نادر ایران‌زمین، فرزند زمانه

http://www.farheekhtegan.ir/content/view/40976/44/



فاروق مقصودی: نادر بسان فرزند زمانه خویش دست به رشته جنگ‌های مداومی زد که برای آخرین‌بار وسعت ایران را به محدوده فلات ایران رساند. می‌گویند وی برای غلبه بر رقیبانش و تثبیت اقتدار ایران در منطقه بیش از 03 هزار کیلومتر راه پیمود و قریب به دوسوم زندگی‌اش بر زین اسب بود

فرهیختگان ، «بر دانایان رموز آگاهی و دقیقه‌شناسان حکمت‌های الهی واضح و مبرهن است که در هر عهد و اوان که اوضاع جهان منقلب و پریشان و چرخ ستمگر به کام ستم‌کیشان گردد خداوند یگانه، که مدبر این کارخانه و مقلب اوضاع زمانه است، از فیض بی‌منتهای خود سعادتمندی را موید و در عرصه گیتی مبسوط‌الید کند که به مراحم و رافت، به التیام جراحات قلوب ستمدیدگان پردازد و مذاق تلخ‌کامان زهر حوادث را به شهد عدالت شیرین سازد.»
میرزا مهدی‌خان استرآبادی
دره نادری (تاریخ جهان‌گشا)
در قاموس تاریخ همه اقوام و ملت‌های عالم هم شکست به چشم می‌‌خورد و هم پیروزی، هم فرود و هم فراز. هیچ ملتی را نمی‌توان سراغ گرفت که پیشینه تاریخی آن یکسره قرین توفیق و خوشبختی و به دور از تلخ‌کامی‌های بشری باشد، بماند ایران که موقعیتی جغرافیایی‌اش، آن را در چهارراه حوادث جهان قرار داده است. به جرئت می‌توان گفت که در میان ملل تاریخی (ایران، مصر، چین، هند و...) هیچ سرزمینی به اندازه ایران مورد تاخت و تاز دشمنان قرار نگرفته است.
تاریخ شهادت می‌دهد که فرهنگ و هویت ملی اصیل و ریشه‌دار هر قومی مقوم آن در برابر حوادث است. ممکن است خم شود اما آنجا که لازم باشد استوارقامت سنت خویش را غالب می‌کند.
در تاریخ ظلمت اشغال خاک ایران، پس از برکناری صوفی مسلک خوش‌خیال صفوی، شاه‌سلطان حسین! به دست اجانب سه‌گانه ترکان عثمانی، یاغیان افغانی غلزایی و روسیه تزاری ظهور نادرشاه چون آذرخشی است که نه‌تنها ناکامی‌های آن تحقیر بزرگ (سقوط اصفهان) را به دست اغماض می‌سپارد بلکه بازیابی حاکمیت ملی در مرزهای سنتی ایران آن روز و تحکیم هویت نیمه‌جان ایرانی را حول عناصر فرهنگی آن، بسی شیرین می‌گرداند.





روزگار نادری
حکایت نادرشاه منحنی غم‌انگیزی طی می‌کند. سرآغاز حیات او مبهم است. در مسیر زندگی او با توطئه‌های بی‌رحمانه، موفقیت‌های نظامی، حشمت و جلال و ثروت رودررو شد و با خطاکاری وحشت سرخوردگی، سنگدلی، اغتشاش ذهنی و مرگ به پایان رسید.
«نادرقلی» پسر امام‌قلی در منطقه بکر و بسیار پرخطر شمال شرقی ایران، بسیار دور از دربارها و کاخ‌های سلطنتی مجلل، احتمالا ششم آگوست 1698 م (1077 هجری خورشیدی) دیده به جهان گشود. وی از طایفه قرخلو ایل بزرگ افشار بود؛ ایلی که به دستور شاه‌عباس کبیر صفوی جهت دفاع از مرزهای شمال شرق ایران، از حوالی تکاب امروزی به منطقه دره‌گز کوچانده شد. بیشتر از 18 سال نداشت که به همراه مادر و برادرش به اسارت ازبک‌های مهاجم درآمد. بعد از چهار سال با کمک برادرش از اسارت گریخت و خود را به ابیورد رساند. در آنجا به خدمت «باباعلی بیگ» حاکم ابیورد درآمد و با لیاقت و شایستگی‌ای که از خود نشان داد به دامادی او مفتخر شد. در این مقطع زمانی بود که نادر رموز رزم را فراگرفت، در عین حال که چشم و گوشش به اوضاع دور و برش باز می‌شد. وی یک بار ماموریت یافت که خبر منکوب کردن ترکمانان را به اصفهان برد و در این سفر بود که به اوضاع کلی مملکت واقف شد. دربار و ملتزمانی که فقط عیش و نوش‌شان به چشم می‌آمد در یک سو و تب و تاب مردم‌ عادی به‌ویژه در مرزها جهت حفظ گرانبهاترین دارایی‌شان یعنی حق حیات،‌ در دیگر سو.
