شده است و محوریت اصلی را در نگاه جدید به قدرت پیدا کرده است. بنگرید به:

Foucault, Michel (2008),The Birth Of Biopolitics Lectures At The Collge De France, 1978–79, Edited By Michel Senellart, London:  Palgrave Macmillan

Foucault, Michel (2011),The Courage Of The Truth (The Government Of Self And Others Ii) Lectures At The Collège De France 1983–1984, Edited By Frédéric Gros General Editors: François Ewald And Alessandro Fontana English Series Editor: Arnold I. Davidson Translated By Graham Burchell, London:  Palgrave Macmillan.