افغان‌های غلزایی به سرکردگی محمود افغان تا قلب ایران- اصفهان- پیش رفته و سلطان حسین صفوی با دست خود دیهیم بر سر محمود گذاشت و مقتول گشت. مقارن این ایام نادر در خراسان عده‌ای را گرد خویش جمع کرده ادعای حکمروایی خراسان داشت. در جریان سقوط اصفهان پسر سلطان حسینی صفوی، به قزوین گریخت و با نام طهماسب دوم خود را پادشاه ایران خواند. موفقیت‌های نادر در خراسان به گوش طهماسب رسید و دست یاری به سوی وی دراز کرد. حال سکوی پرتاب نادر به سوی آینده پرتب و تابش مهیا بود. نادر با کمک نیروهای شاه طهماسب و محمدحسن خان قاجار توانست حکمروایی خراسان را به دست گیرد. پس از این نادر خود را «طهماسب قلی» خواند و سپهسالار ارتش شاه‌طهماسب شد.
در اصفهان اشرف افغان محمود را مقتول کرده و به حمایت دولت عثمانی دلگرم بود. نادر تمام همت خود را به کار بست و اشرف و افاغنه را در سه جنگ (مهماندوست دامغان، مورچه‌خورت اصفهان و زرقان فارس)، به سختی شکست داد و آنان را از ایران تاراند. سپس به جنگ با عثمانی پرداخت که تبریز و کردستانات آن روزها را ملک طلق خویش ساخته بود. گرجستان و قفقاز را آرام ساخت و به مقابله با ازبک‌ها و ترکمن‌های درنده‌خو مشغول شد. در یکی از نبردها که نادر به منکوب کردن مهاجمان شمال شرق می‌پرداخت، شاه طهماسب دوم برای اینکه در مقابل سپهسالار لایقش خودی نشان دهد، به مقابله با ترکان عثمانی شتافت ولی نتیجه چیزی جز بر باد رفتن تمام دستاوردهای نادر در غرب و شمال غرب نبود و نادر این اتفاق را دستاویز برکناری شاه طهماسب دوم قرار داد و پسرش را با نام شاه‌عباس سوم به سلطنت گمارد و خود نایب‌السلطنه شد. از این پس نادر همه‌کاره بود. وی دولت عثمانی را وادار به عقب‌نشینی از سرزمین‌های اشغالی کرد و با انهدام ارتش شرقی عثمانی بخش‌های مهمی از عراق تا بغداد را به ایران ضمیمه کرد.
نیز طی قرارداد گنجه روس‌ها را عقب راند و گرجستان، آذربایجان و داغستان را به ایران بازگرداند. در جبه شرق و شمال شرق هم ازبک‌ها و ترکمانان را به سختی گوشمالی داد و آنها را به ماوراءالنهر فراری داد.
بعد از تثبیت مرزها و اقتدار مرکزی ریش‌سفیدان ایران بیش از 20 هزار نفر را در مهستان دشت مغان گردهم‌ آورد و تقاضای مرخصی و استراحت کرد. مهستان (در مارس 1736 م. 1115 هجری خورشیدی) که از نیت اصلی وی خبر داشت شاه‌عباس سوم را برکنار کرد و نادر را با عنوان نادرشاه افشار به سلطنت گمارد.
در جریان سرکوب افغان‌ها بیش از 800 نفر از افسران افغان به دربار محمدشاه گورکانی در هندوستان پناهنده شدند. نادرشاه برای برگرداندن شورشیان سه بار به محمدشاه پیغام فرستاد، ولی جواب او قتل پیک‌ نادری بود. بهانه لازم جهت حمله به هندوستان فراهم شده بود. ارتش نادرشاه افشار و محمد گورکانی در دشت کرنال واقع در 100 کیلومتری دهلی با هم درگیر شدند و با وجود قلت نفرات سپاه ایران پیروز نبرد کرنال شد و بدین‌ترتیب دهلی سقوط کرد. نادرشاه پس از ورود فاتحانه به دهلی دستور جمع‌آوری خراج را صادر کرد و با قبول هدایای گرانبهای سلطنتی محمدشاه به ایران بازگشت.
پادشاهی نادر 12 سال طول کشید و در این مدت مداوم مشغول لشکرکشی در نواحی مختلف بود. هرچه می‌گذشت سوءظن نادر نسبت به سرداران ایرانی ارتش بیشتر می‌شد و در مقابل به افغانی‌های اردوگاهش اعتماد تام داشت. در میانه یکی از نبردها با خبردار کردن افسران ارشد افغان قصد تصفیه سرداران ایرانی ارتشش را داشت. افسران ایرانی از این تصمیم وی خبردار شدند و برای جلوگیری از تصمیم نادر، به تاریخ ژوئن 1748 م. (خرداد 1127 هجری خورشیدی) شبانه وی را به قتل رساندند.

نادرشاه در سراپرده تاریخ
برای قضاوت تاریخی درباره هر واقعه، رویداد و شخصیتی باید به آن دوره سفر کرد و خویش را در شرایط و احوالات آن زمان رها کرد، بدین‌گونه می‌توان انتظار داشت که قضاوتی منصفانه‌تر ارائه کرد.
حکومت مقتدر صفوی پس از دو قرن به دست سلطانی بی‌کفایت و به‌غایت خرافاتی افتاده بود. شاه سلطان حسین بی‌تردید بی‌لیاقت‌ترین دودمان صفوی است، همو که اورنگ شاهی به زیر پا انداخت و دیهیمش را با دستان خویش بر سر محمد افغان یاغی گذارد. بدین‌گونه بود که کشور پس از دوره‌ای طولانی در ناامنی و طغیان فرو غلتید. در هر گوشه و کناری دسته‌جات شورش با ریاست خوانین خودسودای حکمروایی در سر می‌پروراندند. افاغنه نیز هرگز از محدوده اصفهان نتوانستند آن طرف‌تر بروند. دولت‌های همسایه طماع نیز که گویی منتظر مرگ امپراتوری محتضر صفوی بوده باشند موقعیت را مناسب دیده و به مرزهای ایران دست‌درازی کردند. روس‌ها نواحی شمال و شمال‌غرب به‌ویژه قفقاز شمالی را طعمه تجاوز خود کردند.
ترکان عثمانی نیز مرزهای غربی را مورد تاخت و تاز قرار داده و تا تبریز و گرجستان پیش آمدند. شمال‌شرقی در چنگال یورتمه‌سواران ازبک و ترکمان به تنگ آمده بود. اعراب جنوب هم در خوزستان و جنوب‌غرب ایران سر به شورش برداشته بودند. در چنین اوضاع و احوالی بود که طهماسب دوم به نادر روی آورد و افسانه شرق نبوغ خویش را به منصه ظهور رسانید. اینک ایران ناجی خود را شناخته بود، سردار لایق و رادمردی که با تهییج ارتش تحت فرمانش در کمتر از دو سال ایران را از لوث وجود افغان‌های یاغی پاک و امنیت نسبی را به مردمش هدیه کرد.
او بسان فرزند زمانه خویش دست به رشته جنگ‌های مداومی زد که برای آخرین بار وسعت ایران را به محدوده فلات ایران رساند. می‌گویند نادر برای غلبه بر رقیبانش و تثبیت اقتدار ایران در منطقه بیش از 30 هزار کیلومتر راه پیمود و قریب به دوسوم زندگی‌اش بر زین اسب بود. 20 بار به جنگ و لشکرکشی پرداخت و در همه آنها به جز یکی پیروز شد. آن یکی را هم به فاصله اندکی چنان جبران کرد که ارتش شرقی عثمانی سالیان سال نتوانست کمر راست کند.
البته که این مهم میسر نشد مگر با ارتش منظمی که وی پدید آورده بود. نظرات مختلف حاکی از آن است که ارتش نادری اگرنه مقتدرترین جهان، دست‌کم نیرومندترین ارتش آن روزگار آسیا بود. ارتشی منضبط با کادر افسران زبده و لایق. هم با تشویق وی صنعتگران ایرانی صنایع نظامی پیشرفته‌ای را تاسیس کردند که پشتیبان ارتش بود. وی علی‌رغم کارشکنی روس‌ها و انگلیس‌ها
جان التون را به ایران آورده و با اعطای لقب جمال بیگ به ریاست صنعت کشتی‌سازی ایران گمارد. نادر از این رهگذر تاسیس نیروی دریایی مقتدری را برای صیانت از آب‌های ایران، هدف‌گذاری کرده بود و سعی داشت به‌ویژه در جنوب راه شرق را بر استعمارگران اروپایی ببندد. لازم به ذکر است که وی به‌شدت به اروپایی‌ها بدبین بود و جز یک پزشک فرانسوی شخصیت مهمی را نمی‌توان در اردوگاه او یافت. شاید دلیل اصلی تلاش‌های نادر جهت ایجاد وحدت مذهبی بین شیعه و سنی ناشی از همین امر باشد. وی در این راستا چندین بار زعمای مذاهب اسلامی را گردهم آ‌ورد و از نزدیک بر اختلافات آنها دقیق شد.
یک‌بار هم امضای آنها را بر بیانیه‌ای مبتنی‌بر پذیرش مذهب جعفری به‌عنوان مذهب پنجم اسلام نشاند.
بسیاری از تحلیلگران آن دوره بستن مالیات‌های سنگین بر ساکنان ایران‌زمین را نکوهیده‌اند و آن را عامل فلاکت ایرانیان قلمداد کرده‌اند ولی مگر جز از این طریق نادرشاه می‌توانست امورات ارتش معظم خویش که هر معارضی را منکوب می‌کرد، رتق و فتق کند؟ برای پی بردن به درک نادر از تصمیمش در حوزه مالیات‌ستانی همین بس که پس از فتح دهلی و عالم‌گیر شدن شهرتش، مردم ایران را به مدت سه سال از پرداخت مالیات معاف کرد. فتحی که بهانه‌اش عدم استرداد یاغیان افغان توسط محمد گورکانی بود و به گفته خود نادر: «فتح هند افتخاری نبود برای من. دستگیری متجاوزان و سرسپردگان مهم بود که 20 سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند. اگر به دنبال افتخار بودم سلاطینی از اروپا را به بردگی می‌گرفتم که آن هم از جوانمردی و خوی ایرانی به دور بود.»
فتح هند اگرچه پراهمیت بود ولی سویه دیگری نیز داشت و آن وقوف بریتانیا به ضعف گورکانیان هند و تسریع در تسلط بر شبه‌قاره هند بود. نیز سیاست انگلستان در قرون بعدی در برابر ایران را ترسیم کرد. ایران باید ضعیف بماند چون هر آن ممکن است دهلی را مسخر کنند.
در کارنامه «خسرو گیتی‌ستان» نکات منفی هم به چشم می‌خورد. ازجمله می‌توان به کور کردن رضاقلی میرزا فرزند خلف نادر اشاره کرد. رضاقلی تحقیقا وارثی مطمئن و لایق برای تاج و تخت پدر بود و با دانش و تجربه‌ای که در کشورداری اندوخته بود می‌توانست آینده روشنی را برای مملکتش رقم بزند. ولی نادر که دچار تشویش اذهان شده و تعادل روحی خویش را در پی زندگی مشقت‌بارش از دست داده بود فرزند را کور کرد و آینده دودمانش را به اما و اگر سپرد.
اگر نادرشاه خارج از مرزهای سنتی ایران به جهان‌گشایی نمی‌پرداخت، اگر در اواخر عمر سبعیت و شقاوت پیشه نمی‌کرد، اگر رضاقلی را کور نکرده بود، اگر به تولید ثروت داخلی بها می‌داد و... در بر پاشنه‌ای دیگر می‌چرخید. این نکات بیشتر از سوی منتقدان نادرشاه آورده شده است ولی هیچ‌یک به این مهم اشاره نمی‌کنند که اگر نادر ایران‌زمین ظهور نمی‌کرد و عظمت ایران را احیا نکرده بود سرنوشت ایران در دست روس و افغانی و عثمانی بود و آنها این دیار را میان خود تقسیم می‌کردند و بعد از آن در بر پاشنه‌ای غیر از اکنون می‌چرخید. واقعیت آن است که تاریخ را اما و اگر و کاش شکل نمی‌دهد بلکه سنت تاریخ هماره بر بنیان قدرت شکل گرفته است و نادرشاه افشار چونان فرزند زمانه خویش تجدید حیات دوباره ایران را رقم زد. تجدید اقتداری که هرچند کوتاه بود ولی اثرات آن تا بعدها نمایان بود. به گمانم نادرشاه افشار در سراپرده تاریخ آرام خسبیده باشد.